روزهای بعدِ روز مهمانی، روزهای تلخی هستند؛ سنگینند و افسرده.
هر
طرف خانه را که نگاه میکنی، خاطرهای از دیروز دارد. یادآوریات میکند که
خانه دیروز چه شلوغ بود و امروز تویی و تو. مغزت گوشه به گوشه خانه را
میچرخد و میگوید فلانجا آن عزیزت نشسته بود و بهمانجا، آن یکی.
مدام ساعت را نگاه میکنی و با خودت میگویی دیروز همین ساعت داشتیم چه میکردیم…
دلت تنگ میشود برای همه شیطنتها و شلوغی بچهها.
همه محبتها.
دور هم بودنها.
آری زندگی همین است؛ شادی و غم شانهبهشانه هم
برچسب: خانوادگی
بنیآدم
وقت ملاقات ساعت سه بود، تا برسیم سه و ربع شده بود. پلهها را بالا رفتیم و راهروی بلند را تا انتها قدم زدیم. هرچه به انتهای راهرو که سیسییو بیمارستان قرار داشت نزدیکتر میشدیم، اضطرابم بیشتر میشد. درب سیسییو بسته بود و جمعیت ملاقاتکننده پشت دربهای بسته منتظر بودند، در وجود همه اضطراب و نگرانی موج میزد. نمیدانستم باید چه کنم و از چه کسی بپرسم که چه شده، سرم را در بین جمعیت چرخاندم تا آشنائی پیدا کنم. دیدن صورت مامان که در قاب چادر جای گرفته بود، بینِ جمعیت ناآشنا برایم آرامشی بود. کنارشان رفتم و پرسیدم چه شده؟ گفتند «یکی از بیمارای سیسییو ایست قلبی کرده، دارن احیاش میکنن، برای همین کسی رو راه نمیدن» دلم ریخت! پرسیدم کیه؟ «میگن یه مردیه» با اینکه آرام بودن مامان نشانهای بود از سالم بودن بابا، ولی قلبم تندتند میزد، حالت تهوع گرفتم، برگشتم به سمت ورودی سیسییو؛ خودم را بین جمعیت جا دادم و رسیدم به در ورودی؛ دقیقا به سمت تختی که بابا روی آن بستری بودند؛ منتظر شدم پرستاری، دکتری بیاید و در برایش باز شود تا بتوانم داخل را ببینم. در باز شد، گردن کشیدم سمت تخت … وقتی بابا را که نیمخیز شده بودند روی تخت و به سمت در نگاه میکردند، دیدم دلم آرام شد، نفس کشیدم. دستم را بلند کردم تا برای بابا دست تکان دهم و از اضطرابی که قطعاً هرمریضی در آن محیط دارد، کم کنم؛ در بسته شد و بابا من را ندیدند. با خیال آسوده به سمت مامان برگشتم، تازه داشتم چهرهی ملاقاتکنندههای مثل خودم را میدیدم، تازه چشمم افتاد به زن و بچهی بیمار ایست قلبی، باز نفسم تنگ شد، قلبم تند تند زد و چشمانم تر شد از دیدن اشک های آنها و اضطرابی که داشتند. لحظات بدی بود برای آنها و برای ما که خیالمان آسوده بود از سلامت نسبی مریض خودمان. هرلحظه ممکن بود در باز شود و پزشکان بیایند و با تاسف خبرناگواری به آن خانواده بدهند … می گفتند بروید، امروز ملاقات کنسل است. ولی چه کسی پای برگشت داشت؟ سعی میکردم نزدیک خانوادهی آن بیمار نشوم، ازشان خجالت میکشیدم، انگار من مقصر باشم که بیمار آنها در شرایط خوبی نیست. میرفتم تا دم درب سیسییو و برمیگشتم. در باز شد، گقتند بیمار برگشته و حالش بهتر است، میتوانید بروید در حد یک سلام بیمارتان را ببینید فقط. در حد یک سلام و دلگرمی دادن به بیمارانی که قطعا اضطراب و نگرانیشان از ما بیشتر بود و قلبهای ناخوشاحوالشان از ما سختتر میزد …
دلتنگیهای یک زنِ متاهل
ماه رمضونها، وقتی سحری را میخوردیم هر روز نوبت یکی از خواهرها بود که ظرفها را بشوره. اولی، دومی، سومی؛ و خوب یادمه که خیلی وقت ها که نوبت من بود، خوابم میبرد و یادم میرفت یا میذاشتم ظهر بشورم که قبل از من، مامان همه را میشستن!
نماز صبحهامون را همیشه به جماعت بابا میخوندیم و بعد از نماز بابا “یا علی و یا عظیم” و “اللهم ادخل علی اهل القبور السرور” را میخوندن؛ و بعضی وقتها “اللهم فک کل اسیر” را فراموش میکردن و من اذیتشون میکردم و به شوخی می گفتم «بابا شما چرا نمیخواین اسیرها آزاد بشن؟»
همیشه با مامانم سرِ اینکه روزهای سحرامروز فرق داره با افطار شبِ قبل و یکروز نیستن؛ و اینکه الان که بخوابیم و ظهر بیدار بشیم “فردا” نیست و “امروزه” بحث داشتم و سر به سرشون میذاشتم و میخندیدیم.
حالا دلم تنگ شده برای ان روزها … حالا که هر کدام ازدواج کردیم و سر خونه زندگی خودمون هستیم، حالا که چند سالیه بابا همهی نمازهاشون را پشت صندلی و میز میخونن و حسرت یه نماز دیگه به جماعت بابا مونده به دلم، حالا که مامان تنها شدن و سحرها و افطارها تنهایی سفره میندازن و غذا میخورن … دلم تنگه برای تمام روزهای گذشته در کنارِ تمام لذتها و خوبیهای الان
برای پدرم دعا کنید این روزها …
بازنشردر: لینکزن
انا لله و انا الیه راجعون
حدود دو ماه پیش دایی زنگ زد و گفت : حالتون بد شده و رفتین بیمارستان و همان جا سکته مغزی کردید و رفتید کما … توی بیمارستان بستری بودید .
ما می اومدیم ملاقات ولی شما خواب بودید یک خواب یک ماهه .
چقدر برای همه سخت بود مخصوصا دایی و مهدی و همایون .
چقدر دعا کردیم و نذر و نیاز
حدود سه هفته پیش که چشمهایتان را باز کردید و وقتی ما می امیدم بالا سرتان و ما را می شناختید چقدر خوشحال شدیم و خدا را شکر کردیم .
ولی انگار خدا چیز دیگری می خواست …
فردا همه باید بیام و شما را ببریم بهشت زهرا تا برای همیشه پیش دخترتان بخوابید .
زندایی سحر مهربونم خدا رحمتت کند .
دایی و مهدی عزیزم تسلیت میگم
خدایا حالا کی شب ها به مهدی دیکته بگه ؟
امیدوارم دایی ام این جمله را یادش نرود : رضا برضاک
اللهم صل علی محمد و ال محمد (و عجل فرجهم )
فاتحه
