گاهی اوقات آدم یه حرفایی درباره خودش میزنه و یه نظراتی درباره خودش و شخصیت خودش داره که به نظر خودش خیلی درست و واقعیه و میگه من خودم را خوب می شناسم و میدونم این خصوصیت را دارم. مثلا فکر میکنه آدم خونسردیه یا مثلا خیلی شجاع و نترسه، ولی وقتی در موقعیتی قرار میگیره میبینه خیلی هم آنجوری که فکر میکرده نیست و آن خصوصیات را نداره و خلاصهاش اینکه از حرف و تفکرش تا مقام عملش تفاوت وجود داره.
چند وقت پیش به اتفاق خانواده، رفته بودیم رستوران و داشتیم شام میخوردیم.
من همیشه خودم را یک آدم خونسرد و مطمئنالقلب میدونستم و فکر میکردم در موقعیتهای حساس، میتونم به خودم مسلط باشم و آرامشم را از دست ندم، ولی آنشب وقتی قلبم شروع کرد به تندتند تپیدن، فهمیدم خیلی نتونستم آرامشم را حفظ کنم.
نشسته بودیم و حرف میزدیم و شام میخوردیم که یک صدایی از طرف درب ورودی رستوران بلند گفت: «آقا شما چند لحظه بیاین دم در» این صدا چندبار تکرار شد و ما هم فقط شنیدیم و به غذا خوردنمان ادامه دادیم. پیشخدمتهای رستوران یکییکی به جلوی درب رستوران میرفتن و اینطور مشخص بود که با یکی از همانها کار دارد ولی باز هم صدای مرد شنیده میشد که میگفت «باشما هستم، چند لحظه بیاین دم در» فکر میکردم حتما اختلافی با این رستوران دارد یا ماموری، چیزی است که یکی از همراهانمان گفت: «دارم شام میخورم، نمییام. برای چی باید بیام؟» و تازه فهمیدیم که منظور آن شخص، که بوده است. قلبم شروع کرد به تپیدن، صدای مرد هنوز میآمد و من تقریبا در حالت بهت که به ما چهکار دارد، مردی مسن با موهایی بلند و …. بود.
اصرارهایش برای رفتن “فامیل” ما به دمدرب و جمع شدن همه پیشخدمتها و حتی رئیس رستوران در جلوی درب و احتمالا مانع ورودش به رستوران شدن، آگاه نبودن از قصد آن شخص و اصرارش بر قصدی که داشت در آن ساعت از شب و ترس اینکه هر لحظه ممکن است وارد رستوران شود و بالای میز ما بیاید و … همه باعث شده بود استرسِ بدی داشته باشم. هیچکداممان نمیدانستیم دقیقا دارد چه اتفاقی میافتد و چه شده و فقط به هم نگاه میکردیم و میگفتیم چی شده؟ چی میگه؟
ولی دلِ من آشوب شده بود و آرامشم رفته بود. صدای تندتند زدن قلبم را میشنیدم و نمیدونستم باید چه کنم و چه میشود. اعتراف میکنم ترسیده بودم، نفسم را به سختی بیرون میدادم و سعی میکردم آثار این پریشانیخاطر در چهرهام مشخص نباشه و بقیه از حالم خبردار نشن. بعدا وقتی یاد حالِ خودم در آن دقایق افتادم، برام سوال بود و مایه ناراحتی که من چرا آنقدر استرس گرفتم و ترسیدم. من که همیشه سعی میکنم به خودم مسلط باشم و خودم را آدمِ خونسردی میدانم. ولی حالات آن فرد و موقعیتی که در آن قرار گرفته بودم، حالاتی از خودم را متوجه شدم که فکر نمیکردم اینطور باشم. آنچه فکر میکردم هستم، نبودم.
اینها بماند اینجا، برای خودم یادگاری و یادآوری …
خ چی کار داشت حالا؟ نگفتین اصلن
🙂
پانوشت مینویسم.
آخش آخش خیلی دلم سوخت برا آبجی کوچیکم !
آخه اولین باری بود که با خانواده ( اونم خانواده جدیدش ) رفته بودند تئاتر و بعدش هم رستوران
خدا ازش نگذرد که غذای اول خانوادگی را به مزاق آبجی ما زهر مار کرد
ما رو بگو که تا حالا به دل بزرگی آبجی مون افتخار می کردیم . نمی دونستیم دلش مثل دل یه گنجیشکه
حالا نگفتی آخرش چی شد ؟ با فامیلتون ببخشید با خانواده تون چیکار داشت ؟
شما رستوران هم میرین به خانوادتون ؟؟؟؟؟ فکر نمیکردم اصلا
بله. مثل همه انسانها، ما هم رستوران میریم
اشکالی داره از نظر شما؟
سلام
سلام
بعد “عروس رفته گل بچینه”دومین مطلبی بود ،به گمانم،که از شما می خوندم که توی هر دوتاش به چیزهای خوبی اشاره کرده بودید.
این “منی که “من” نبود”های زندگی،برای خیلی از ماها شاید رخ بده؛اما به نظرم وقتی این دوگانگی و درکش سخت ترمی شه که دیگران هم در این مورد نظری در موردت داشته باشند و متناسب با آن عملی را از تو توقع داشته باشند اما نشود آنچه باید بشود.مثلا” بقیه فکر کنند که مثلا” تو شجاعی و تو هم باورت شود و درموقعیتی با هم بفهمید که این گونه نیست.