یادم است دبیرستان که بودم برای اولینبار عضو بسیج شدم، همان موقعها بود که برای بار اول و آخر رفتم میدان تیر و با اسلحه “کلاش” شش، هفت تیر شلیک کردم که فکر کنم حتی یکیشان هم از یک متری سیبل رد نشد.
دانشگاه که رفتم همان روزهای اول رفتم و فرم عضویت بسیج را پر کردم. محیط بسیج را که میدیدم دوست داشتم من هم همکاری کنم در کارها ولی خودم هیچوقت رویم نمیشد که چیزی بگویم تا اواخر ترم دوم که خود بچههای بسیج جلسهای گذاشتند برای ما سال اولیها و تقسیم کار و اینها.
دانشگاه، یا بهتر است بگویم مدرسهٔ ما، غیر از بسیج، هیچ گروه، تشکل و سازمان دانشجویی دیگری نداشت؛ محیط و خط فکری اکثریت قریب به اتفاق بچهها هم مثل هم و در خط انقلاب و اینها بود و همین شاید نقطه ضعف بزرگی بود برای ما. اینکه فکر میکردیم دنیا فقط همین محیط مدرسه عالیست ولاغیر و همهجا به همین گل و بلبلی است و غیر از آن، نبود افراد غیرهمفکر و مخالف باعث شده بود اکثریت بچهها در خودشان و دنیایشان غرق شوند و منفعل نسبت به هرچه اتفاق میافتاد؛ این وسط شاید فقط بچههای بسیج بودند که فعالیت میکردند و غیر از حرف زدن از همسر و خانواده و اینها، مسائل دیگر هم برایشان مهم بود. (بگذریم، پست رفت به سمت انتقاد از مدرسهعالی و بچههایش)
اینکه واحد ما از برادران جدا بود و بسیجمان نیز، از خیلی جهات عالی بود و همیشه همهی کارها را مستقل انجام میدادیم.
همیشه از بودن در شورای بسیج و عضو فعال بودنش راضی بودم، هیچوقت هم کارتی مبنی بر اینکه عضو شورای مرکزی بسیج دانشجویی و عضو فعال بودم، ندیدم و نخواستم؛ چون بودن ما در بسیج به معنای واقعی برای بسیج بود و نه هیچچیز دیگر.
ولی از وقتی درسم تمام شد همان عنوان بسیجی بودن هم دیگر نداشتم چون باید در بسیج شهری عضو میشدم و آنقدر از بسیج شهری شنیده و دیده بودم که رغبتی به عضو شدن نداشتم. (نمیگویم اصلا که بسیج شهری بد است؛ اصلاً. با روحیات من شاید شرایطش سازگار نبود هیچوقت)
“بسیج” واژه مقدسی است برایم چون گره خورده در ذهنم با اسم هزاران “مرد”. مردانی که داستانشان را در کتابها خوانده و از همرزمانشان دربارهشان شنیدهام و هنوز هم هستند انسانهایی از جنس آنان. ولی زمانهی اکنون … بگذریم نمیتوانم شکایت کنم از انسانهایی که این روزها میآیند و عضو بسیج میشوند تا … نه نه بگذریم، من که از نیت مردمان آگاه نیستم؛ نباید حرفی بزنم.
خودمان هم یکی از این هزاران هستیم که کارتی در بسیج به اسممان خورده است، ما هم یکی از هزارانی هستیم که وقتی برنامهای از طرف آنها برگزار میشود همه میگویند یک ساعت تاخیر برای شروع این برنامه قطعی است و مسببش من هستم؛ من هستم و تو که خودمان همآهنگ دیگران شدیم و خودمان هم دیر کردیم.
«بسیج مدرسهی عشق» بود آن زمان، ولی برای ما انقدر این جمله را کلیشهوار بر در و دیوار نوشتند و گفتند که نفهمیدیم معنایش چیست و در بین واژههایش به گِل نشستیم.
مانده است تا بسیجی واقعی شوم؛ راه پرپیچ و خمی در پیش داریم.
خدا یاریمان کند
دعوت شده بودم برای نوشتن؛ تا امروز فرصتی پیدا نکرده بودم. بعضی از حرفها را نمیتوان بیان کرد، همان بهتر که بماند در دل.
بسیجی واقعی……………
—
یه پست جدا برای انتقاد به مدرسه عالی بنویسید … شاید لازم باشه.تبلیغ پستتونم با من :دی
سلام…
چه روزایی گذروندیم تو دفتر بسیج!
هنوزم دست از سرش برنمیدارم!!!
منم بسیج شهری بهم نمیچسبه!
اگر بسیجی باشی بسیج دانش آموزی هم بهت حال میده
مطلب گنگ است