بهمن هشتاد و پنج بود که با دوستان تصمیم گرفتیم یک کاروان راه بندازیم و بریم کربلا.
حرکت کاروان اسفند بود و اواسط ماه صفر؛ حدود یکماه فرصت داشتم برای اینکه چیزی بخوانم و بیشتر بدانم.
دقیق یادم نیست که کتاب “یاران شیدای حسین ابنعلی علیه السلام” را کجا دیدم که آدرس و شماره تلفن داخلش را یادداشت کردم و زنگ زدم.
آقایی بود از قم، گروه راه رضوان. اصلا اسم گروه برایم آشنا نبود و ظاهرا تازهکار بودند یا من اصلاً نمیشناختم.
از چگونگی خرید کتاب در تهران پرسیدم که گفتند تهران نمایندگی نداریم و اگر بخواهید یا باید بیایید قم یا پست کنیم کتاب را تهران.
یادم است چند روز بعدش قرار بود بروم قم، هماهنگ کردم و رفتم کتاب را حضوری تهیه کردم؛ همانموقع آن آقا، دو کتاب دیگر از “مرتضی آقا تهرانی” را معرفی کردند و گفتند کتابهای خوبی است و از همین نویسنده و گروه است و ما هم خریدیم.
“ایناستبهشت”
اسم یکی از آن کتابها بود. سفرنامهی نویسنده از عتبات عالیات
ماه بعد که رفتم عتبات، آن کتاب را هم با خودم بردم و شد مونس من، با واژهها و جملاتش زندگی میکردم. سعی میکردم قبل از رسیدن به هر مکانی، توصیفات آن کتاب را دربارهی آنجا بخوانم.
سبک کتاب اینطور بود که ابتدای هر بخش (شش بخش که شهرهای زیارتی عراق را شامل میشد) توصیف ادبی و حسی نویسنده دربارهی آن شهر و افراد و زیارتگاههای آنجا بیان می شد و بعد مثل کتابهای زیارتنامه، کمی اطلاعات تاریخی و اعمال زیارت و اینها.
وقتی در نجف، همراه عبارات کتاب میخواندم:
«اینجا حرم کلیددار جنت است؛
باورم نمیشود من کجا و اینجا کجا، ما للتراب و رب الارباب
خاک کجا، افلاک کجا؟ من کجا و والاترین خلق خدا پس از رسول الله کجا؟
احساس عجیبی دارم، تو گوئی به همراه یتیمان کوفه در پشت در خانهی پدر مهربان کوفه ایستادهام.
یتیمان کوفه ظرف شیر به دست دارند اما من، با پیالهی اشک آمدهام، کاسه خالی گدایی به دست دارم.»
هایهای گریه میکردم و عجیب روضهای بود عبارات این کتاب برایم.
یادم است وقتی اتوبوس میرفت به سمت کربلا، برای دوستانم شروع کردم به خواندن کتاب، بچهها دیگر طاقت نیاورند و گفتند دیگر نخوان….
«آیا تاکنون دیدهای؛ آسمان را بر زمین، خورشید را بر خاک، بهشت را در آتش
آیا تاکنون شنیدهای؛ جانسوزترین وداع، غمانگیزترین غروب، تنهاترین سردار
آیا تا به این لحظه بودهای؛ در میان کاروانی که در خون نشست، خیمهگاهی که در آتش سوخت و گودالی که معراج آسمانیترین مرد شد.
اکنون فرودآی
براین سرزمین، بر آستان این حرم
قدمهایت را آهسته بردار، چشم از رایت سرخ حرم برمگیر
چند پلهای به زیر بیا، قدم در صحن آسمان بگذار …
آری این است بهشت
سلام بر بهشت، سلام بر ضریح شش گوشه
سلام بر کبوتران وفا، سلام بر مردان آسمان
سلام بر یاوران حسین علیه السلام
و سلام بر حسین … السلام علیک یا ابا عبدالله»
اگر الان دستت را گذاشتهای روی سینهات و سلام میدهی به آقا، برای همهی دوستان دعا کن.
…..
صفحهی اول کتاب نوشتهام: خرید بیستوهفت بهمن هشتاد و پنج
مشخصات کتاب:

اسم: این است بهشت
تألیف: مرتضی آقاتهرانی
چاپ: قم، نشر باقیات
تعداد صفحات: ۱۲۸ صفحه
جلد شومیز و قطع رقعی
با اینکه مکه نرفتم ولی ۲تا کتاب درمورد مکه خیلی بهم چسبید…
هر دوشونو تو کتابخونم دارم
یکیشونو به کسایی که از مکه برمیگشتند تا چند سال پیش میدادم…جدیدا از دوستام کسی مکه نرفت تا اینو هدیه بگیره
یکیش بربلندای مکه از بنت الهدی صدر هست…
همه ی کتاب در مورد مکه نیست ولی توصیفات اولش بد جور به دلم نشست…
دومی که هدیه میدادمش
سفر به سرزمین نور…سید مرتضی اوینی
این پستو خوندم یاد اونها افتادم
اللهم ارزقنا
🙂 میتونی به من هدیه بدیش حتی
این کتابه درباره کربلاس البته 🙂
سلام
برای کربلایی شدن ما هم دعا کنید …