میتوانستم همان وسط ایستگاه بنشینم و زار زار گریه کنم.
گریه کنم به حال این روزهای شهرم، کشورم، جهانم.
ساعت نه صبحِ روز وسط هفتهی اسفند ماه و ایستگاه انقلاب به این خلوتی؟
زیرگذر چهارراه ولیعصر و بدون دستفروش؟
بدون ازدحامِ مردمی که همیشهی خدا تندتند راه میرفتند تا زودتر برسند به آنجایی که باید برسند؟
شهر در سکوتی مبهم، نشسته است؛ نشستهاست به انتظار روزهای خوب.
روزهای خوبی که شکوفههای روی درختان، نویدش را میدهند.
شهر خسته است ولی ناامید نیست؛
نگران است ولی ترسو نیست؛
غمگین است ولی ضعیف نیست.
این روزهایمان هم تمام میشود.
یادگاری که از این روزها برایمان میماند محبتهای قرنطینهایست. باهم بودنمان در عینِ دور از هم بودن. مهربانی کردنمان در عینِ ممنوعالبغل بودن.
کشورمان، شهرمان، خودمان دوباره زندهی زنده میشویم. اما از همین امروز باید به فکر روزهای زندهشدن شهرمان باشیم. به فکر روانِ بچههایمان، روحِ خودمان، زندگی آدمهای شهرمان.
به #بحران_های_بعد_از_کورونا حواسمان باشد.
پن: دوباره که متن را خواندم دیدم چقدر مشوش است. پایان سریع، پاراگرافهایی با ارتباطهایی نادرست به هم. مثل وقتهایی که کلی حرف داری ولی نمیدانی کدام را بگویی.
عذرخواهی میکنم اگر وقتتان بابت خواندن این مشوشنامه گذشت. بگذارید پایِ شلوغی و خستگی این روزهایم.
برچسب: زندگی شهری
کوچه گردی
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میآیی نیست
…
#کوچه_گردی و کشف خونههای جالب رو همیشه دوست داشتم. نوجوون که بودم، گاهی که از مدرسه پیاده برمیگشتم خونه، هردفعه سعی میکردم از یه خیابون جدید برم و کوچهها رو ببینم. دیروز هم که از “مدرسه” برگشتم به نیت پیدا کردن و دیدن #خانه_موزه_شهید که تابلوهاش رو نزدیک خونه دیده بودم، کوچهها چرخیدم و “زندگی” دیدم
عکسها اینجاست
ما غرک؟
صبح جمعه است. اسنپ گرفتهام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شدهام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب میخوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم
را به خانههای کنار اتوبان میدوزم تا حوصلهام سر نرود. ناخوداگاه دنبال
پتو و فرش شسته شده بر بامها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب
ذهنم یاد بدهم خانهها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی میتواند و “میخواهد”
در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانههای برِ
اتوبان همت و صدر.
گلدانهای روی بالکنها نظرم را جلب میکنند؛
گلدانهای رنگ و وارنگ که خیلیهایشان خالی است و خشک شده. با خودم میگویم
یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را
درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق
شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده
توجه میکنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمرهام، منصفانه باشد. چند
بار سبقت خطرناک میگیرد. بین خطوط هم حرکت نمیکند. اما ماشینش تمیز است و
مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشیام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه
قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی میکند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل
طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدمهای روی پل را در چند ثانیهای که فرصت
دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم
روی زوج جوانی که به نردههای پل تکیه دادهاند و حرف میزنند، قفل
میشود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول دادهام
انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شدهام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار
کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و
دو روز است همراهیام میکند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم
وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا
نمیخواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی
بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که
مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود،
حتی اگر نخواهی.
لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحهای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید
آدمهای خوب شهر
این نوشته، روایت دو روز «ماشیننشینی» من است؛ ماشیننشینی همان خطی سوار شدن است، همان تاکسی نشستن شاید.
روایتهای واقعی از شهر؛
از #آدمهای_خوب_شهر و مهربانیهایشان
🌸
فاصله
مدرسه تا خانه، زیاد نیست؛ از مدرسه، پنج دقیقه پیاده میروم تا به
اتوبان برسم؛ کنار اتوبان میایستم و یک کورس مینشینم و بعد مجدد کمی
پیاده میروم؛ زمانی اگر بخواهم حساب کنم، بیست دقیقه تا نیم ساعت میشود؛
بنابر اینکه ماشین زود گیر بیاید یا نه.
کرایه آن یک کورس، دو هزار تومان است.
شنبه
گذشته، راننده ماشین مردجاافتاده شصتسالهای بود. نزدیکهای مقصد، کیف
پولم را درآوردم تا حساب کنم؛ دو ده تومانی در کیفم بود. یکیشان را به
سمت راننده بردم و معذرت خواستم که پول خرد ندارم. حرفم هنوز تمام نشده بود
که گفت:«صلوات چی؟ صلوات داری بفرستی؟» نفهمیدم منظورش چیست؛ گفتم «بله؟»
گفت:« میگم صلوات که بلدی، صلوات بفرست جای پول»
نمیدانستم چه بگویم؛ مجدد عذرخواهی و تشکر کردم و پیاده شدم.
🌸
دوشنبه،
کنار اتوبان ایستاده بودم و منتظر؛ خانمی سوار بر پژو کمی جلوتر از من
ایستاد. به خیال اینکه کاری دارد و مجبور شده کنار اتوبان بیاستد، نگاهم را
از ماشینش گرفتم و به سمت ماشینهایی که به سمتم میآمدند برگرداندم.
ثانیهای نگذشته بود که متوجه شدم دنده عقب میآید. به سمتش رفتم با این
تصور که حتماً سوالی دارد و دنبال آدرسی است. پنجره را که پایین کشید گفت
«کجا میخوای بری؟» مقصدم را که گفتم، کمی مکث کرد و گفت: «بشین، میبرمت»
از مکثَش و واژه “میبرم” مشخص بود که مسیرش نیست و اصلا مسافرکش نیست.
تشکر
کردم و گفتم مزاحم نمیشوم. گفت: «سوار شو، اینجا خیلی بد سوار میکنن.
خودم چندبار ماشین نداشتم و مجبور شدم اینجا وایستم. خیلی بد مسیره» تشکر
کردم و سوار شدم.
به رسم معمول خانمها، سرصحبت بینمان باز شد؛ من معلمی بودم که به خانه میرفت و او زن خانهداری که به خانه خواهرش.
برای رساندن من، مسیرش را تغییر داد و طولانی کرد.
اواسط راه، تلفنش زنگ خورد و از اینکه گفت «دارم میام. ده دقیقه دیگه میرسم» فهمیدم خواهرش پشت خط است و کمی عجله دارد.
به مقصد که رسیدیم، تشکر کردم و عذرخواهی. خواستم کرایه بدهم که با لحنی کاملا جدی و دوستانه قبول نکرد و گفت «اصلا».
چه میتوانستم کنم؟ مجدد تشکر کردم و آرزوی سلامتی و پیاده شدم.
🌸
بیایید از خوبیهای آدمهای شهرمان بنویسیم.
همین مهربانیهای کوچک، امید تزریق میکند زیر پوستمان؛ زیر پوستِ شهر.
بیایید مهربان باشیم؛ همین مهربانیهای کوچکمان، امید تزریق میکند زیر پوستمردمِشهر
من از مترو بدم میاد!
همهش تقصیر متروئه؛ از وقتی مسیرم متروخور شده و اکثر رفتوآمدهام با متروست، خیابونا برام غریبه شدن، اسمهاشون برام آشنا نیست، مسیری را که روزی دوبار از آن عبور میکنم را، فقط از زیرزمین میشناسم با تونلهای تاریک و ایستگاههای مختلف و صدای آن خانم که ایستگاه بعد را اعلام میکنه؛ نه نور خورشید داره نه مغازههای رنگابرنگ نه آدمهای مختلف نه ماشین نه خیابون نه کوچه؛ وقتی هر روز از مسیری رد میشدم به مغازههاش، خیابوناش، کوچهها و آدمهاش حس تعلق پیدا میکردم، حس نزدیکی، حسِ دوست داشتن، ولی مترونشینی! فقط تاریکیست و تاریکی و ایستگاههای شبیه هم و یکسان؛
وقتی برحسب اتفاق مسیری که همیشه با مترو میروم را، با ماشین و در خیابان طی میکنم، مثل غریبهها به خیابان نگاه میکنم، اعصابم خورد میشود که چرا اسم کوچهها برایم آشنا نیست، مغازهها برایم تازگی دارند، جای پمپبنزین و ادارات را نمیدانم … مگر من هر روز از این مسیر رد نشدهام؟ همهاش تقصیر متروست ….