محل تشکیل کلاسها مرکز شهر بود؛ خیابان طالقانی، شهرستان ادب.
حدود یکساعت و گاهی نیز بیشتر طول میکشید تا با مترو و تاکسی خود را برسانم.
اعتراف میکنم سختم بود. حتی چند نوبهای کلاس را غیبت کردم بخاطر دوری راه.
جلسه اول کنار خانمی نشستم حدود چهل و خردهای ساله؛ زمان تنفس بین کلاس در حد چند جملهای صحبت کردیم. هفته بعدش نمیدانم چه شد که گفت از زنجان میآید و خوب یادم است چشمانم از تعجب گرد شد و گفتم “از زنجان؟ هر هفته؟” و وقتی تایید کرد و گفتمش چطور؟ اینطور گفت که ده صبح از خانهاش راه میافتد و با اتوبوس تا ترمینال آزادی میآید و از آنجا سوار مترو میشود تا ساعت دو به کلاس برسد. ساعت چهار هم که کلاس تمام میشود، همین مسیر را برمیگردد و حدود نه شب به خانه میرسد.
نمیدانستم چه بگویمش، اصلا در باورم نمیگنجید که برای شرکت در کلاسی دو ساعته، ده ساعت زمان بگذاری به اضافهی خستگی و هزینهی مالی و حدود سیصد و پنجاه کیلومتر بکوبی و به شهر دیگری بروی!
احسنتش گفتم و آفرین نثارش کردم با جملاتی که تعجب و حیرت از آنها آشکار بود.
جلسات بعدی بیشتر دوست شدیم و تلفن و اکانت اینستاهایمان را به هم دادیم و جزوهی ضبط شده رد و بدل کردیم و گاهی موقع برگشت تا مسافتی باهم همراه شدیم و از داستان و قصه و کتاب حرف زدیم و… تا دورهی کلاسمان تمام شد و ارتباطمان محدود شد به اکانتهای اینستا و استوری دیدن. اینستاگرام که اکانت مرا بست، فراموشش کردم. یعنی وقتی اکانت جدید ساختم، یادم نبود روزگاری چنین آشنایی در غریبستانِ اینستا دارم و دنبال اکانتش هم تبعا نگشتم و نیافتمش.
هفتهی پیش برای جستجویی در اینستا، تبِ اکسپلورهاش را باز کردم که نگاهم افتاد به اولین پستی که اینستا از دلِ اکانتهایی که نمیشناسمشان برایم آورده بود. خودش بود. مریم سادات. تا مغزم بخواهد در خاطرات سه چهار سال قبل بگردد و اسمش را پیدا کند، نگاهم به بالای عکس افتاد که نوشته بود “مریم بازرگانی درگذشت”
شوکه شدم! کلیک کردم و سطرهای نوشته شده زیر عکس را خواندم. غریبهی آشنایِ پرتلاش که مرا خجلتزده کرده بود، رفته بود. آن همه تلاش و رفتن و آمدن برای رسیدن به مهارت “نوشتن” تمام شده بود و فقط مانده بود نوشتهها و متنهایش…
آدمها… آدمها… آدمهای زندگیام