استراحت میکردم و کتاب میخواندم؛ حدود دو هفتهای بود که موبایلم خاموش بود و تازه روشنش کرده بودم و کنارم بود. زنگ خورد، نگاه که کردم دیدم شمارهیست از تهران؛ حوصله صحبت نداشتم و نمیخواستم جواب بدهم ولی گفتم شاید بنده خدائی باشد که کار ضروری داشته باشد؛
«بله، بفرمائید»
«سلام، ببخشید خانم فاطمه مطهری؟»
«سلام علیکم، بله خودم هستم، بفرمائید»
«ببخشید من یه کیف پول پیدا کردم تو خیابون، وقتی توش را گشتم یه کارت پیدا کردم که روش نوشته شده بود فاطمه مطهری و این شماره را نوشته بود، یه برگه دیگه هم بود روش نوشته بود احمدی روشن، زنگ زدم بپرسم شما صاحب کیف را نمیشناسید؟»
به ذهنم فشار آوردم که کدام یکی از دوستام میتونه باشه، پرسیدم: «هیچ اطلاعات دیگه ای توی کیف نیست که کمک کنه؟»
«تنها شماره ای که توی کیف بود، همین شماره شما بود و یه کاغذ که روش نوشته احمدی روشن که نمیدونم ربطی به شهید احمدی روشن داره یا نه؟ عکس شهید احمدی روشن و پسرشون هم توی کیف هست»
شهید احمدی روشن ؟؟؟ علیرضا؟ شمارهی من؟ کارت؟ ذهنم مشغول گذاشتن قطعات این پازل کنار هم و حل این معما بود که یادِ دیدار قبل از عیدمان با خانواده شهید احمدی روشن افتادم و آخر دیدار و همسر شهید ….
«من حدس میزنم کیف برای کی باشه، زنگ میزنم بهشون و میپرسم و اطلاع میدم»
شماره همراه خانمِ یابنده کیف را به همراه شماره منزلش یادداشت کردم و گوشی را قطع کردم؛ شماره همسر شهید را کجا یادداشت کرده بودم؟؟؟ توی دفترم! دفترم کجاست؟ محل کار! ای داد … دفتری که دقیق نمیدونم کجا گذاشتم و شماره ای که دقیقا نمیدونم کجای آن دفتر یادداشت کردم، پیدا کردنش از طریق تلفن و آدرس دادن به همکاران برای پیدا کردن شماره، خیلی سخت میشه … ایمیلم را باز می کنم، نگاه می کنم به لیست جیتاکم و دنبال اسم کبری میگردم، الحمدلله آنلاینه، با وجود قرمز بودنِ چراغش بهش پیام میدم و شماره خانمِ احمدی روشن را میگیرم، زنگ میزنم و بعد از سلام و معرفی و یادآوری دیدارمون، میپرسم کیف پولتان را گم نکردید؟
«چرا، یه ربع پیش گم کردم»
«یه خانمی به من زنگ زدند و گفتند یه کیف پیدا کردند در خیابان …، شماره من توی کیف بوده و به من زنگ زدند با عکسی از همسرتان»
«رفته بودم مهدکودک پسرم دنبالش، از دستم افتاده»
«الحمدلله که پیدا شده و شماره ای برای تماس بوده توش»
«آن کیف برای من خیلی ارزش داشت، نه ارزش مادی، آن کیف یادگار ایشون(مصطفی شهید) بود و خیلی خیلی ارزشمند بود و الان که فهمیدم گم شده خیلی ناراحت بودم و داشتم فکر میکردم شمارهای نشونهای توی کیف هست که اگه کسی پیدا کرده باشه، باهاش بتونه تماس بگیره یا نه»
شماره موبایل خانم یابنده کیف را دادم و خداحافظی و گوشی را قطع کردم … فکرم ولی به شدت مشغول بود که چی شد؟ گوشی من که دو هفته است خاموشه و تازه روشن شده، شماره ای که بر حسب اتفاق توی کیف پول بوده، آدم خوبی که کیف را پیدا کرده و …
خاطرهی شیرین و جالبی توی ذهنم ثبت شد