امروز عصر از جلوی دو تا گلفروشی رد شدم. اولی را رد کردم و فقط یه نیم نگاهی به گلهاش انداختم ولی به دومی که رسیدم نتونستم چند دقیقه جلوی مغازه واینستم و بعد هم نتونستم جلوی خودم را بگیرم و وارد مغازه نشم. همیشه از گلفروشی و فضای مطبوع و رقیقی که داره و حسِ خوبِ تنفسی که به آدم میده،خوشم می آمد؛ ولی تا وارد این گلفروشی شدم، دلم گرفت. نه از آن بوی مطبوع گلها خبری بود نه آن فضای رقیق و مطبوع!
نمیدونم چرا. هیچ حسِ خوبی نبود آنجا. هیچ. حتی گل مریمهایی که انتخاب کردمشون، بویِ خیلی کمی میدادند. فضای مطبوع گلفروشی نداشت. حسِ خوبِ تنفس نداشت. یه مغازه بود فقط. مثل بقیه مغازهها. حتی سردتر و بیروحتر.
به گلهای توی مغازه نگاه کردم، دلم براشون سوخت! برای اینکه توی آن مغازه گرفتار شده بودن و قسمتشان این شده که برسند به آن مغازه بیروح و خشک و هیچوقت نفهمیدن عطرِ گلفروشی چه عطریه، براشون ناراحت شدم. پژمرده بودن و شادابی گلهای دیگه رو نداشتن.
از مغازه که بیرون آمدم، آقایی از کنارم رد شد. عطر زیادی زده بود. عطری که خیلی بیشتر از عطرِ گلفروشی بود. باز هم دلم سوخت برای گلهای آن گلفروشی… محرومشان کرده بودند!

سلام وخسته نباشید
گل ها
همه آفتاب گردانند…
سلام
برای رهایی مردم مظلوم بحرین از چنگال خونخواران ختم قرآن گرفته ایم.
همراه میشوید؟
بنام خدا
با مطلبی تحت عنوان” ولایت گریزانی بنام عمار!!. آقای طائب فاین تذهبون” بروزم. لطفا کامل و بادقت بخوانید و نظر خود را ابراز فرمایید. منتظر بازدید شما. یا علی
چسبید ……