آنهایی که چند سال است در شبکهها دنبالم میکنند، یادشان میآید که هر سال، اواخر اردیبهشت عکسی میگذاشتم از تختهی کلاسم.
تختهای که شعری از قیصر را برای دانشآموزانم نوشته بودم.
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آه
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر میشود
رویه هر سالهام بود که آخرینِ زنگ سال تحصیلی را با این شعر برای بچهها تمام کنم.
امسال ولی نه کلاس حضوری بود نه تختهای نه دانشآموزی که جلویم نشسته باشد و با چشمان کنجکاو و شاداب نگاهم کند. من بودم و موبایل و یک کلاس مجازی و دانشآموزانی که نمیدانستم چندنفرشان واقعا آنطرف خطوطِ مسی، دلشان، چشمشان، قلبشان با من است.
قلبِ من ولی، پیش تکتکشان بود و برایشان دلتنگ.
شعر را در اسکایروم برایشان خواندم. ولی دلم آرام نشد. تخته و ماژیک و نوشتن میخواستم. ولی نبود. من بودم و موبایل و گوگل. از عمق جانم گفتم “چه زود دیر شد”
در گروه “بله” متن شعر را برایشان ارسال کردم تا شاید بادقتتر بخوانند و درکش کنند؛ چقدر زود دیر شدن را.