
خوب نگاه کن کرونا!
با دقت ببین.
سطر به سطرش را
کلمه به کلمهاش را
حرف به حرفش را
بخوان و به حافظهات بسپار.
این گفتگوی نصفهشبانه یک معلم با شاگردش است. مسبب این گفتگو، این شرایط، این حال و غم، تو هستی؛ تو هستی منحوسِ لعنتی.
کاش میشد یقهات را گرفت، چنگت زد، فحشت داد، با مشت به سینهات کوبید تا کمی آرام شویم.
کاش لااقل وقتی میخواستی از عزیزانمان و علائقمان، جدایمان کنی، بهمان میگفتی.
اینگونه بدونخداحافظی، بدونوداع، بدونِ بغلکردن، بدون دستفشردنهای آخر، بدون خیره شدن چشمها، جدایمان نمیکردی.
بیرحمِ لامروت
کاش زودتر بروی؛
از بین بروی
و روزگارمان و جهان و جانمان
خالی شوند از تو.
کاش.
به وقت سحرگاه ۲۸ فروردین ۹۹
پن: ادامه گفتگو را منتشر نکردم. گریه کردیم. من و شاگردم. هردو …