میتوانستم همان وسط ایستگاه بنشینم و زار زار گریه کنم.
گریه کنم به حال این روزهای شهرم، کشورم، جهانم.
ساعت نه صبحِ روز وسط هفتهی اسفند ماه و ایستگاه انقلاب به این خلوتی؟
زیرگذر چهارراه ولیعصر و بدون دستفروش؟
بدون ازدحامِ مردمی که همیشهی خدا تندتند راه میرفتند تا زودتر برسند به آنجایی که باید برسند؟
شهر در سکوتی مبهم، نشسته است؛ نشستهاست به انتظار روزهای خوب.
روزهای خوبی که شکوفههای روی درختان، نویدش را میدهند.
شهر خسته است ولی ناامید نیست؛
نگران است ولی ترسو نیست؛
غمگین است ولی ضعیف نیست.
این روزهایمان هم تمام میشود.
یادگاری که از این روزها برایمان میماند محبتهای قرنطینهایست. باهم بودنمان در عینِ دور از هم بودن. مهربانی کردنمان در عینِ ممنوعالبغل بودن.
کشورمان، شهرمان، خودمان دوباره زندهی زنده میشویم. اما از همین امروز باید به فکر روزهای زندهشدن شهرمان باشیم. به فکر روانِ بچههایمان، روحِ خودمان، زندگی آدمهای شهرمان.
به #بحران_های_بعد_از_کورونا حواسمان باشد.
پن: دوباره که متن را خواندم دیدم چقدر مشوش است. پایان سریع، پاراگرافهایی با ارتباطهایی نادرست به هم. مثل وقتهایی که کلی حرف داری ولی نمیدانی کدام را بگویی.
عذرخواهی میکنم اگر وقتتان بابت خواندن این مشوشنامه گذشت. بگذارید پایِ شلوغی و خستگی این روزهایم.
برچسب: مترو
لطفا عکس نگیرید
گاهی اوقات وقتی عکسهای اینستا گرام دوستام رو نگاه میکنم، بعضی از تگهایی که برام جالبه رو کلیک میکنم تا ببینم چه عکسهایی با موضوع آن تگ گذاته شدهن.چندوقت قبل بین همین گشت و گذارها رسیدم به عکسی که از یک خانم خواب در مترو گرفته شده بود، اول فکر کردم صاحب اکانت از دوستش عکس گرفته و تو صفحه اش گذاشته ولی توضیحات زیر عکس رو که خوندم فهمیدم عکس از یک فرد غریبه گرفته شده! توجهم به نام کاربری اکانت افتاد)چیزی در مایه های aksmetroyi بود( و تعجبم بیشتر شد؛ روی آیدیش کلیک کردم. همه ی عکسهایی که توی آن اکانت بود از آدمهای مختلف در حالات مختلف و اکثرا غیرمعمول توی مترو گرفته شده بود و مشخص بود کاملا بدون اجازه از آدمها عکس گرفته شده. حتی صاحب اکانت زیر یکی از عکسها نوشته بود که عکسها رو یواشکی میگیرم و خیلی باحاله!
از روزی که این اکانت و چندین عکس دیگه شبیه همون عکسها رو دیدم ،وقتی تو اتوبوس و مترو هستم احساس ناامنی میکنم که مبادا نفر روبرویی م که موبایل دستشه، یواشکی داره از من عکس میگیره یا مبادا خوابم ببره و یکی خیلی سریع موبایلشو دربیاره و ازم در اون حالت عکس بگیره و بعد در شبکه های اجتماعی منتشرکنه.
متاسفانه انگار حریم خصوصی هرروز داره تعریفش رو بیشتر از دست میده و با همه گیر شدن موبایلهای هوشمند و اینترنت وضعیت بدتری پیدا کرده. و متاسفانه بعضی هامون اسم اینکار رو به پای هنر و تفریح هم میذاریم! نمیدونم اگه یه روز خودمون سوژه این عکسهای هنری!! بشیم، عکس العملمون چه خواهد بود!
جمله خیلی خیلی تکراریه ولی کاش فرهنگ استفاده از خیلی امکانات رو داشتیم و یاد میگرفتیم.
به نظر شما من فردی که نگران جامعه و افراد و اخلاقش هستم در این زمینه چه میتوانم و باید بکنم؟
لطفا آدم باشید!
دیدین تومترو وقتی مسافرا پیاده میشن، برای سوارشدن به پله برقی صف میشه و چند ثانیه باید آروم پشت باقی مسافرا راه بری و منتظر بشی تا برسی به پله برقی، بعد یکسری به خیال خودشون زرنگی! میکنن و آخر صف نمیایستن و جمعیت رو رها میکنن و میان کنار پله برقیها و خودشونو بین آدمها جا میدن و سوار پلهها میشن، اینا همون ماشین سوارهایی هستن که وقتی “آدمها” برای دور زدن توی خیابون و اتوبان پشت چراغ قرمز یا ترافیک منتظرند، صف تشکیل شده رو خط سوم خیابون رو نمیبینن و از خط دوم (یا حتی اول) میرن جلو و راه همه رو سد میکنن ومیپیچن ! اون همه آدم و ماشین که قبل اونها رسیدن و منتظر هم هیچ!
ماشالله انگار همه جراح فوق تخصص هستن، بیمارشون داره تو اتاق عمل میمیره که چند ثانیه رعایت کردن حقوق همشهریهاشون رو نمیتونن بکنن!
پ.ن: معلومه عصبانیام؟ بله عصبانی هستم!
🙂
آدمها
سوار مترو شدم و روی صندلی که از لطف الهی! خالی بود، نشستم؛ هنوز مشغول صاف و صوف کردن چادرم بودم که نگاهم به کتاب در دست خانم کنار دستیم افتاد. نگاه کردم ببینم اسم کتاب چیه؛ “افسون سبز” با خواندن اسم کتاب انگار پرتاب شده باشم به هفت هشت سال پیش و موقعی که این کتاب را خوندم؛ احساس کردم باید دربارهی کتاب با خانمه صحبت کنم، نظراتش را بدونم، خودم دربارهاش حرف بزنم تا این نیرو و حسی که تو وجودم ایجاد شده بود از دیدن این کتاب را تخلیه کنم؛ برای اینکه سرِ صحبت را باز کنم برگشتم یه سوال مسخره ازش پرسیدم “افسون سبز تکین حمزهلوئه؟” نگام کرد و خیلی بیروح گفت “آره” منتظر بودم چیزی در ادامهی حرفش بگه تا بحث شکل بگیره ولی سرش را انداخت روی کتاب و ادامه داد به خواندن. دوباره تلاش کردم و گفتم “من هفت سال پیش تقریبا این کتاب را خوندنم، همون که دختره با یه مردی ازدواج کرد که چشمهاش سبز بود؟” ولی باز فقط یک آره با یه لبخند خشک بهم تحویل داد! تقریباً یخ کردم، آن حسِ همذاتپنداری دربارهی رمانم سرکوب شده بود، حرصم گرفته بود ولی چارهای نبود، باید سکوت میکردم و مزاحمِ کتاب خوندنِ خانم بغلی نمیشدم.
خصوصیات و رفتارهای آدمها با هم متفاوته، نباید از همه توقعِ برخورد یکسان و آن چیزی که خودمان توقع داریم را داشته باشیم.
همهجا پای ۸۲۲۰;تربیت۸۲۲۱; در میان است
دیروز سوار مترو که شدم، دو تا خانم همراه با یه پسر بچهی پنج ساله کنارم نشستند. دست پسر بچه یه کتاب بود که همیشه دستفروشهای مترو میفروشن و معلوم بود تازه خریدند.
یکی از خانمها برگشت به پسرک گفت: «دانیال، این کتاب را از کجا خریدی؟ اگه مریم ازت پرسید کتابت را از کجا خریدی، چی میگی بهش؟» پسربچه سرگرم کتاب جادوئیاش! بود که خانمه تاکید کرد «به مریم میگی کتاب را از کرج خریدم، خوب؟ از میدون کرج؛ باشه؟» پسر هم سرش را به علامت تائید تکون داد. چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «دانیال این رو از کجا خریدی؟» «از میدون کرج» «آفرین پسر خوب، از کرج خریدی»
آیندهی بچهها به نوع تربیت ما و رفتار خودمان و الگوگیری آنها از ما، بستگی داره … وقتی به بچه آموزش راست نگفتن! میدیم باید منتظر باشیم چندسال دیگه بچهمون آن آموزش را در برابر خودمان اعمال کنه! و چند سال بعد برابر معلم، مدرسه، دانشگاه، استاد، محل کار، همسر، فرزند، جامعه، جهان … و این قصه ادامه دارد.
من از مترو بدم میاد!
همهش تقصیر متروئه؛ از وقتی مسیرم متروخور شده و اکثر رفتوآمدهام با متروست، خیابونا برام غریبه شدن، اسمهاشون برام آشنا نیست، مسیری را که روزی دوبار از آن عبور میکنم را، فقط از زیرزمین میشناسم با تونلهای تاریک و ایستگاههای مختلف و صدای آن خانم که ایستگاه بعد را اعلام میکنه؛ نه نور خورشید داره نه مغازههای رنگابرنگ نه آدمهای مختلف نه ماشین نه خیابون نه کوچه؛ وقتی هر روز از مسیری رد میشدم به مغازههاش، خیابوناش، کوچهها و آدمهاش حس تعلق پیدا میکردم، حس نزدیکی، حسِ دوست داشتن، ولی مترونشینی! فقط تاریکیست و تاریکی و ایستگاههای شبیه هم و یکسان؛
وقتی برحسب اتفاق مسیری که همیشه با مترو میروم را، با ماشین و در خیابان طی میکنم، مثل غریبهها به خیابان نگاه میکنم، اعصابم خورد میشود که چرا اسم کوچهها برایم آشنا نیست، مغازهها برایم تازگی دارند، جای پمپبنزین و ادارات را نمیدانم … مگر من هر روز از این مسیر رد نشدهام؟ همهاش تقصیر متروست ….
دختر دستفروش مترو
مانتو مدرسه به تن داشت؛ مقنعه سفید چرکموت به سر؛ کیف کوچکِ مدرسه به دوش؛ سوار مترو که شد، به قیافهاش میآمد یک دخترک هشت نه سالهی مدرسهای باشد فقط؛ ولی …
از کیف کوچکش بنداندازی بیرون آورد و شروع کرد مثل بقیه فروشندگان دستفروش مترو، تبلیغ کردن؛ «خانمها بندانداز فنری صورت دارم، خودتان میتونید بهراحتی باهاش کار کنید» صدای بچه گانهاش بین همهمهی مسافران و صدای بلند و قوی بقیه فروشندگان گم میشد …
تنم لرزید