مترو خیلی شلوغ بود.
وقتی قطار آمد و “آدمها” حمله کردند به در ورودی، هیچ جائی نبود که حتی نوک کفشش را بگذارد، ناچار صبر کرد برای آمدن قطار بعدی.
فاصلهاش با شخصی که داخل واگن و درست مماس با در مترو ایستاده بود، شاید کمتر از بیست سانت بود، او بیرون از واگن و جلوتر از خط قرمز ایستاده بود و آنقدر آدمهای منتظر مثل خودش، پشتسر و کنارش زیاد بودند که حتی قدمی نمیتوانست به عقب برگردد و آن یکی، در واگن قطار بود و آنقدر آدمها به هم فشرده ایستاده بودند که نمیتوانست حتی تکانی بخورد، شرایطشان شبیه هم بود، فاصلهشان باهم خیلی کم آنقدر که گرمای بدن هم را حس میکردند ولی …
ثانیهای نگذشته بود که قطار حرکت کرد، او ماند و آن یکی رفت …
همین است، زندگی