داستان درباره خانوادهای پنج نفره است در زمان جنگ سرد در خاک آلمان. درواقع آلمان شرقی و اگر جزئیتر بخواهم بگویم برلین شرقی
پدر
و یکی از پسرهای خانواده به برلین غربی میروند و فردای آنروز، حصاری لز
سیمخاردار مرزی بین برلین شرقی و غربی میکشد که بعد دیوار بلندی میشود و
بعدتر بیشتر و بیشتر میشود و امکان رفت و آمد بین دو قسمت شهر از بین میرود
خواندن
این کتاب باعث شد بروم درباره دیوار برلین بیشتر بخوانم و فهمیدم راههایی
که در کتاب برای فرار از آلمان شرقی به سمت غربی در کتاب آمده است، همگی
در تاریخ اتفاق افتاده است و چندیننفر جانشان را از دست دادهاند
۳۵
سال دیوار برلین پابرجا بوده است! تصور کنید سیو پنج سال نتوانید به سمت
دیگر شهرتان بروید و دوستان و اقوامتان در آن سر شهر را ببینید حتی امکان
تلفن هم نداشته باشید؛ تاریخ چه چیزهایی به خود دیده است و چه چیزهایی به
خود خواهد دید!
اما درباره داستان
اوایل، شاید تا یک چهارم
اولیه، داستان کشش چندانی نداشت. چند صفحهای میخواندم و رهایش میکردم تا
چندروز بعد، اما از اواسط تعلیقات و داستان جذابتر شد و سه ساعت یک عصر
تابستان را گذاشتم و تمامش کردم. داستان کشش داشت اما عمق نداشت
درکل نمیدانم بگویم دوستش داشتم یا نه! دو ستاره کم کردم بخاطر حس گنگم و عمق نداشتمش