| کاربرهای طاقچه خیلی ازش تعریف کرده بودن؛ خوندم تا ببینم چیه این کتاب پر تعریف و شگفتزده شدم البته خود کتاب، شگفتزدهام نکرد! تعریفها شگفتزدهام کرد داستان کتاب آرام و لطیف بود ولی نه پیرنگ درستی داشت نه اوج و فرودی، تنها نقطهای که شاید کمی به داستان اوج میداد، رفتن به مهمانی خانه دوستش بود و دوستداشتنی قسمت کتاب برای من، آن پاراگرافهایی بود که دربارهی عینک نزدنِ آدمهای عینکی میگفت که یکی از ستارهها را برای همان قسمتها به کتاب میدهم، دیگری هم برای تصویرهای آرام و لحن آرام و لطیف داستان در دستهی “دوستنداشتنیها” نگذاشتمش، شاید باید دستهی جدیدی بسازم با نام “درکش نکردم. صفحه گودریدز کتاب |
برچسب: کتابخونه مدرسه
معلمِ کتابفروش
یکی از کارهایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتابفروشیه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚
به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبتهای از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، میبینم همین «چندساعتنمایشگاه» چه پروسهای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگیها، شرطوشروطها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامهزدن، هماهنگیهای آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختیها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچهها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچهها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچههایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، میارزید. شاید دوباره بخاطر بچهها چنین کاری بکنم»
کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه میکردیم
باید یاد بگیرم
مشغول مرتب کردن و لیبل زدنِ کتابای کتابخونه بودم که یکی از هفتمها اومد و گفت خانم من میتونم کمکتون کنم! نشست کنارم و گفت بدید لیبلها رو من بزنم!
راستش خیلی خوشحال شدم! هم برای خودم هم برای دانشآموز غ! برای خودم از این بابت خوشجال شدم که یک نفر پیدا شد بین نوشتن لیست و شماره و مهر زدن کتابها، کمکم کنه و همون ده دقیقه زنگ تفریح باعث بشه بیست دقیقه کار کتابخونه جلو بیفته. برای خودش از این جهت خوشحال شدم که این جرات و اعتماد بنفس رو داره که هنوز با معلم زیاد آشنا نیست (هفتمها تازه وارد مدرسه شدن) بره بگه میتونم کمکتون کنم و آماده به یراق باشه.
شاید حتی به این خصلتش غبطه خوردم و فکر میکنم که من خیلی وقتها این اعتماد بنفس رو ندارم!