این مخلوقات کوچک

بچه که بودم، هروقت توی حوض یا گودالِ آب، می‌دیدم که مورچه یا حشره‌ای افتاده، احساس نجات‌غریقی بهم دست می‌داد و یه چوب بر‌میداشتم و باهاش مورچه بیچاره را نجات میدادم و کنار حوض میذاشتم. خیلی وقت‌ها دیر رسیده بودم و حشره‌ی بنده‌خدا جونی براش نمونده بود و مرده بود، گاهی اوقات هم بعد از سی چهل ثانیه زیر آفتاب موندن، شاخک‌هاشو تکون می‌داد و خوشحال میشدم از نجات غریق بودنم.

گاهی اوقات هم که حوض و گودال‌ی نبود تا حسِ کمک‌دوستی‌م را اقناع کنه، اگه مورچه ای را می دیدم که توی حیاط داره راه میره، یه لیوان آب میگرفتم دستم و دور تا دور مورچه زبون‌بسته را یه دایره مانند آب می‌ریختم تا نتونه از زندان‌ی که دیوارهای آبی داره عبور کنه؛ مورچه بخت‌برگشته هی دور تا دور این زندان‌ِ آبی می‌چرخید تا راه فرار پیدا کنه ولی موفق نمیشد؛ و همیشه هم برام جالب بود که خسته نمیشه و باز میچرخید و می‌چرخید تا بالاخره انگشتم را می‌بردم سمت‌ش و آروم از دستم بالا می‌آمد و من می‌شدم فرشته‌ی نجاتش.

مورچه‌ها همیشه برام دوست‌داشتنی بودن و دوتسشون داشتم البته غیر از زمانی‌که اتاقِ منو مناسب برای لانه‌سازی می‌دونستن!

چند روز پیش یکی از دوستام برام فیلمی فرستاده بود از لانه مورچه‌ها. ظاهرا یک گروه پژوهشگر، برای اینکه بدانند خونه‌ی مورچه‌ها در زیر زمین دقیقا چه مدل و شکلی داره، سیمان آب شده را داخل یکی از لانه‌های مورچه‌ها می‌کنند و بعد از مدتی که سیمان سفت میشه شروع می‌کنند به کندن زمین و بعد از ساعت‌ها کندن، بزرگی و عظمت و پیچیدگی لانه مورچه‌ها از زیر زمین بیرون میاد.

دیدن این ویدئو خیلی برام لذت‌بخش و زیبا بود و یه‌جورایی برام باورپذیر نبود که مورچه به آن کوچولوی بتونه هم‌چین لانه‌ای بسازه. گشتم در نت و این نسخه‌اش را در سایت یوتیوپ پیدا کردم. اگر فیلترشکن دارید، حتما ببینید، مسلما شما هم مثل من از دیدن این خلقت خدا به شگفت میاین. خانه‌ی مورچه‌ها

این هم عکسِ صحنه‌ی آخر فیلم برای دوستانی که نمی‌تونن وارد سایتِ یوتیوپ بشن (آن سفیدها آدم هستند و صحنه ی وسط، لانه ی مورچه‌ها)