یکی از کارهایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتابفروشیه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚
به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبتهای از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، میبینم همین «چندساعتنمایشگاه» چه پروسهای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگیها، شرطوشروطها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامهزدن، هماهنگیهای آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختیها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچهها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچهها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچههایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، میارزید. شاید دوباره بخاطر بچهها چنین کاری بکنم»
کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه میکردیم