سیاستمداران احمق چه بر سر جهان می‌آورند؟

تصور کنید به صورت اتفاقی متوجه می‌شوید حیات کل کره‌ی زمین و ساکنینش در خطر است و شش‌ماه دیگر، یک شهاب سنگ به زمین می‌خورد و همه چیز از بین می‌رود؛ برای پیدا کردن راه‌حل و جلوگیری از این اتفاق چه می‌کنید؟ به چه‌کسانی خبر را می‌گویید؟ برای آگاهی به همه مردم، چه راهی به ذهن‌تان می‌رسد؟

🔹️یک دانشجوی نجوم به همراه استادش متوجه می‌شوند ستاره‌ی دنباله‌داری به سمت زمین در حرکت است و بر اثر برخورد آن با کره‌ی زمین، کل حیات زمینی از بین می‌رود. آن‌ها سعی می‌کنند این مسئله را با رئیس‌جمهور آمریکا مطرح کنند و با کمک و دستور او، جلوی این برخورد را بگیرند. اما متوجه می‌شوند این مسئله برای دنیای سیاسیون و منافعشان جدی نیست، پس تصمیم می‌گیرند به کمک رسانه مردم را آگاه کنند تا فشار مردمی باعث شود، دولت کاری کند. اما باز هم تیرشان به سنگ می‌خورد: سنگ مردم و نوع تفکرشان. آنچه برای سیاست‌مداران جدی است، انتخابات دوره‌ی بعد است و آنچه برای مردم اهمیت دارد، جدا شدن یک خواننده از شریک زندگی‌اش است نه مسئله‌ی مهمی مانند نابودی کره‌ی زمین و هرآنکس و هرآنچه در آن زندگی می‌کند.

🔸️#به_بالا_نگاه_نکن که سال گذشته در جدول جهانیِ پخشِ پربیننده‌ترین‌هایِ نتفلیکس جز رتبه‌های اول قرار گرفت علاوه بر انتقاد به سیاست‌مداران و عملکرد و رفتار آنان در جامعه‌ی آمریکا، درباره‌ی میزان اثرپذیری مردم از رسانه و تهاجم تکنولوژی در زندگی امروزی نیز نقد دارد.

🔹️فیلم در واقع یک اثر انتقادی کمدی است. یک طنز تلخ و سیاه. اثری که در عین سادگی و عدم پیچیدگی، مشکلات جامعه‌ی امروز را به مخاطب نشان می‌دهد و در بین خندیدن‌ها او را به فکر وامی‌دارد. درباره‌ی سیاست، رسانه، و عملکرد خود شخص. در واقع این فیلم، مشکلاتی که در نهایت منجر به نابودی می‌شوند را گردن یک قشر نمی‌اندازد، بلکه نشان می‌دهد هرکس در هر جایگاهی که دارد، با عملکردش در نجات یا نابودی جامعه مؤثر است.

🔸️در بخشی از فیلم دکتر میندی، شخصی که متوجه ستاره شد و سعی در آگاهی جامعه کرد، بواسطه‌ی شرکت در برنامه تلویزیون و شهرتی که به دست می‌آورد به همسرش خیانت می‌کند و از مسیری که برای آگاهی مردم انتخاب کرده بود، فاصله می‌گیرد؛ درواقع فیلم می‌خواهد بگوید رسانه می‌تواند دغدغه‌مندان و آنان که زندگی سالمی دارند را نیز غرق کند و از مسیر اصلی و صحیح دور کند و به ابتذال اخلاقی و حتی شغلی بکشاند.

نکات منفی:

  • ریتم کند فیلمنامه. که مخاطب را خیلی لحظه‌ها کسل و بی‌حوصله می‌کند.
  • پایان‌بندی. در واقع می‌توان گفت پایان‌بندی فیلم و نجات ثروتمندان، که بعد از تیتراژ به نمایش درمی‌آید و ممکن است بخشی از بینندگان آن را نبینند، کل حرف فیلم را زیر سوال میبرد.

چه مواردی در فیلم مورد انتقاد قرار می‌گیرند؟

  • عملکرد سیاست‌مداران
  • پوپولیسم
  • شبکه‌های اجتماعی
  • رسانه و مشغول کردن مردم به مسائل بی‌اهمیت
  • شهرت‌های پوشالی
  • تاثیر و دخالت اقلیت ثروتمند در زندگی اکثریت معمولی

این مطلب را برای مجله واو + نوشته‌ام

پادشاه عاشق شد

“ایهالناس! دیروز در حوالی تجریش پادشاه شما عاشق شد” از حدود دو ماه پیش، تیزرهای سریال جدیدی در شبکه خانگی در حالیکه این جمله بر روی آن پخش میشد، منتشر شد.  جمله‌ای که کلیدواژه‌های اصلی سریال را با خود داشت. عشق و شاه؛ کلیدواژه‌هایی تکراری اما وقتی نام حسن فتحی در کنار آن آمد، به مخاطب مژده‌ی یک سریال عاشقانه‌ی تاریخی جذاب را میداد. بعد از یکی دو ماه کش و قوس آمدن و انتظار، بالاخره قسمت اول آن پخش شد ولی مخاطب مشتاق را دلسرد کرد.

یکی از بزرگترین ایرادات که در همان قست اول به چشم مخاطب می‌آید، گریم‌های بازیگران است. آرایش‌های زنان سریال، از زنان حرمسرا و کاخ شاه تا زنان روستایی و رعیت، آرایش‌هایی امروزی است. انگار جنبه‌ی تجاری و رنگ و لعاب داشتن سریال برای آقای کارگردان مهمتر از نقل صحیح تاریخ بوده است. درست است که بازسازی تاریخ در آثار سینمایی اگر مو به مو اجرا شود، باعث عدم جذب مخاطب و دیده نشدن کار می‌شود اما قرار نیست و نباید به این بهانه تاریخ را جعل کرد. مثلا خدیجه که دختری روستایی و از خانواده‌ای رعیت و زجرکشیده بوده، در ۱۷۰ سال قبل با چهره و سروشکلی شبیه دختران امروزی نمایش داده می‌شود.

 طبق اسناد تاریخی، ناصرالدین شاه در زمان کشته شدن امیرکبیر بیست سال داشته است، اما گریم بهرام رادان که نقش ناصرالدین شاه را ایفا میکند، سنی حدود سی سال را به مخاطب القا می‌کند.

ایراد بعدی که در قسمت اول در ذوق مخاطب زده میشود، دیالوگ‌های امروزی در اثری تاریخی بود. مخاطبی که حسن فتحی را با شب دهم و آن دیالوگ‌های جان‌دار و لحن تاریخی‌اش می‌شناسد، حال با جیرانی مواجه می‌شود که مادرناصرالدین شاه او را “ناصر” و خواهرش او را “امیرم” صدا می‌زنند. شاه قاجار بیان و نحوه ادای کلماتش مانند جوانی امروزی است. یا واژه‌ها و تکه‌کلام‌هایی که در بیست سال اخیر رواج یافته را از زبان شخصیت‌هایی که صد و شصت سال قبل می‌زیستند، می‌شنود. مساله وقتی بغرنج‌تر میشودکه برخی دیالوگ‌ها و واژگان به سبک آن زمان گفته می‌شود و برخی به سبک این زمان و این آمد و شد و تغییر ادبیات زبانی و گفتاری، مخاطب را بیش از پیش اذیت می‌کند.

برخی سکانس‌ها در قسمت اول، بیشتر در حال و هوای تهران هزارو چهارصد می‌گذشت تا تهران هزار و دویست و سی. مانند صحنه‌ای که سیاوش به خدیجه می‌گوید قصد دارد به خواستگاری‌اش برود و خدیجه مانند دخترکان نوجوان امروزی، ذوق‌زده و از خود بی‌خود می‌شود. فراموش نکنید بستر تاریخی که سریال در آن روایت می‌شود، یک جامعه‌ی سنتی و روستایی در صد و هفتاد سال قبل بوده است و این حرکات از یک دختر در چنین بستری بعید  به نظر می‌آید. صحنه‌ی مسابقه بین خدیجه و سیاوش و همراهی کردن روستاییان با آن دو که دختر و پسر جوانی هستند نیز شامل همین روایت نامحتمل می‌شود.

در کل می‌توان از دو قسمت اول سریال چنین برداشت کرد که انتظار مخاطب از کارگردان بیشتر از آنچه به نمایش گذاشته شده، بوده است. فتحی با بازگویی قصه‌ای واقعی از دل تاریخ و آوردن چند بازیگر مشهور، خواسته است هم علاقه‌ی قدیمی خود یعنی در دل تاریخ گذر کردن را دنبال کند و مخاطب را با خود همراه کند، هم جنبه‌ اقتصادی و سود تجاری را داشته باشد؛ اما صحنه‌های مصنوعی (مثل صحنه گردن زدن)، ریتم کند و خسته‌کننده، دیالوگ‌های نامتوازن، گریم‌های نچسب، کار را غیرقابل باور و تجاری کرده است.

درست است که نویسنده می‌تواند هرآنگونه که خودش خواست داستان و قصه را روایت کند، اما زمانی که در مصاحبه‌ها می‌گویند “به تاریخ وفادار بوده‌ایم” توقع مخاطب دیدن روایتی صحیح و واقعی از تاریخ است.

قطعا با دیدن یکی دو قسمت از یک اثر، نمی‌توان نظر کلی درباره آن را داد اما شروع هر اثر هنری، چه فیلم و سریال و چه کتاب نقش بسزا و تعیین‌کننده‌ای در موفقیت کلی آن دارد .

این مطلب را برای مجله اینترنتی واو + بر اساس دو قسمت نخست سریال جیران، نوشته‌ام

این‌رل

‌
کارهای آقای بهزادپور را دوست داشتم و دارم. از خداحافظ رفیق تا تئاتر شب آفتابی تا کتاب‌ها و فیلمنامه‌هایشان.
چندسال پیش در اینستاگرام گلایه کردم از کم‌کاری ایشان در سالهای اخیر. یکی از دوستان که با ایشان در ارتباط بود گفت «حساس هستند بر اثرِ کاری که می‌نویسند یا می‌سازند و به همین خاطر کم‌کار شده‌اند و سختگیر.» شاید آن‌موقع از این اعتقاد ناراحت شدم و برایم سخت آمد اما حال که بعضی کارهای کمترفکرشده را می‌بینم و پیامدها و اثرات مخربش که بیشتر از اثرات مثبتش است را مشاهده می‌کنم یا می‌خوانم، به آقای بهزادپور درود می‌فرستم!
‌
چندشب قبل مستند «این‌رل» را دیدم. قصد تحلیل و بررسی‌اش را ندارم که نقد و تحلیلش در این چندروز زیاد نوشته و گفته شده است. تنها دو نکته که برای خودم حین دیدنش پررنگ بود را، بیان میکنم.

یک: حرف‌ها و نظرات خانمی که در تیتراژ انتهایی به عنوان کارشناس زبان‌بدن معرفی شدند و ظاهرا از بلاگرهای‌حجاب هستند، برایم بسیار عجیب بود. کلی‌گویی‌ها و یک نسخه برای همه پیچیدن‌های ایشان به نظرم یکی از بزرگترین اشتباهات این مستند بود. از توهین و کوبیدن غرور شخصیت اول مستند بگذریم چون ممکن است همه دیالوگ‌ها، فیلم و ساختگی باشد، اما اینکه سطح توقع همه دخترها و پسرها و مدل پوشش و سبک‌زندگی‌شان را براساس آنچه خود می‌پسندد بیان کرد، اشتباه‌ بزرگ و شناخت‌ِ حداقلی‌شان از انسان‌ها بود. درحدیکه یک حرکت‌دست ناپسند از نظر خودش را چندش عنوان کرد و به نظر همه دختران تعمیم داد.

دوم: شخصیت اول مستند، امیرحسین نامی است که جوانی دانشجو و مجرد است؛ اهل فسق و کارهای خلاف‌شرع نیست؛ حجب‌وحیا دارد و در برخورد با نامحرم، زیاد راحت نیست. در طول مستند بارها و بارها چماق شمقدری و بافقی بر سر امیرحسین فرود می‌آید و او را می‌کوبند؛ چون نمی‌تواند با دخترها ارتباط بگیرد، چون تیپ و ظاهر خودش را دارد، چون حجب و حیا دارد.
‌
بعد از اتمام مستند به پسران جوانی فکر کردم که مانند امیرحسین هستند در پوشش و شخصیت و رفتار؛ چه بر سر اعتمادبه‌نفسشان بعد از دیدن این مستند می‌آید؟ اگر این یک ساعت نماینده و برای نشان دادن این قشر بود، چه کمکی به آنها کرد؟
ادامه دارد؟ باشد، منتظر ادامه هم می‌مانیم اما همین قسمت اول برای امیرحسین‌ها و حتی برای شقایق‌ها چه کرد؟

پ به جای چ

از روزی که شنیدم ابراهیم حاتمی‌کیا فیلمی میسازد درباره‌ی شهید چمران، دوست داشتم هرچه زودتر فیلم را ببینم؛ فیلمی درباره‌ی یک ابرمرد. روزِ فروش اینترنتی بلیط‌های جشنواره فجر هم فقط به خاطر “چ” سری دوم فیلم‌ها را خریدیم ولی بعد از تماشای فیلم، فهمیدم آنچه تصور کرده بودم از این فیلم اشتباه بوده است. شاید اشتباه در این بود که فیلم را یک فیلم درباره چمران معرفی کرده‌ بودند نه یک فیلم درباره پاوه! یعنی اگر با این دید و پیش‌زمینه که این یک فیلم در موضوع دفاع‌مقدس و قائله پاوه است و چند روز از درگیریها و جنگ درپاوه و بین کردها را روایت میکند که در آن سه روز شهیدچمران از طرف دولت به پاوه می‌رود، در آخر فیلم ناراضی نمی‌بودم.

چمران‌ی که در چ روایت شده بود، همه‌ی چمران‌ ذهنِ من که شکل گرفته از کتاب‌هایشان و روایت‌هایی که از ایشان شنیده بودم نبود؛ چمرانِ چ، بیشتر بعد عاطفی و آرام‌ آقامصطفیِ ذهن بود؛ و درست است که به گفته هم‌رزمان شهید، چمران در آن برهه از تاریخ کاملاً چنین شخصیت منعطف و آرامی با چنین عملکردهایی داشته، و  من به عنوان یک تماشاگر توقع نداشتم آقای کارگردان شخصیتِ دیگری بسازد وجعل کند اما گلایه دارم که چرا اولین فیلم‌ از این ابرمرد باید این برهه از زندگی چهل و نه ساله ایشان باشد؟ چرا مقاطع دیگرِ زندگی‌شان روایت دوربین‌های حاتمی‌کیا نشد؟ چرا اسمِ فیلم را می‌گذاریم “چ” ولی بیشتر از اینکه اندازه حرفِ چ از چمران ببینیم و بشناسیم از پاوه میبینیم؟ کاش اسم فیلم را “پ” گذاشته بودند!

vaadi.ir

اگر این روزها برای دیدن “چ” به سینما می‌روید با دیدِ تماشایِ یک فیلمِ خوش‌ساختِ دفاع‌مقدس‌ی بروید نه یک فیلم درباره شهیدچمران.

پ.ن: شنیده‌ام جلیل سامان مشغول نگارش سریالیست درباره شهیدچمران؛ مشتاقانه منتظر ساخت و تماشای این سریال هستم.

نگاهی به سریال هوش سیاه

سری دوم سریال هوش سیاه هفته پیش به آخر رسید و باز هم بیننده سریال را در تعلیق ادامه این سریال و فهمیدنِ سرانجام و عاقبت شخصیت‌هایش گذاشت.

سریال هوش سیاه که سال ۸۹ سری اول‌ش و سال ۹۲ سری دوم‌ش از شبکه سه سیما پخش شد، سریالی پلیسی بود که مجرم و متهم اصلی در این سریال، یک هکر نابغه در حوزه رایانه و الکترونیک است و موضوع این سریال حول جرایم حوزه فناوری اطلاعات و شبکه‌های رایانه‌ای، خاصتا اینترنت، می‌پردازد.

صداو سیما سریال‌های مختلفی در ژانر پلیسی و ماجرائی تولید و پخش کرده است و به دلیل جذابیتِ خاص این موضوع علاقمندان زیادی داشته است ولی بسیاری از این فیلم و سریال‌ها نتوانستند بخاطرِ عدم کارِ کارشناسی شده و باورپذیر، رضایت کامل مخاطب خود را فراهم کنند و نقاط ضعف آنها از نقاط قوتشان بیشتر بود. ولی به جرات می‌توان گفت سریال هوش سیاه از نمونه‌ سریال‌های پلیسی مشابهش چه از نظرِ ساخت و چه از نظرِ اطلاعات پلیسی و مجازی یک سر و گردن بالاتر است و مخاطب بعد از دیدنِ این سریال، حس رضایت دارد.

بر خلاف عمده تولیدات پیشین،‌ اطلاعات و گزارشاتِ فنی ارائه شده در این سریال تا جائی که من اطلاع دارم عمدتا صحیح و مطابق واقعیت بود و اولین سریالی بود که می شد فارغ از اشکالات اندک آن روندهای صحیح فنی را در آن ملاحظه کرد و از درگیری واقع گرایانه بازیگران با محیط سایبر از آن لذت برد.

در یکی از نقدهای این سریال، نویسنده رابط‌های کاربری گرافیکی غیر مشابه با سیستم عامل‌های معمول را مورد انتقاد قرار داده بود، باید گفت از این صحنه‌ها، سالهاست که در فیلم‌ها و سریال‌های خارجی می‌بینم،‌ در واقع به نظر می‌رسد تولید رابط کاربری خاص برای این فیلم از تمام فیلم‌های پلیسی و اکشن خارجی الگوبرداری شده است و طبق پرسش من از افراد متخصص در این وادی،‌ اصولا در هیچ محیط واقعی و کاربردی چنین رابط کاربری‌های هیجان‌بخش و پویائی وجود ندارد و طراحی چنین صفحاتی که منشا آن هم فیلم‌های خارجی است، صرفا مصرف سینمائی یا تلویزیونی دارد.

هوش سیاه
هوش سیاه

مطلب دیگری که قابل اشاره هست، این است که در مشاهده فیلم ایرانی چون ما با محیط آشنا هستیم و بازیگران و فیلم را از خود می‌دانیم،‌ اشکال‌گیری ما خیلی قوی‌تر است و اشکالات را پررنگ ‌تر می‌بینیم،‌ اگر با همین حس بنشینیم و مثلا «هشدار برای کبرا۱۱» را ببنییم، اشکالات زیادی از آن فیلم نیز خواهیم گرفت.

با نگاهی به سریال‌ها و فیلم‌هایی که در این حوزه ساخته شده است مانند «نفوذ» و «سیگنال وارونه» مشخص می‌شود هوش سیاه، با وجود نقص‌هایی که داشت، ولی با کارشناسی و مشورت با متخصصین در این حوزه ساخته شده است و به خوبی توانست مخاطبان خود را به پای این سریال بنشاند؛ مخاطبانی که گاه هیچ اطلاعاتی در این حوزه نداشتند و یا اطلاعات کم و ناقصی داشتند.

یکی دیگر از نکات قابل قبول و خوب این سریال، تیتراژ ابتدائی این سریال بود که کاملا با فضا و موضوع سریال هماهنگ بود و ذهنِ ببیننده را قبل از شروع سریال، آماده دیدنِ سریالی با مضمون پلیسی – سایبری می‌کرد.

ممکن است در قسمت‌هایی از سریال این موضوع به بیننده منتقل شده باشد که مگر می‌شود پلیس ایران به این میزان زیاد به فضای مجازی و اطلاعات موجود در آن اطلاع و اشراف داشته باشد، که باید گفت اولا داشتنِ این اشراف اطلاعاتی دور از ذهن نیست و دوماٌ سیاست و هدفِ سریال‌ و فیلم هایی در این قالب و ژانر در همه‌ جای دنیا، ایجاد حس اعتماد به نفس در پرسنل و مردم از یک سو و از سوی دیگر تبلیغات درون کشوری و برون‌مرزی است. در واقع سرمایه‌گذاران این سریال‌ها با ساخت فیلم‌هائی هیجانی و ماجراجوئی،‌ از نوع پلیسی یا امداد و نجات،‌ نوعا به کاری چند جانبه که بخشی از آن دیپلماسی عمومی و فرامرزی است دست می‌زنند، و از نظر بنده این اولین نوع سریال ایرانی است که به دلیل باورپذیری زیاد و کشاندن مخاطب برای قسمت بعد،‌ قابلیتی بسیار قوی برای ایفای نقش دیپلماسی عمومی برای ایران را دارد.

در ساخت یک فیلم سینمائی یا سریال تلویزیونی ما حتما نباید واقعیات را منعکس کنیم و این وظیفه به عهده تولیدگران مستند است،‌ در مستند سازنده مدعی است که راست‌نمایی می‌کند و اگر خیال‌پروری کند، باید پاسخگو باشد،‌ اما در سینما این اجازه را داریم که رجز بخوانیم، ‌خیال‌پروری کنیم یا مثل کاریکاتور بزرگ‌نمائی و کوچک‌نمایی کنیم؛ بهرحال رجزخواندن دروغ محسوب نمی‌شود و اگر روزی صف سربازان دو طرف می‌ایستادند و یکی طبل می‌زد و گروهی سرود می‌خواند و فرمانده‌ای رجز می‌خواند تا پای سربازان دشمن را بلرزاند، امروز دنیای مدرن، رجزش را اینگونه می‌خواند.

بنابراین با این فرض که قدرت پلیس ایران کمتر از آن‌چیزی است که در هوش سیاه نشان داده می‌شود، سوال مبنی بر آن که چرا هوش سیاه درست مطابق با قدرت پلیس یا اطلاعات ایران ساخته نشده سوالی خارج از موضوع است. این همان هنر تولید تصویر است و اتفاقا رسانه غرب بر اساس همین اعتماد به نفس‌ها و قدرت‌نمائی‌های رسانه‌ای خود را منظم و بی‌نقص نشان می‌دهد که همانطور که گفتم این یک نوع دیپلماسی عمومی است که از زمان شیرخوارگی ما، دنیای غرب اطلاعات ما در مورد خود را با همین روش چینش کرده است و هیچ یک از ما دقیقا نمی‌دانیم که آیا واقعا پلیس و نیروهای امداد غربی چنین قدرتی دارند یا نه و نقیض‌های آن را می‌توانیم در فشل شدن تمام نیروی امدادی در طوفان کاترینای آمریکا بعنوان مثال ببینیم. اما با این حال طوری تصور می‌کنیم که قدرتی که آنان در فیلم‌های خود نشان می‌دهند، ‌قدرتی واقعی است،‌ اما قدرتی که در هوش سیاه به نمایش در می آید،‌ نه چندان!‌

این تعریفی است که از هنر سینما – و طبعا سریال تلویزیونی – می شود ،‌ شاید شهید آوینی رحمه الله به همین دلیل که در سینما یک روده راست پیدا نمی شود، دوستان خود را توصیه می کرد که فقط مستند بسازند. حالا این که ما باید به قصه گوئی و داستان سرائی سینما تن بدهیم یا نه، قابل بحث هست. اما بدیهی است دنیا سینما را با همین تعریف می‌شناسد.

این یادداشت برای وبلاگ‌نیوز نوشته شده است.

بسیج مدرسه عشق بود

یادم است دبیرستان که بودم برای اولین‌بار عضو بسیج شدم، همان موقع‌ها بود که برای بار اول و آخر رفتم میدان تیر و با اسلحه “کلاش” شش، هفت تیر شلیک کردم که فکر کنم حتی یکی‌شان هم از یک متری سیبل رد نشد.

دانشگاه که رفتم همان روزهای اول رفتم و فرم عضویت بسیج را پر کردم. محیط بسیج را که می‌دیدم دوست داشتم من هم همکاری کنم در کارها ولی خودم هیچ‌وقت رویم نمی‌شد که چیزی بگویم تا اواخر ترم دوم که خود بچه‌های بسیج جلسه‌ای گذاشتند برای ما سال اولی‌ها و تقسیم کار و این‌ها.
دانشگاه، یا بهتر است بگویم مدرسه‌ٔ ما، غیر از بسیج، هیچ گروه، تشکل و سازمان دانشجویی دیگری نداشت؛ محیط و خط فکری اکثریت قریب به اتفاق بچه‌ها هم مثل هم و در خط انقلاب و این‌ها بود و همین شاید نقطه ضعف بزرگی بود برای ما. اینکه فکر می‌کردیم دنیا فقط همین محیط مدرسه عالیست ولاغیر و همه‌جا به همین گل و بلبلی است و غیر از آن، نبود افراد غیر‌هم‌فکر و مخالف باعث شده بود اکثریت بچه‌ها در خودشان و دنیای‌شان غرق شوند و منفعل نسبت به هرچه اتفاق می‌افتاد؛ این وسط شاید فقط بچه‌های بسیج بودند که فعالیت می‌کردند و غیر از حرف زدن از همسر و خانواده و این‌ها، مسائل دیگر هم برایشان مهم بود. (بگذریم، پست رفت به سمت انتقاد از مدرسه‌عالی و بچه‌هایش)

اینکه واحد ما از برادران جدا بود و بسیج‌مان نیز، از خیلی جهات عالی بود و همیشه همه‌ی کارها را مستقل انجام میدادیم.
همیشه از بودن در شورای بسیج و عضو فعال بودنش راضی بودم، هیچ‌وقت هم کارتی مبنی بر اینکه عضو شورای مرکزی بسیج دانشجویی‌ و عضو فعال بودم، ندیدم و نخواستم؛ چون بودن ما در بسیج به معنای واقعی برای بسیج بود و نه هیچ‌چیز دیگر.

ولی از وقتی درسم تمام شد همان عنوان بسیجی بودن هم دیگر نداشتم چون باید در بسیج شهری عضو می‌شدم و آنقدر از بسیج شهری شنیده و دیده بودم که رغبتی به عضو شدن نداشتم. (نمی‌گویم اصلا که بسیج شهری بد است؛ اصلاً. با روحیات من شاید شرایطش سازگار نبود هیچ‌وقت)

“بسیج” واژه مقدس‌ی است برایم چون گره خورده در ذهنم با اسم هزاران “مرد”. مردانی که داستانشان را در کتاب‌ها خوانده و از همرزمانشان درباره‌شان شنیده‌ام و هنوز هم هستند انسان‌هایی از جنس آنان. ولی زمانه‌ی اکنون … بگذریم نمی‌توانم شکایت کنم از انسان‌هایی که این روزها می‌آیند و عضو بسیج می‌شوند تا … نه نه بگذریم، من که از نیت مردمان آگاه نیستم؛ نباید حرفی بزنم.
خودمان هم یکی از این هزاران هستیم که کارتی در بسیج به اسممان خورده است، ما هم یکی از هزارانی هستیم که وقتی برنامه‌ای از طرف آنها برگزار می‌شود همه می‌گویند یک ساعت تاخیر برای شروع این برنامه قطعی است و مسببش من هستم؛ من هستم و تو که خودمان هم‌آهنگ دیگران شدیم و خودمان هم دیر کردیم.

«بسیج مدرسه‌ی عشق» بود آن زمان، ولی برای ما انقدر این جمله را کلیشه‌وار بر در و دیوار نوشتند و گفتند که نفهمیدیم معنایش چیست و در بین واژه‌هایش به گِل نشستیم.
مانده است تا بسیجی واقعی شوم؛ راه پرپیچ و خمی در پیش داریم.
خدا یاری‌مان کند

دعوت شده بودم برای نوشتن؛ تا امروز فرصتی پیدا نکرده بودم. بعضی از حرف‌ها را نمی‌توان بیان کرد، همان بهتر که بماند در دل.