عادت دارم وقتایی که میخوام برم مسافرت، وقتی از در خونه میام بیرون و سوار ماشین میشم، چند ثانیهای زوم میکنم روی درب و دیوارهای خونمون و نگاهشون میکنم و توی ذهنم میگم خدافظ خونه، وقتی دوباره میبینمت که برگشته باشم؛ آنروز صبح هم وقتی از در خونه آمدم بیرون و توی ماشین نشستم، برگشتم و به خونه نگاه کردم …
وقتی رسیدیم قم، حدود یک ساعت و نیمی زمان داشتیم تا ساعتی که بهمون وقت داده بودن، برای همین مستقیم رفتیم جمکران.
حدود ساعت یازده و چهل و پنج بود که رسیدیم به دفتر “آیه الله وحید” غیر از ما، آدمهای دیگهای هم آمده بودن که همه داخل حسینیه بزرگی نشسته بودن، ما هم رفتیم و داخل حسینیه نشستیم و منتظر. هر یک ربع یکنفر میآمد و اسم دو تا خانواده را میخواند و عروس داماد و خانوادههاشون پامیشدن و میرفتن برای خواندن خطبه عقدشان.
فکر کنم پنجمین خانوادهای که صدا کردن، ما بودیم. وارد دفتر شدیم؛ یه چند دقیقهای صبر کردیم تا خانواده قبلی مراسمشان تمام بشه و بعد ما وارد اتاق کوچیکی که آقای وحید نشسته بودن شدیم.
آقای وحید روی یک صندلی نشسته بودن و آقای کلباسی در کنارشون روی زمین و دور تا دور آن اتاق کوچیک هم صندلی گذاشته شده بود. اسمهامون و مبلغ مهریه و توافقات دست آقای کلباسی بود؛ آنها را خواندند و توافق طرفین را گرفتندو از آقای داماد هم خواستن که مدت باقی مانده صیغه محرمیت را ببخشند و بعد رو به من کردند و گفتند که به آقای وحید وکالت بدهید برای خواندن خطبه و آقای داماد هم به آقای کلباسی وکالت داد … وکالت ها که گرفته شد، شروع کردند به خواندن خطبه …
قرانی را باز کرده بودیم و با هم سوره “یاسین” را میخوندیم. یس و القران الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم تنزیل العزیز الرحیم …
ما قرآن میخواندیم و آنها خطبه عقدمان را … خطبهی آسمانی را
با ضمیرها و فعلهای مختلف خطبه را میخواندند … آجر آجر خانه میساختیم …
… و جعلنا فیها جنات من نخیل و اعناب و فجرنا فیها من العیون
سعی میکردم اسم همه کسائیکه بهم گفته بودن موقع خوانده شدن خطبه براشون دعا کنم را، یادم بیارم و دعا کنم … چشمهام را برای چند ثانیه بستم … خطبه میخواندند …
سبحان الذی خلق ازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون … الا رحمه منا و متاع الی حین
خطبه میخواندند … قران میخواندیم
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط المستقیم
… هنوز داشتم قران میخواندم و فکر میکردم که تبریک گفتند و تبریک …
چند دقیقه ای هم صحبت کردند و سه توصیه برای تضمین زندگی بهمان کردند. اول نماز اول وقت دوم خواندن دعای عهد هر روز بعد نماز صبح و سوم خواندن سوره یاسین و هدیه آن به حضرت زهرا سلام الله علیها هر روز …
دعای خیر و آرزوی زندگی پر برکت و … آمدیم بیرون …
مثل آدمی بودم که یک موضوعی را مدتهاست پذیرفته و باورش کرده ولی دوباره در موقعیتش هنگ میکنه و زمان را نمیفهمه. یک حسِ قشنگ و ناشناخته.
عهد دائمیمان و صیغه همیشگیمان خوانده شده بود. سهٔ سهٔ نود
دعا کنید برایمان