والیبال را از راهنمایی شروع کردم. روزهای سرخوشی نوجوانی. هر پایه یک تیم داشت و هر سال مسابقات بین مدارس مختلف برگزار میشد. آنقدر سرخوش بودیم که گاهی برای تقویت دستانمان، با توپ بسکتبال ساعد و پنجه تمرین میکردیم. دبیرستان و دو واحد تربیت بدنی دوره لیسانس نیز با والیبال گذشت و به ثبتنام در باشگاه نزدیک خانه رسید. تقریبا حدود سه سال مداوم باشگاه رفتم و نقش پاسور را در تیم بازی میکردم.
سال نود و یک که ازدواج کردم و محله زندگیام عوض شد، والیبال هم کنار گذاشته شد. چون محله جدید، باشگاه نداشت. من هم آدم راه دور رفتن برای یک ساعت ورزش کردن نبودم. روزهای خوش والیبال برایم تمام شد. تا فروردین امسال که خانه را عوض کردیم. محله جدید، به تلافی محله قبلیمان دو باشگاه دارد. بعد از پنج سال، برای مرداد ماه ثبتنام کردم.
دوشنبه اولین جلسه بود. مهمان داشتم و نتوانستم بروم. امروز برایم جلسه اول بود. اولین چیزی که برایم جالب و البته ترسناک بود، کوچک بودن همهی بچهها از من بود. نهایت سنی که حدس میزدم داشته باشند ۲۵ سال بود. یعنی شش سال کوچکتر از من. همباشگاهی و همبازی شده بودم با حدود سی دختر چهارده تا بیست و پنج سال. مادربزرگشان بودم!
شاید هیچوقت تا این مقدار بالا رفتن سنم را متوجه نشده بودم. انقدر سی و یک سالگی محکم به صورتم سیلی نزده بود که “نگاه کن دارد جوانیات تمام میشود” سعی کردم به روی خودم نیاورم که غصهام گرفته. اصلا مگر چه شده؟ تقصیر من نیست که همسنهایم اکثرا دنبال ایروبیک و پیلاتس و فلان ورزشهای غیرتوپی هستند. ولی وقتی آمدم خانه و اولین حرفی که به همسرم زدم همین تفاوت سنم با بقیه بود، و وقتی پشت تلفن برای مادرم قبل از گفتن از کبودی ساعدهایم، از دخترکان نوجوان همبازیام گفتم، ثابتم شد که غصهام شده؛ که ناراحتم.
چقدر دلم برای همتیمیهای دبیرستان تنگ شد! کاش میشد دوباره جمع شویم و تیم سیویکسالهها را تشکیل دهیم!