عاشقِ عاشق

با چند نفر از بچه‌های دانشگاه کاروان را تشکیل دادیم. فاطمه، راضیه، زهرا، فاطمه، سعیده. کارهای پیدا کردن کاروان و هماهنگی‌هایش هم با مرضیه بود. اکثرمان تنها بودیم و فقط چند نفر، مادر یا یکی از اقوامشان را آورده بود. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ پرشورِ پرشور؛ عاشقِ عاشق.

اسفند هشتاد و پنج بود؛ به قمری میشد اوایل ماه صفر. خوب یادم مانده چون اولین سفرم به عراق بود. اولین سفر من و اکثر رفقایِ همسفرم؛ رفقایِ بیست ساله؛ رفقایِ عاشق.

آن زمان، ساعت یازده درب‌های حرم‌ها بسته میشد و تا اذان صبح اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. جمع میشدیم در بین‌الحرمین. کنارِ ماکتِ سامرا. مداحمان “وقتی دلم از هرچی عشقه خسته میشه” می‌خواند. ما، ضجه می‌زدیم. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ عاشقِ عاشق.

شب هفت صفر بود. از حرم بر می‌گشتیم. از یکی از خدام شنیدیم “حرم تا صبح باز است” علتش را پرسیدیم، گفت “شب شهادت امام حسن علیه‌السلام است” گمانم برای اولین‌بار بود می‌شنیدم. برای ما همیشه آخر صفر تاریخ شهادت ایشان گفته شده بود. به لطف و کرم برادر بزرگتر، آن شب تا صبح در حرم ماندیم. در حرمی خلوتِ خلوت. آرامِ آرام. زیارتی که شبیه رویا بود. رویایی شیرین برای بیست‌ساله‌های عاشق؛ بیست ساله‌های پرشور.

پانزده سال از آن شب هفت صفر گذشته است. دیگر نه بیست ساله‌ایم نه پرشور، اما “عاشق” چرا. کاش عاشق بمانیم. کاش آن رویایِ شیرین، تا همیشه عاشق نگهمان دارد. عاشقِ عاقل. عاشقِ عاشق

می‌شویم عَمّارت آقا&#۸۲۳۰;

* جور می‌شود کارت برایمان یا نه؟
از چند روز قبل سؤال شده بود برایم و الحمدلله به دستمان رسید
دیدار “آقا” با دانش‌جویان

* ساعت چهار نیم با دوستانم قرار گذاشته بودیم تقاطع نوشیروان و فلسطین. تا رسیدیم و از سه خان گشت‌ها رد شدیم، حوالی پنج بود که وارد حسینیه شدیم.

* از سر کوچه‌ی اشکبوس تا اولین گشتی که می‌خواستیم وارد شویم، جمعیت دانش‌جو، ایستاده بود، اول فکر کردم منتظر دوستانشان هستند تا با هم وارد شوند ولی وقتی چندین نفرشان که کارت‌ها را در دستمان دیده بودند، تقاضای کارت اضافه برای ورود کردند، فهمیدم به امید پیدا کردن کارت و اجازه ورود است که آنجا ایستاده اند؛ شرمنده‌شان می‌شدیم.

* «برگه و مداد می‌خوام ببرم داخل برای یادداشت»
«نه خانم اجازه‌ی ورود هیچی ندارید. فقط خودتان و لباس‌هایتان. همین»
مثل دفعات قبل. کلاً گشت خانم‌ها خیلی “گیر” هستند. ناراحت می‌شوم و نمیدانم می‌توانم به حافظه‌ام اعتماد کنم و آنچه که می‌بینم را به یاد نگه دارم یا نه. کمی ناامید هستم البته.

* وارد حسینیه که شدیم، تقریباً نصف بیش‌تر پر شده بود، جایمان را طوری انتخاب کردیم که پشت ستون نباشیم و بتوانیم “آقا” را ببینیم.

* دیدار دانش‌جویان بود. آمار دانش‌گاه‌هایمان هم که تقریباً شصت درصد خانم‌ها به نسبت چهل درصد آقایان است ولی برایم جالب بود که یک سوم، شاید هم کم‌تر، از فضای حسینیه را به خانم‌ها اختصاص داده بودند و بیش‌ترش سهم آقایان بود.
انصاف این بود که حداقل نصف – نصف بود.

* قسمت آخر حسینیه هم با پانل جدا شده و از سرو صداهایی که می‌آید و بوی سبزی که در هوا پیچیده، معلوم است سفره‌های افطار انتظارمان را می کشند تا سه ساعت دیگر.

* ظاهراً بین جمعیت برگه شعر پخش کرده‌اند، آقایی وسط جمعیت آقایان ایستاده و ریتم خواندن را با بقیه تمرین می‌کند. با خودم می‌گویم الان تمرین می‌کنند ولی وقتی آقا بیایند عمراً جمعیت مثل الان هماهنگ شود و بتوانند شعر را بخوانند.

* وقتی در دست آقایان، کاغذ، دفترچه، خودکار، خودنویس می‌بینم، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که به دوستانم اعتراض کنم و بگم «ببینید، آقایان کاغذ و خودکار آورند، یعنی چی آخه؟»

* هنوز جاگیر نشده بودیم که یکدفعه جمعیت بلند شد و شروع به شعار دادن کرد، چند دیداری که قبلاً بودم همیشه حداقل یک ساعت انتظار کشیده بودم تا ورود “آقا”، و وقتی فهمیدم جمعیت به خاطر ورود “آقا” بلند شده‌اند، خوشحال شدم.

* سعی می‌کنم در نهایت نوک انگشتان پایم بیاستم تا بتوانم “آقا” را ببینم. جمعیت که شعارشان تمام می‌شود و می‌نشینند راحت می‌شود “آقا” را دید. آرام نشسته‌اند بر روی صندلی. مثل همیشه آرامش است که از دیدن ایشان می‌گیرم.

* همه شروع می‌کنند به خواندن همان شعری که تمرینش کرده بودند و من ضایع میشوم؛ شاید فراموش کرده بودم که دیدار دانش‌جویان است بلاخره، باید تفاوتی داشته باشد.

* “ای، رهبر من. بی‌قرار بی‌قرارم. باز، آمدم تا روی پایت سر گذارم. دستی بکش روی سر ما. هم رهبری هم دلبر ما
ای عزیز مادر ما یابن الزهرا . یابن الزهرا
با عشق مولا از همه عالم گسستیم. ما، پیرو این مکتب اسلام هستیم. ما آمدیم، دیدارت آقا. از دور این، رخسارت آقا. می‌شویم عمارت آقا . می‌شویم عمارت آقا . یابن الزهرا . یابن الزهرا
در، ماه رحمت. بر لبم دارم دعایی. کاش، با تو آقا. من شوم کرب‌وبلایی. در سایه، اسلام و قرآن. در هر کجا،از خاک ایران. ذکر ما شد یا حسین جان . یابن الزهرا. یابن الزهرا.
یا حجت‌الله. با زبان روزه دارت، خود دعا کن. جان دهم من در کنارت. یابن الحسن، هستی امیرم. آقا بیا، تا جان بگیرم. در رکاب تو بمیرم. یابن الزهرا. یابن الزهرا ، یابن الزهرا  یابن الزهرا”

* مراسم با قرائت قرآن، شروع می‌شود و بعد مجری برنامه از “آقا” می‌خواهد که مراسم این افسران جنگ نرم را ایشان شروع کنند. “آقا” سلام می‌کنند و خوشامدگویی و ابراز خوشحالی از واژه افسران جنگ نرم.
یاد خیلی چیزها می‌افتم…

* دانش‌جویانی که باید در مراسم صحبت کنند یک یکی و با معرفی مجری برنامه شروع به صحبت می‌کنند و بعد از اتمام حرف‌هایشان می‌روند سمت سن و چند دقیقه‌ای با “آقا” صحبت می‌کنند و حسرت به دل دانش‌جویانی می‌گذارند که دارند آن‌ها را نگاه می‌کنند.

* “خانم فهیمی پور” اولین نماینده‌ی خانم‌هاست. بغل دستی‌ام سرش را می‌کشد تا بتواند او را ببیند و بعد می‌گوید «ئه، مانتو‌ای ام هست» حرف‌هایش را که مختصر می‌زند، هم تشکر مجری را به دنبال دارد و هم “پز” ما که خانم‌ها همیشه دقیق هستند و سر موقع. احسنت.

* دو خانم بعدی که برای صحبت آمدند، خودشان را کوچک‌تر از آن دانستند که در این جمع صحبت کنند و این‌طور صحبت‌ها. اصلاً خوشم نیامد راستش. نمی‌دانم چرا.

* همه دنبال ساعت می‌گردند. سمت چپمان و بالای سر ساعت بزرگی نصب است. با انگشت ساعت را به بقیه نشان می‌دهم.

* دخترکی که شاید سال اول یا دوم کارشناسی باشد، تکیه داده به نرده‌های بین خانم‌ها و آقایان. وسط صحبت‌های نفر دوم است که چشم‌هایش روی هم ‌می‌افتد و خوابش می‌برد.

* تقریباً شش یا هفت نفری صحبت کرده‌اند ولی هنوز چفیه “آقا” بر گردنشان بود. یاد آقای مفتاح می‌افتم و نوشته‌شان از دیدار دو سال پیش. به دوستم می‌گویم: «چرا هیچ‌کس چفیه آقا را نگرفته است؟ جالب است.» هنوز پنج دقیقه از حرفم نگذشته که خانم ” فاطمه فیاض” چفیه‌ی آقا را می‌گیرد. همه صلوات می‌فرستیم.

* پر حاشیه‌ترین سخنران دیدار “آقای افکانه” بود. از همان اول که با جمله‌ی «آقای خامنه‌ای! سلام. می خواهیم برای یک بار هم که شده همان گونه که می‌خواهید صدایتان کنیم.» شروع کرد تا اعتراضش به رئیس جمهور و نزدیکانش و آخر هم با جمله‌ی «مشتاق بذل جانیم؛ سر ما و فرمان شما».
حاشیه‌های جالب‌تری هم در یک دقیقه رفتن‌شان در کنار “آقا” بوده که بعداً در سایت‌ها خواندم.

http://rahilll2.persiangig.com/image/13890603_115045.jpg

* حدود دو ساعت است که صحبت‌ها ادامه دارد. جمعیت روزه، با گرمای هوای وحشتناک حسینیه دیگر طاقتشان تمام شده ولی انگار هنوز نماینده اردوهای جهادی باید صحبت کند. آه از نهادمان بلند می شود.

* از اول برنامه، هر یک ربع یکبار تکان می‌خورد و طرز نشستنش را عوض می‌کند. عادت به آرام نشستن ندارد. دوستش می‌خندد با هربار تکان‌هایش.

* بوی غذا می‌آید. بغل دستی‌ام می‌گوید: «قیمه است» بو می‌کنم و می‌گویم: «نه، مرغ است» گشنه‌ام می‌شود.

* بالاخره صحبت ها تمام می‌شود و سه ربعی مانده به اذان، “آقا” شروع می‌کنند به صحبت.
دخترک از خواب بیدار شده  و صاف می‌نشیند و گوش می‌کند.

* “آقا” جلسه با دانش‌جویان را از شیرین‌ترین جلساتشان می‌دانند و جلسه امروز را با طرح مسائل عمیق‌تری توسط دانش‌جویان عنوان می‌کنند.

* وقتی “آقا” از جوانی ما می‌گویند و پاکی مان، پشت سرم صدایی آرام به دوستش می‌گوید: «آره جون …مان، خیلی پاکیم» من هم شرمنده میشوم از اینکه شاید مصداق صحبت “آقا” نباشیم.

* وقتی از نقدپذیری می‌گویند و اینکه دانش‌جویان هم  باید نقدپذیر باشند، امیدوارم به اینکه این حرف “آقا” مثل خیلی از صحبت‌هایشان از یادمان نرود و اجرائی‌اش کنیم و فقط خنده‌ی بعد از جمله‌ی « قبا هم ندارید که به گوشه‌اش بربخورد.» در یادمان نماند.

* «بعضی کارهای اجرایی را ناچار خودم انجام داده‌ام.» این هم جمله‌ای بود که سر تکان دادن ها و افسوس خوردن های عده‌ای را داشت.  افسوس افسران جنگ نرمی که چند سال دیگر مسئولیت‌ها به عهده‌ی خود انهاست و ان شالله این‌ها این طور نباشند.

* از پنجره بیرون را نگاه می کنم، تاریک است و نزدیک اذان. برای اطمینان نگاهی به  ساعت بالای سرمان می‌اندازم. حدود هشت است. شاید برای همین است که وقتی یکی از آقایان، که فاصله شان تا جائی که نشسته‌ام دو متر است، بلند شعار داد “ای ره‌بر، آزاده”  آقا می‌گویند «خیلی ممنون، متشکرم» و جمعیت است که می‌خندد.
آقا البته تشکر هم می‌کنند. بنده‌ی خدا؛ تا پنج دقیقه بعد هم  هنوز با دوستانش میخندیدند و حتماً تا مدت‌ها سوژه اذیت و خنده است بین خودشان.

* تا صحبت‌های “آقا” تمام می‌شود و جمعیت بلند می‌شود، مؤذن هم شروع می کند به اذان گفتن
ابتدای ورود به حسینیه، مهر برداشته بودم و در صف‌های نماز می‌ایستم. نمی‌دانم چرا بعد از هیچ کدام از نماز‌ها دعای “یا علی و یا عظیم” خوانده نمی‌شود.

http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_139917.jpg

* نماز که تمام می‌شود خانم‌ها باید اول از پانل برداشته شده، خارج شوند. خانم وحید دستجردی را می بینم که چند دانش‌جو، ظاهراً رشته‌ی پزشکی یا رشته های مربوطه باید باشند، دورشان را گرفته‌اند و صحبت می‌کنند.

* جز‌ء اخرین نفراتی هستیم که از پانل خارج می شویم آن هم با جملات «سریع‌تر سریع‌تر زود باشید خانم‌ها» دلیل این همه سرعت را وقتی میفهمم که جمعیت مشتاق!!! آقایان که می‌خواهند به سفره‌ها هجوم بیاورند ولی توسط چند نفر جلویشان گرفته شده، را می بینم. خدا را شکر می‌کنم. مسلماً زیر دست و پایشان له می شدیم اگر کمی دیرتر جنبیده بودیم.

http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_229917.jpg

* سر سه تا از سفره‌ها، خانم‌ها نشسته اند و دیگر جائی نیست؛ ما باید به طبقه‌ی بالا برویم.
“آقا” ابتدای یکی از سفره‌ها نشسته اند و افطار می کنند.

* طبقه‌ی بالا هم کامل سفره انداخته شده ، سر اخرین سفره می‌نشینم. گرم است هوا و فن‌ها اصلاً کفایت نمی‌کنند.

اولین‌بار بود که مهمان سفره‌ی افطار بیت بودم. الحمدلله. خدا را شکر.


بیانات عکس صوت فیلم دیدار

فعلن خدانگهدار دانشگاه

دیروز رسما دوران دانشجویی ام تموم شد
 
ساعت ۹ دانشگاه بودم . بعد از تحویل مقاله ام به معاونت پژوهش و کنگره ملا محسن فیض کاشانی ،رفتم آموزش برای کارهای فارغ التحصیلی و تسویه حساب
کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ( خوب شد یک ماه پیش ازش کپی گرفتم برای یادگاری) و برگه امضا و تسویه حساب از واحد های مختلف را تحویل گرفتم! اما … تائیدیه پیش دانشگاهی ام بعد از چهار سال هنوز به دست دانشگاه نرسیده بود و مجبور شدم بکوبم برم آموزش پرورش منطقه ۱۲
 
به معنای واقعی از این اتاق به آن اتاق شدن و جواب سر بالا گرفتن و طبقه ها را بالا و پایین کردن و شمردن پله ها و موزائیک ها را ، که همیشه وصفش را از این و آن میشنیدم ، درک کردم و بیشتر از قبل از محیط های اداری و کار در اداره جات بدم اومد
 
فقط یک لطف بزرگ مسئول یکی از بخش ها در حقم کرد و تائیدیه را مهر وموم شده داد دست خودم وگرنه به گفته خودش پست سه روز دیگه تحویل دانشگاه می داد. به دوستم میگفتم : با ادم طوری برخورد می کنند که وقتی کارمان را انجام می دهند، احساس می کنیم کلی باید ازشون تشکر کنیم و ممنون باشیم که وظایف کاری شان را انجام دادند
 
برگشتم دانشگاه . ظهر شده بود و برای آخرین بار غذای دانشگاه را خوردم
خان بعدی شروع شد و امضا گرفتن از واحد های مختلف
 
معاون آموزش، معاون پژوهش، امور رفاهی، مسئول کتابخانه خواهران، مسئول کتابخانه برادران، بخش کپی و تکثیر، مدیریت دانشکده و … فقط کم مونده بود از خدمتکارهای عزیز دانشگاه که به نظرم از همه با محبت تر بودند و بعد از حدود ۳ ماه رفتنم از دانشگاه ، از همه بیشتر با هام گرم گرفتند و گرم گرفتم، امضا بگیرم
 
فقط جای امضای مسئول انبار هم بود که گفتند لازم نیست، ولی من اصلا نفهمیدم مسئول انبار یعنی و چی؟ و کی هست و اسمش در این لیست چه کار می کنه؟
 
بعد از گرفتن همه امضا ها رفتم واحد دوره کارشناسی برای تحویل برگه سیاه شده از امضا و گرفتن گواهی موقت پایان دوران کارشناسی… ولی متاسفانه به قول مسئول مربوطه نواقص پرونده ام ، کامل بود. عکس نداشتم و برای همین تحویل گواهی موند برای وقتی عکس بردم
 
خیلی زودتر از آنکه فکرش رو می کردم تموم شد( دوران دانشجویی را میگم ،نه کارهای دیروز را )
خیلی زود خاطره شد
خیلی