درد &#۸۲۳۰;

هر دو بالای هفتاد داشتند.
آمده بودند دفترخانه برای سند زدن ملک.
پیرمرد در خودش بود؛ غمگین و ساکت.
حال پیرزن هم تعریفی نداشت. آشفته بود و غمی در عمق چشمانش خانه داشت.
می‌خواستند سند خانه‌شان را به اسم خانم بزنند.
زن گفت: “پسرم خیلی ناخلفه. مدام باباش رو میزنه که این خونه رو باید بدی من. حالا اگه خونه به اسمش نباشه، پسرم نمیتونه کاری کنه؟”

‌می‌خواستند سند خانه‌ را به اسم خانم بزنند تا پسرِ ناخلفشان دست از سر پدر و کتک زدنش بردارد. خواستم بگویم اگر اینبار دست روی مادر بلند کرد چه؟
حرفم را خوردم و نگاهم را از چهره پیرزن، برگرداندم …
‌آه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *