وقت ملاقات ساعت سه بود، تا برسیم سه و ربع شده بود. پلهها را بالا رفتیم و راهروی بلند را تا انتها قدم زدیم. هرچه به انتهای راهرو که سیسییو بیمارستان قرار داشت نزدیکتر میشدیم، اضطرابم بیشتر میشد. درب سیسییو بسته بود و جمعیت ملاقاتکننده پشت دربهای بسته منتظر بودند، در وجود همه اضطراب و نگرانی موج میزد. نمیدانستم باید چه کنم و از چه کسی بپرسم که چه شده، سرم را در بین جمعیت چرخاندم تا آشنائی پیدا کنم. دیدن صورت مامان که در قاب چادر جای گرفته بود، بینِ جمعیت ناآشنا برایم آرامشی بود. کنارشان رفتم و پرسیدم چه شده؟ گفتند «یکی از بیمارای سیسییو ایست قلبی کرده، دارن احیاش میکنن، برای همین کسی رو راه نمیدن» دلم ریخت! پرسیدم کیه؟ «میگن یه مردیه» با اینکه آرام بودن مامان نشانهای بود از سالم بودن بابا، ولی قلبم تندتند میزد، حالت تهوع گرفتم، برگشتم به سمت ورودی سیسییو؛ خودم را بین جمعیت جا دادم و رسیدم به در ورودی؛ دقیقا به سمت تختی که بابا روی آن بستری بودند؛ منتظر شدم پرستاری، دکتری بیاید و در برایش باز شود تا بتوانم داخل را ببینم. در باز شد، گردن کشیدم سمت تخت … وقتی بابا را که نیمخیز شده بودند روی تخت و به سمت در نگاه میکردند، دیدم دلم آرام شد، نفس کشیدم. دستم را بلند کردم تا برای بابا دست تکان دهم و از اضطرابی که قطعاً هرمریضی در آن محیط دارد، کم کنم؛ در بسته شد و بابا من را ندیدند. با خیال آسوده به سمت مامان برگشتم، تازه داشتم چهرهی ملاقاتکنندههای مثل خودم را میدیدم، تازه چشمم افتاد به زن و بچهی بیمار ایست قلبی، باز نفسم تنگ شد، قلبم تند تند زد و چشمانم تر شد از دیدن اشک های آنها و اضطرابی که داشتند. لحظات بدی بود برای آنها و برای ما که خیالمان آسوده بود از سلامت نسبی مریض خودمان. هرلحظه ممکن بود در باز شود و پزشکان بیایند و با تاسف خبرناگواری به آن خانواده بدهند … می گفتند بروید، امروز ملاقات کنسل است. ولی چه کسی پای برگشت داشت؟ سعی میکردم نزدیک خانوادهی آن بیمار نشوم، ازشان خجالت میکشیدم، انگار من مقصر باشم که بیمار آنها در شرایط خوبی نیست. میرفتم تا دم درب سیسییو و برمیگشتم. در باز شد، گقتند بیمار برگشته و حالش بهتر است، میتوانید بروید در حد یک سلام بیمارتان را ببینید فقط. در حد یک سلام و دلگرمی دادن به بیمارانی که قطعا اضطراب و نگرانیشان از ما بیشتر بود و قلبهای ناخوشاحوالشان از ما سختتر میزد …

بیربط:
همین دیروز داشتم با خودم می گفتم مدتیه پست نذاشتید.
بله، فرصت نمیشود… قلم نمیچرخد … حوصله نمیآید.
دعا بفرمائید
اللهم اشف کل مریض…
الهی آمین
چقدر خوب فضا رو ترسیم کردید و البته چقدر ناراحت کننده بود
من این تجربه را داشتم.زمانی که مرحوم ابوی در ای سی یو بودن هر لحظه یه خبری میرسید…در اون چند روز به اندازه چند سال پیر شدم
قدر سلامت و پدرمادرهایمان را بدانیم
پریروز بیمارستان رفته بودم عیادت پدربزرگ – فضای فرسوده کنندهای بود
لطفا به این مطلب در وبسایت زنان پرس بپردازید: …
مطالب پیشنهادیتان را برای سایت زنانپرس، از این آدرس http://zananpress.com/contactus بفرستید.
این وبلاگ ارتباطی با سایت ندارد.
سلام بانو ، خوبی ؟ ان شا الله همیشه پدر و مادرها سلامت باشند چون واقعأ آدم پیر میشه تو فضای بیمارستان و لابلای این همه استرس و اضطراب و بیمار 🙁
خدا همه ی مریض ها رو شفا بده
خداروشکر که پدرت سلامت هستند 🙂
یا علی / التماس دعا
سلام نرگس جان
ان شالله. ممنون عزیزم
سلام خانوم
خدا قوت
امیدوارم هر چه زودتر حالشون بهتر شه
سلام علیکم
ممنونم
🙁
ان شاءالله همیشه سالمـ و سلامت باشن پدر و مادرتون ..
ممنونم، انشالله
انشالله پدر و مادرشما هم سالم و سلامت باشند.
سلام
تا پیش از رسیدن به بخشی که درمورد خانواده اون بیمار نوشته بودین، گفتم چرا نگران اونا نیست؟!!
بهرحال دعامی کنم پدر بزودی با سلامت کامل در خانه و کاشانه گرمتان(که آن گرما از همین نوشته ها معلوم است و البته داشتن چنین فرزندی در آن خانه خود نماد گرم بودنش است) حاضر شوند…
سلام علیکم
ممنونم. ان شالله از دعاهای خیر دوستان حال بابا بهتر بشه.
ان شالله خدا پدر و مادر شما را حفظ کنه
سلامت و شاد باشید
خبر سلامتی پدر رو هم از وبلاگ بدین:)
ممنون
الحمدلله. دوروزه کمی بهترند.