صبح جمعه است. اسنپ گرفتهام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شدهام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب میخوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم
را به خانههای کنار اتوبان میدوزم تا حوصلهام سر نرود. ناخوداگاه دنبال
پتو و فرش شسته شده بر بامها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب
ذهنم یاد بدهم خانهها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی میتواند و “میخواهد”
در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانههای برِ
اتوبان همت و صدر.
گلدانهای روی بالکنها نظرم را جلب میکنند؛
گلدانهای رنگ و وارنگ که خیلیهایشان خالی است و خشک شده. با خودم میگویم
یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را
درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق
شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده
توجه میکنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمرهام، منصفانه باشد. چند
بار سبقت خطرناک میگیرد. بین خطوط هم حرکت نمیکند. اما ماشینش تمیز است و
مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشیام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه
قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی میکند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل
طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدمهای روی پل را در چند ثانیهای که فرصت
دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم
روی زوج جوانی که به نردههای پل تکیه دادهاند و حرف میزنند، قفل
میشود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول دادهام
انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شدهام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار
کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و
دو روز است همراهیام میکند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم
وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا
نمیخواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی
بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که
مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود،
حتی اگر نخواهی.
لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحهای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید