چند هفته پیش، شعری خواندم از حامد عسگری، شعری که به نظرم، ابیاتش کاملاً خواننده را با حس و حال خود همراه میکند ولی در مصرع آخر، تمام آنچه در ذهن خواننده بهوجود آمده بود به بهت و ناراحتی منتقل میشود. اینجا مینویسمش تا بماند.
پرنده بودی و از بام من پرت دادند
تو ساک بستی و نام مسافرت دادند
قدت خمید، نگاهت شکست، روحت مرد
کلاغهای مزاحم چه بر سرت دادند
تو نیم دیگر من بودی و ندانستی
چه داغها که به این نیم دیگرت دادند
خدا نخواست من و تو کنار هم باشیم
سه چار هفته به کنکور شوهرت دادند
سلام فاطمهجان
حتما با شعرهای آقای عسگری آشنا نیستی. ایشون اکثر شعرهاشون، اینطوری تموم میشه. با طنز. برخلاف کل شعر که ابتدا و ادامهی عاشقانه و یا اجتماعی داره.
سلام سمیه جان
راستش سه هفته پیش کتاب :خانمی که شما باشید” حامد عسگری را خردم و خوندم اشعارشان را. در همین حد آشنام با شعرهاشان و وبلاگشان
واقعا بعضی از شعرهایشان را دوست دارم
مثل “آرزو” یا “بم”
پرنده بودی و از بام من پرت دادند
تو ساک بستی و نام مسافرت دادند
نیکو…
یادمه خوندیدش برام اینو فک کنم