برای
نماز ظهر رفته بودم مسجدالنبی. تعداد ایرانیها آن سال خیلی کم بود. گفته
بودند در عربستان بیماریای آمده و خیلیها از ترسشان سفر را کنسل کرده
بودند. آخرین کاروانها هم هفته دوم شعبان آمده بودند و دیگر اعزامی از
ایران نبود.
نشسته بودم در صف جماعت و منتظر تکبیر. از چهره و پوشش
خانمهای اطرافم مشخص بود اکثرا اهلسنت هستند و پوشش من نیز مشخص میکرد
ایرانیام. امامشان که آمد و بلند شدیم برای قامت بستن، خانمی با چادر عربی
و پوشیه به صورت آمد جلویم. دستم را گرفت. چیزی در دستم گذاشت و آرام و
سریع در گوشم با لهجه فصیح گفت “لمیلاد امامنا المهدی” و رفت. آنقدر سریع
رفت که نتوانستم “شکرا” در جوابش بگویم. دستم را نگاه کردم. اسکناس یک
دلاری بود.
شیعهی مظلومِ حجازی، در روز میلادِ آقا، در مسجد پیامبرش،
همکیشی پیدا کرده و شادیاش را با ترس و سریع برایش ابراز کرده بود.
اسکناس تا شده را در دستم نگه داشته بودم و در عینِ شادی، غمگین بودم.
غمگین برای آن غریبهی آشنا و همگی شیعیانِ غریب.
امشب در دعاهایمان، همه شیعیان را یاد کنیم🌸