مانتو مدرسه به تن داشت؛ مقنعه سفید چرکموت به سر؛ کیف کوچکِ مدرسه به دوش؛ سوار مترو که شد، به قیافهاش میآمد یک دخترک هشت نه سالهی مدرسهای باشد فقط؛ ولی …
از کیف کوچکش بنداندازی بیرون آورد و شروع کرد مثل بقیه فروشندگان دستفروش مترو، تبلیغ کردن؛ «خانمها بندانداز فنری صورت دارم، خودتان میتونید بهراحتی باهاش کار کنید» صدای بچه گانهاش بین همهمهی مسافران و صدای بلند و قوی بقیه فروشندگان گم میشد …
تنم لرزید
ای وای 🙁 …
زمانیکه دانشگاه می رفتم تو اتوبوس ها مسیرم دخترکها و پسرک های کوچیک میومدن چندتا چندتا بالا دست فروشی می کردن ، یاد اون روزها و اون صحنه ها افتادم
واقعا تن ادم می لرزه و روحش درد می آد
دستفروشیش به کنار، اینکه داشت بندانداز صورت میفروخت هم خیلی بد بود …. چیزی میفروخت که شاید خودش نمیدونه حتی چطور باید ازش استفاده کرد و چطوریه… اینش بیشتر تنمو لرزوند
سلام دوست عزیز مطلبت واقعا زیبا وتاثیر گذار بود موفق باشد.