همهش تقصیر متروئه؛ از وقتی مسیرم متروخور شده و اکثر رفتوآمدهام با متروست، خیابونا برام غریبه شدن، اسمهاشون برام آشنا نیست، مسیری را که روزی دوبار از آن عبور میکنم را، فقط از زیرزمین میشناسم با تونلهای تاریک و ایستگاههای مختلف و صدای آن خانم که ایستگاه بعد را اعلام میکنه؛ نه نور خورشید داره نه مغازههای رنگابرنگ نه آدمهای مختلف نه ماشین نه خیابون نه کوچه؛ وقتی هر روز از مسیری رد میشدم به مغازههاش، خیابوناش، کوچهها و آدمهاش حس تعلق پیدا میکردم، حس نزدیکی، حسِ دوست داشتن، ولی مترونشینی! فقط تاریکیست و تاریکی و ایستگاههای شبیه هم و یکسان؛
وقتی برحسب اتفاق مسیری که همیشه با مترو میروم را، با ماشین و در خیابان طی میکنم، مثل غریبهها به خیابان نگاه میکنم، اعصابم خورد میشود که چرا اسم کوچهها برایم آشنا نیست، مغازهها برایم تازگی دارند، جای پمپبنزین و ادارات را نمیدانم … مگر من هر روز از این مسیر رد نشدهام؟ همهاش تقصیر متروست ….
در دنیای پر از هیاهو و مشغله وجود مترو هرچند مزایایی دارد ولیکن خالی از معایبی اینچنین نیست !!
نکتهی جالبی بود، و بر ما مستور!