امتحان کلاسی گرفته بودم؛ از دو درسی که در ترم جدید خوانده بودند. از همین امتحانهای ریز که روی هم جمع میشوند و با فعالیتهای کلاسی و انجام تکالیف و … ضرب و تقسیم شده و نمره مستمر میشوند.
“الهام” نوزده و بیست و پنج شده بود؛ بالاترین نمره کلاس.
ولی راضی نبود، اصرار داشت درست نوشته و من اشتباهی، اشتباه گرفتهام از برگهاش. دلیل و برهان میآورد تا ثابت کند جوابِ اشتباهش، درست است. وقت کلاس و بچهها را گرفته بود تا نمرهاش را بگیرد؛ نیم نمره!
کلاس که تمام شد، آمد کنار میزم و دوباره اصرار و دلیل و مدرک و فلسفهچینی برای گرفتن “نیمنمره”
حوصلهام داشت سر میرفت و صبرم تمام میشد از اینکه اشتباهش را متوجه نمیشد؛ از اینکه نمیتوانستم متوجه اشتباهش کنم.
رسیده بودم به آن زمانی که در ذهنم دیواری میسازم و سرم را محکم به آن میکوبم.
سرم را به دیوار تخیلی ذهنم میکوبیدم و الهام را تحسین میکردم! نه برای اینکه با اصرارهای بیموردش مرا به این مرحله رسانده! بخاطر کمنیاوردنش؛ تلاشش برای رسیدن به چیزی که گمان میکند “حقش” است؛ خسته نشدنش از توضیح؛ ناامید نشدنش از تغییر؛ اصرارش به درستی حرفش
درست است که منِ معلم را خسته کرد و نمرهاش را نگرفت و حتی شاید اگر معلم دیگری بود، بخاطر این رفتار نمره بیشتری کم میکرد، اما در دلم تحسینش کردم و حتی «خوشبحالش» ی گفتم که میتواند این چنین جنگجو باشد و برای رسیدن به حقش، بجنگد