ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او میکرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گل سِتان
این بس نباشد خود تو را کانگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگرانای ساقی خمار من
خندید و میگفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین میکرد سر کای مست وای هشیار من
چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خوددان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
دانلود فایل صوتی با صدای علیرضا قربانی
مولوی؛ دیوان شمس