چهار روز بخصوص

امسال تصمیم گرفتیم پیاده‌روی اربعین متفاوتی داشته باشیم. متفاوت از این جهت که برخلاف سال‌های قبل که سه الی چهار روز از نجف پیاده میرفتیم تا به کربلا برسیم، از نجف سوار ماشین شدیم تا عمود ۱۰۴۱ و سه روز و نیم در موکب شباب امیرالمومنین که توسط سیدهادی شیرازی ساخته و مدیریت می‌شود، ماندیم. در کارهای موکب و پذیرایی از زوار و مشایه‌ها و برخی کارهای موکب کمک کردیم، و ظهر روز چهارم پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم و بعد از غروب به شهر رسیدیم.

و چه چهار روز قشنگی بود … تنفس در هوای زوار اباعبدالله و شاهد آمدن و رفتن‌شان بودن

شبها گاهی با سیداحمد از دم موکب راه می‌افتادیم و بین پیاده‌ها حرکت می‌کردیم و بیست سی ستون جلو میرفتیم و دلمان پر می‌کشید برای سختی راه و پیاده رفتن‌های با کوله و نشستن‌ها و …

نوشته‌ها و عکس‌های سفر امسال را می‌توانید با برچسب اربعین۹۶ دنبال کنید

 

دو دقیقه زندگی

بعد چندشب استقرار در موکب، امشب آخرین شبی است که اینجا هستیم. فردا بعدازظهر باید با تمام خاطرات این چندروز خداحافظی کنیم و برویم.
تجربه امسال برایم با سالهای قبل بسیار فرق میکرد؛ از نجف سوار ماشین شده و به موکب آمدیم؛ چهار روز اینجا مستقر بودیم. از تهران برنامه های مختلفی برای این چندروز کشیده بودم ولی اکثرش را نتوانستم انجام بدهم؛ اما …
میدانم دلم تا همیشه برای این چندشب و چند روز تنگ خواهد شد، همه آدمهایی که آمدند، رفتند و رسیدند… حتی دلم برای باحسرت نگاه کردن پیاده روها تنگ میشود…
این دو دقیقه را ضبط کردم برای لحظات دلتنگی ام؛ بنشینم و درحالیکه چشم هایم بسته است تصور کنم خودم را در ساعت دوازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب پنجشنبه هجده آبان ۹۶ در کنار موکب شباب امیرالمومنین …

گوش دهیم

اللهم ارزقنا توفیق زیاره المعصومین فی الدنیا و شفاعتهم فی الاخره

بازیِ دخترکان

پشت محوطه‌ی عمومی موکب، فضای صحرا مانند بزرگی است که انتهایش کانتینر خانواده‌ی آواره ترکمنی که چند سال است در موکب ساکن هستند، قرار دارد. دو سه اتاقِ انتهای موکب در طول سال محل زندگی آنهاست ولی این ایام اربعین بخاطر آمدن زوار و کارهای موکب، میروند در کانتینرشان زندگی می‌کنند و اتاق‌ها می‌شود محل زندگی ده بیست روزه‌ی آشپزها و خدامِ موکب.

امروز در موکب مهمان داشتم. فاطمه و آقا حامد و بهار آمده بودند موکب و ساعتی پیش‌مان ماندند و استراحت کردند.
خانواده‌ی یکی از دوستانِ شوهرخواهرم هم آمدند که از قضا بعد از صحبت کردن فهمیدیم چقدر دوستانِ مشترک باهم داریم و به جمله‌ی “دنیا چقدر کوچک است” رسیدیم.

بهار و کوثر، دخترانِ سه چهار ساله‌ی مهمان‌هایم را بردم پشتِ موکب تا کبوتر‌ها را ببینند و گوسفندها و شتری که برای ذبح روزهای بعد منتظر بودند. کبوترها را برایشان پرواز دادم، میدویدند و جیغ می‌زدند؛ با لبخندی نگاهشان می‌کردم ولی در دلم آشوبی بود که شادی و جیغ زدن‌هایِ بهار و کوثر ساخته بود؛ چرا باید در این بیابان، در این صحرای نزدیک کربلا، بنشینم نظاره‌گر بازی دخترکانِ سه چهار ساله؟ و دلم و ذهنم مدام تصور کنند حالِ دخترکانی در همین سن و سال را ۱۴۰۰ و اندی سال قبل در همین حوالی، عصر روز دهم محرم …

لایوم کیومک یا اباعبدالله

 

 

نفاخه

به چندتا از بچه های آواره ترکمن، بادکنک دادیم؛ حالا چندنفر چندنفر میان پشت در موکب و درخواست “نفاخه” میکنن 🙂 هدی و زینب و حسین
بچه هایی که سه سال و نیم از عمرشون رو اینجا، وسط بیابونهای اطراف کربلا گذروندن. هرسال که میایم، بزرگتر شدن؛ نمیدونم آرزو کنم سال دیگه اگه بیام مجدد، ببینمشون همین جا یا نبینمشون و برگشته باشن شهر خودشون.

امروز با شادی دستکش یکبار مصرف دست کردن و کمک کردن برای جمع کردن زباله های اطراف موکب.

سلام بر پدر و پسرِ آقای غریب

از پنجره هتل که فاصله زیادی تا حرم نداشت، مشغول عکاسی از گنبد پدربزرگ و نوه بودم. تنظیمات دوربین رو تغییر میدادم و عکس میگرفتم. گاهی دستم تکون میخورد و عکس خراب میشد، گاهی هم تنظیمات مناسب نبود و عکسها پرنور یا کم نور و کج و معوج میشد … یکی از عکسهایی که گرفتم دستم تکون خورد، مطمئن بودم عکسی که ثبت شده خوب نیست و دوربین رو که پایین بیارم یه عکس با خطوط کج و معوج تو مانیتور دوربین میبینم، دستمو گذاشتم رو دکمه دلیت که تا عکس نمایش داده شد حذفش کنم و عکس بعدی رو بگیرم، ولی وقتی عکسو دیدم از حذف کردنش پشیمون شدم. انگار دستم تکون خورده بود تا این عکس اینطوری ثبت بشه؛ دوتا گنبد مثل دوتا کبوتر طلایی کنار هم در حال پرواز بودن!

شاید به سمت مشهد

۲۵ ه-.ش. - 1

دلم برایشان تنگ شده

اسمش علی بود؛ از آواره های ترکمان شمال عراق. با چشمهای معصوم و لبخندی به لب.
نزدیک یکسال بود خانه و زندگیشان را رها کرده و اواره شده بودند.
شش ماه زندگی و خواب و بازی‌اش مشترک شده بود با چند بچه‌ی هم سن و سال خودش و مادرهایشان در یک حسینیه‌ی کوچک در شهر کربلا.

جارو دستساز گرفته بود دستش و آشغالهای روی زمین را جارو میزد؛ صدایش کردم؛ نگاهش که به دوربین افتاد خندید و سرش را انداخت پایین و با همان لبخند جارو زد.
《علاوی!* مطمئن باش به زودی به شهر و خانه‌ات
برمیگری و دوباره با اسباب بازیهایت بازی میکنی و مدرسه میروی. نگذار لبخند معصومانه‌ات هیچوقت از صورتت پاک شود. فاستقم کما امرت 》
vaadi.ir


ورده، ورده شوف اهنا* ….
هرچه صدایش میکنم، سرش را بالا نمی‌آورد، فهمیده میخواهم عکس بگیرم و بی‌محلی میکند.
ورده، تنها بچه ای بود که نتوانستم با هیچ روشی دوست‌ش شوم و ارتباط بگیرم. مثل اسمش زیبا بود و ناز داشت … ورده یعنی گل یا گل رز

vaadi.irده دقیقه نشد که با هم دوست شدیم. نه من حرف‌های عربی و ترکی‌شان را درست می‌فهمیدم، نه آنها حرفهای عربی فارسی من را؛ ولی دوست شدیم باهم. زینب ( دخترک سفیدروی مقنعه به‌سر وسط عکس) از بقیه خونگرم‌تر و اجتماعی‌تر بود، اسم بقیه را برایم گفت. علی، رقیه، زهرا، فاطمه … رقیه کوچک‌ترینشان بود، یکسال هم نداشت. خواستم بپرسم شما یکسال است آواره شده‌اید، رقیه کجا دنیا آمده؟ رویم نشد …. گفتم جمع شوید یک عکس دسته‌جمعی بگیرم. “آلا” دختر شروشور پانزده ساله‌ای بود، رفت از کنار دیوار چند کاسه بشقاب آورد و جلوی بچه‌ها گذاشت، گفت این ظرفها هم در عکست باشد. عکس را که گرفتم، گفت دوربینت را بده، دستش دادم و طرز کار با دوربین و لنز را یادش دادم، شروع کرد به عکس گرفتن از بچه ها و در و دیوار. رقیه را بغل کردم و گفتم از ما عکس بگیر و بعد با مادر رقیه که هم سن خودم بود یک عکس سه نفره گرفتیم  … گفتم دوربین را بده تا از خودت عکس بگیرم قبول نکرد و خندید و فرار کرد.
چند روز است عکس هایشان را زیاد نگاه میکنم و دلم تنگ میشود برای خنده هایشان. برای زینب، علی، رقیه و آنهای دیگری که اسمشان را فراموش کردم.

10932314_753359174748089_1423016420_n*عربها وقتی می‌خواهند پسربچه‌ای که اسمش علی است را با مهربانی صدا کنند، “علاوی” یا “علوچ” خطابش میکنند.

* شوف یعنی ببین، اهنا هم یعنی اینجا

پ ن: این عکس نوشته‌های سفر اربعین به عراق را در اینستاگرام گذاشته بودم، حیفم آمد اینجا نباشند.

داعش که به شمال عراق حمله کرد، هزاران خانواده شیعه، سنی، غیر مسلمان ساکن شهرهای شمالی عراق از خانه و شهرشان فرار کردند و آواره شدند. بچه‌های در عکس، چند خانواده ترکمن عراقی بودند که شش ماه بود در حسینیه‌ای در کربلا ساکن بودند.

بازنشر این مطلب: فارس نیوز  فرنگ‌نیوز

لعنت به مرز

رفته بودیم مشهد؛ با ماشین خودمان.
گاهی برای پیدا کردن خیابان‌ها و راحت رسیدن به مقصدی که داشتیم از جی‌پی‌اس استفاده می‌کردم، گاهی هم برای اینکه حسِ جغرافیایی‌ام آرام شود که الان کجا هستیم و چپ و راست خیابانی که داریم در آن حرکت می‌کنیم چه ساختمان‌هایی است و چقدر مانده تا برسیم به فلان‌جا جی‌پی‌اس موبایل را روشن می‌کردم.

در راه برگشت، نقشه را نگاه کردم تا ببینم تا شهر بعد چقدر فاصله داریم؛ نزدیک قوچان بودیم و شهر دیگری به نام “عشق‌آباد” پایتخت ترکمنستان. کمتر از مقدار راهی که از مشهد آمده بودیم، راه بود تا عشق‌آباد! شاید یک ساعت، یک ساعت‌و‌نیم.

vaadi.ir

به همسر گفتم اگر مرزی نبود، اگر عبور و مرور به کشور همسایه راحت بود می‌توانستیم برویم عشق‌آباد و مردم‌ش را، زندگی‌شان را ببینیم؛ اما نمی‌شد.

جهان بدون مرز، جهان زیباتری‌ست.
ان‌شالله روزی چنین جهان‌ی را ببینیم.