نزدیکهای غروب در خیابان بودم؛ اذان شده بود و برای نماز رفتم مسجد. نماز اولشان را خوانده بودند و مشغول به خواندن دو رکعت نماز بین مغرب و عشا دههی اول ذیحجه بودند؛ من تازه یادم افتاد که هفت شب از ذیحجه گذشته و من یادم رفته بود که این نماز را بخوانم.
این روزها، مشغولیتهای ذهنی و کاریام خیلی زیاد شده است حتی خیلی بیشتر از همینموقعهای پارسال که دو عضو کوچیک به خانهمان اضافه شده بودند. اینها را نوشتم تا بگویم برایم دعا کنید.
دعا کنید این آشفتگیها و حذف و اضافههای زندگیام تا یک دو ماه دیگر سروسامان بگیرد. دعا کنید مشمول این نشوم. دعا کنید
ما بیشتر !