تصور کن بعد از غروبه و داری برمیگردی خونه، همینطوری که از در مترو آمدی بیرون و داری تو خیابون راه میری تا برسی به ایستگاه اتوبوس، با خودت فکر میکنی به کارهایی که باید انجام بدی؛
«طرحی که باید بنویسم، مطلبی که باید مینوشتم، آن کتابها، برنامهریزی برای آن کار، اشکالگیری آن یکی، وای تحقیقم را چه کنم، برای مهمونی هم باید به چند نفر خبر میدادم ای بابا یادم رفت، خوب به فلانی و فلانی هم باید این را بگم، یادم نره فردا آن ایمیل را بفرستم، اوووم یادم رفت بازم هاست وبلاگم را درست کنم، هی ثبت نام این ترم را هم که نکردم، موضوع پایاننامه را هم که هنوز انتخاب نکردم بچه ها حتما فصل یک و دویشان را نوشتن و ….»
بعد بین همهی این فکرها و درگیریهای ذهنی که همهشان با هم به مغزت هجوم میارن و نمیدونی باید باهاشون چیکار کنی، یکدفعه پاشنه کفشت بشکنه! در این حالت چیکار میکنی؟ دوست داری به زمین و زمان بد و بیراه بگی!
سعی کردم به روی خودم نیارم، به راهم ادامه دادم با یه پاشنه شکسته!
ولی گامهایم را محکمتر از قبل بردارم.