پرنده بودی و از بام من پرت دادند

چند هفته پیش، شعری خواندم از حامد عسگری، شعری که به نظرم، ابیاتش کاملاً خواننده را با حس و حال خود همراه می‌کند ولی در مصرع آخر، تمام آنچه در ذهن خواننده به‌وجود آمده بود به بهت و ناراحتی منتقل می‌شود. اینجا می‌نویسمش تا بماند.

پرنده بودی و از بام من پرت دادند
تو ساک بستی و نام مسافرت دادند

قدت خمید، نگاهت شکست، روحت مرد
کلاغ‌های مزاحم چه بر سرت دادند

تو نیم دیگر من بودی و ندانستی
چه داغ‌ها که به این نیم دیگرت دادند

خدا نخواست من و تو کنار هم باشیم
سه چار هفته به کنکور شوهرت دادند