برای
نماز ظهر رفته بودم مسجدالنبی. تعداد ایرانیها آن سال خیلی کم بود. گفته
بودند در عربستان بیماریای آمده و خیلیها از ترسشان سفر را کنسل کرده
بودند. آخرین کاروانها هم هفته دوم شعبان آمده بودند و دیگر اعزامی از
ایران نبود.
نشسته بودم در صف جماعت و منتظر تکبیر. از چهره و پوشش
خانمهای اطرافم مشخص بود اکثرا اهلسنت هستند و پوشش من نیز مشخص میکرد
ایرانیام. امامشان که آمد و بلند شدیم برای قامت بستن، خانمی با چادر عربی
و پوشیه به صورت آمد جلویم. دستم را گرفت. چیزی در دستم گذاشت و آرام و
سریع در گوشم با لهجه فصیح گفت “لمیلاد امامنا المهدی” و رفت. آنقدر سریع
رفت که نتوانستم “شکرا” در جوابش بگویم. دستم را نگاه کردم. اسکناس یک
دلاری بود.
شیعهی مظلومِ حجازی، در روز میلادِ آقا، در مسجد پیامبرش،
همکیشی پیدا کرده و شادیاش را با ترس و سریع برایش ابراز کرده بود.
اسکناس تا شده را در دستم نگه داشته بودم و در عینِ شادی، غمگین بودم.
غمگین برای آن غریبهی آشنا و همگی شیعیانِ غریب.
امشب در دعاهایمان، همه شیعیان را یاد کنیم🌸
دسته: وادي جامعه
سیاستمداران احمق چه بر سر جهان میآورند؟
تصور کنید به صورت اتفاقی متوجه میشوید حیات کل کرهی زمین و ساکنینش در خطر است و ششماه دیگر، یک شهاب سنگ به زمین میخورد و همه چیز از بین میرود؛ برای پیدا کردن راهحل و جلوگیری از این اتفاق چه میکنید؟ به چهکسانی خبر را میگویید؟ برای آگاهی به همه مردم، چه راهی به ذهنتان میرسد؟
🔹️یک دانشجوی نجوم به همراه استادش متوجه میشوند ستارهی دنبالهداری به سمت زمین در حرکت است و بر اثر برخورد آن با کرهی زمین، کل حیات زمینی از بین میرود. آنها سعی میکنند این مسئله را با رئیسجمهور آمریکا مطرح کنند و با کمک و دستور او، جلوی این برخورد را بگیرند. اما متوجه میشوند این مسئله برای دنیای سیاسیون و منافعشان جدی نیست، پس تصمیم میگیرند به کمک رسانه مردم را آگاه کنند تا فشار مردمی باعث شود، دولت کاری کند. اما باز هم تیرشان به سنگ میخورد: سنگ مردم و نوع تفکرشان. آنچه برای سیاستمداران جدی است، انتخابات دورهی بعد است و آنچه برای مردم اهمیت دارد، جدا شدن یک خواننده از شریک زندگیاش است نه مسئلهی مهمی مانند نابودی کرهی زمین و هرآنکس و هرآنچه در آن زندگی میکند.

🔸️#به_بالا_نگاه_نکن که سال گذشته در جدول جهانیِ پخشِ پربینندهترینهایِ نتفلیکس جز رتبههای اول قرار گرفت علاوه بر انتقاد به سیاستمداران و عملکرد و رفتار آنان در جامعهی آمریکا، دربارهی میزان اثرپذیری مردم از رسانه و تهاجم تکنولوژی در زندگی امروزی نیز نقد دارد.
🔹️فیلم در واقع یک اثر انتقادی کمدی است. یک طنز تلخ و سیاه. اثری که در عین سادگی و عدم پیچیدگی، مشکلات جامعهی امروز را به مخاطب نشان میدهد و در بین خندیدنها او را به فکر وامیدارد. دربارهی سیاست، رسانه، و عملکرد خود شخص. در واقع این فیلم، مشکلاتی که در نهایت منجر به نابودی میشوند را گردن یک قشر نمیاندازد، بلکه نشان میدهد هرکس در هر جایگاهی که دارد، با عملکردش در نجات یا نابودی جامعه مؤثر است.
🔸️در بخشی از فیلم دکتر میندی، شخصی که متوجه ستاره شد و سعی در آگاهی جامعه کرد، بواسطهی شرکت در برنامه تلویزیون و شهرتی که به دست میآورد به همسرش خیانت میکند و از مسیری که برای آگاهی مردم انتخاب کرده بود، فاصله میگیرد؛ درواقع فیلم میخواهد بگوید رسانه میتواند دغدغهمندان و آنان که زندگی سالمی دارند را نیز غرق کند و از مسیر اصلی و صحیح دور کند و به ابتذال اخلاقی و حتی شغلی بکشاند.
نکات منفی:
- ریتم کند فیلمنامه. که مخاطب را خیلی لحظهها کسل و بیحوصله میکند.
- پایانبندی. در واقع میتوان گفت پایانبندی فیلم و نجات ثروتمندان، که بعد از تیتراژ به نمایش درمیآید و ممکن است بخشی از بینندگان آن را نبینند، کل حرف فیلم را زیر سوال میبرد.
چه مواردی در فیلم مورد انتقاد قرار میگیرند؟
- عملکرد سیاستمداران
- پوپولیسم
- شبکههای اجتماعی
- رسانه و مشغول کردن مردم به مسائل بیاهمیت
- شهرتهای پوشالی
- تاثیر و دخالت اقلیت ثروتمند در زندگی اکثریت معمولی
این مطلب را برای مجله واو + نوشتهام
پادشاه عاشق شد
“ایهالناس! دیروز در حوالی تجریش پادشاه شما عاشق شد” از حدود دو ماه پیش، تیزرهای سریال جدیدی در شبکه خانگی در حالیکه این جمله بر روی آن پخش میشد، منتشر شد. جملهای که کلیدواژههای اصلی سریال را با خود داشت. عشق و شاه؛ کلیدواژههایی تکراری اما وقتی نام حسن فتحی در کنار آن آمد، به مخاطب مژدهی یک سریال عاشقانهی تاریخی جذاب را میداد. بعد از یکی دو ماه کش و قوس آمدن و انتظار، بالاخره قسمت اول آن پخش شد ولی مخاطب مشتاق را دلسرد کرد.
یکی از بزرگترین ایرادات که در همان قست اول به چشم مخاطب میآید، گریمهای بازیگران است. آرایشهای زنان سریال، از زنان حرمسرا و کاخ شاه تا زنان روستایی و رعیت، آرایشهایی امروزی است. انگار جنبهی تجاری و رنگ و لعاب داشتن سریال برای آقای کارگردان مهمتر از نقل صحیح تاریخ بوده است. درست است که بازسازی تاریخ در آثار سینمایی اگر مو به مو اجرا شود، باعث عدم جذب مخاطب و دیده نشدن کار میشود اما قرار نیست و نباید به این بهانه تاریخ را جعل کرد. مثلا خدیجه که دختری روستایی و از خانوادهای رعیت و زجرکشیده بوده، در ۱۷۰ سال قبل با چهره و سروشکلی شبیه دختران امروزی نمایش داده میشود.
طبق اسناد تاریخی، ناصرالدین شاه در زمان کشته شدن امیرکبیر بیست سال داشته است، اما گریم بهرام رادان که نقش ناصرالدین شاه را ایفا میکند، سنی حدود سی سال را به مخاطب القا میکند.
ایراد بعدی که در قسمت اول در ذوق مخاطب زده میشود، دیالوگهای امروزی در اثری تاریخی بود. مخاطبی که حسن فتحی را با شب دهم و آن دیالوگهای جاندار و لحن تاریخیاش میشناسد، حال با جیرانی مواجه میشود که مادرناصرالدین شاه او را “ناصر” و خواهرش او را “امیرم” صدا میزنند. شاه قاجار بیان و نحوه ادای کلماتش مانند جوانی امروزی است. یا واژهها و تکهکلامهایی که در بیست سال اخیر رواج یافته را از زبان شخصیتهایی که صد و شصت سال قبل میزیستند، میشنود. مساله وقتی بغرنجتر میشودکه برخی دیالوگها و واژگان به سبک آن زمان گفته میشود و برخی به سبک این زمان و این آمد و شد و تغییر ادبیات زبانی و گفتاری، مخاطب را بیش از پیش اذیت میکند.
برخی سکانسها در قسمت اول، بیشتر در حال و هوای تهران هزارو چهارصد میگذشت تا تهران هزار و دویست و سی. مانند صحنهای که سیاوش به خدیجه میگوید قصد دارد به خواستگاریاش برود و خدیجه مانند دخترکان نوجوان امروزی، ذوقزده و از خود بیخود میشود. فراموش نکنید بستر تاریخی که سریال در آن روایت میشود، یک جامعهی سنتی و روستایی در صد و هفتاد سال قبل بوده است و این حرکات از یک دختر در چنین بستری بعید به نظر میآید. صحنهی مسابقه بین خدیجه و سیاوش و همراهی کردن روستاییان با آن دو که دختر و پسر جوانی هستند نیز شامل همین روایت نامحتمل میشود.
در کل میتوان از دو قسمت اول سریال چنین برداشت کرد که انتظار مخاطب از کارگردان بیشتر از آنچه به نمایش گذاشته شده، بوده است. فتحی با بازگویی قصهای واقعی از دل تاریخ و آوردن چند بازیگر مشهور، خواسته است هم علاقهی قدیمی خود یعنی در دل تاریخ گذر کردن را دنبال کند و مخاطب را با خود همراه کند، هم جنبه اقتصادی و سود تجاری را داشته باشد؛ اما صحنههای مصنوعی (مثل صحنه گردن زدن)، ریتم کند و خستهکننده، دیالوگهای نامتوازن، گریمهای نچسب، کار را غیرقابل باور و تجاری کرده است.
درست است که نویسنده میتواند هرآنگونه که خودش خواست داستان و قصه را روایت کند، اما زمانی که در مصاحبهها میگویند “به تاریخ وفادار بودهایم” توقع مخاطب دیدن روایتی صحیح و واقعی از تاریخ است.
قطعا با دیدن یکی دو قسمت از یک اثر، نمیتوان نظر کلی درباره آن را داد اما شروع هر اثر هنری، چه فیلم و سریال و چه کتاب نقش بسزا و تعیینکنندهای در موفقیت کلی آن دارد .
این مطلب را برای مجله اینترنتی واو + بر اساس دو قسمت نخست سریال جیران، نوشتهام
برای مریم بازرگانی
محل تشکیل کلاسها مرکز شهر بود؛ خیابان طالقانی، شهرستان ادب.
حدود یکساعت و گاهی نیز بیشتر طول میکشید تا با مترو و تاکسی خود را برسانم.
اعتراف میکنم سختم بود. حتی چند نوبهای کلاس را غیبت کردم بخاطر دوری راه.
جلسه اول کنار خانمی نشستم حدود چهل و خردهای ساله؛ زمان تنفس بین کلاس در حد چند جملهای صحبت کردیم. هفته بعدش نمیدانم چه شد که گفت از زنجان میآید و خوب یادم است چشمانم از تعجب گرد شد و گفتم “از زنجان؟ هر هفته؟” و وقتی تایید کرد و گفتمش چطور؟ اینطور گفت که ده صبح از خانهاش راه میافتد و با اتوبوس تا ترمینال آزادی میآید و از آنجا سوار مترو میشود تا ساعت دو به کلاس برسد. ساعت چهار هم که کلاس تمام میشود، همین مسیر را برمیگردد و حدود نه شب به خانه میرسد.
نمیدانستم چه بگویمش، اصلا در باورم نمیگنجید که برای شرکت در کلاسی دو ساعته، ده ساعت زمان بگذاری به اضافهی خستگی و هزینهی مالی و حدود سیصد و پنجاه کیلومتر بکوبی و به شهر دیگری بروی!
احسنتش گفتم و آفرین نثارش کردم با جملاتی که تعجب و حیرت از آنها آشکار بود.
جلسات بعدی بیشتر دوست شدیم و تلفن و اکانت اینستاهایمان را به هم دادیم و جزوهی ضبط شده رد و بدل کردیم و گاهی موقع برگشت تا مسافتی باهم همراه شدیم و از داستان و قصه و کتاب حرف زدیم و… تا دورهی کلاسمان تمام شد و ارتباطمان محدود شد به اکانتهای اینستا و استوری دیدن. اینستاگرام که اکانت مرا بست، فراموشش کردم. یعنی وقتی اکانت جدید ساختم، یادم نبود روزگاری چنین آشنایی در غریبستانِ اینستا دارم و دنبال اکانتش هم تبعا نگشتم و نیافتمش.
هفتهی پیش برای جستجویی در اینستا، تبِ اکسپلورهاش را باز کردم که نگاهم افتاد به اولین پستی که اینستا از دلِ اکانتهایی که نمیشناسمشان برایم آورده بود. خودش بود. مریم سادات. تا مغزم بخواهد در خاطرات سه چهار سال قبل بگردد و اسمش را پیدا کند، نگاهم به بالای عکس افتاد که نوشته بود “مریم بازرگانی درگذشت”
شوکه شدم! کلیک کردم و سطرهای نوشته شده زیر عکس را خواندم. غریبهی آشنایِ پرتلاش که مرا خجلتزده کرده بود، رفته بود. آن همه تلاش و رفتن و آمدن برای رسیدن به مهارت “نوشتن” تمام شده بود و فقط مانده بود نوشتهها و متنهایش…
آدمها… آدمها… آدمهای زندگیام
چهارده سال
شد چهارده سال که نیستی حاجرضوان
تجربهی نقد
دبیرستانی بودم. رشتهی معارف. در واقع همان علومانسانی با چندین و چند کتاب اضافه که از سال اول دبیرستان باید میخواندیم تا خودِ اردیبهشتِ سال کنکور. آخر هم دو کتابش در کنکور برایمان میآمد، اضافه بر سوالات علومانسانی؛ عدل شهید مطهری و تبصرهالمتعلمینِ علامهحلی.
روزی پدرم در آشپزخانه وضو میگرفتند؛ دیدم بعد شستن صورت، دستشان را کامل زیر شیرآب گرفتند و بعد با دست دیگر روی آن کشیدند. گفتم “بابا اشتباه وضو میگیرید، باید با دست دیگهتون آب بریزید رو این دست، نه که دستو ببرید زیر شیرآب”
به چهکسی تذکر دادم؟ پدرم! مردی که دروس حوزه را تا سطح دکترا خوانده بود و سالها امامجماعت و قاضی و درسِ دین خوانده بود؛ و من که بودم؟ دخترکی نوجوان که تازه چهار کتاب فقه و عربی خوانده و گمان میکند علامهی دهر است و هنوز آنقدر نخوانده که نمیداند حتی همان زیرآب بردن کافی است و احتیاجی به کشیدن با دست دیگر نیست، چه برسد به ریختن آب با دست دیگر.
الغرض؛
این روزها بعضی نقدها و شکایتها را که میخوانم و میبینم یاد آنروز میافتم و نقد اشتباهم به پدری که از من خیلی بیشتر بلد بود ولی منِ باد کرده، گمان میکردم حرف و تصور من درست است! نه پدرِ باتجربهی عالمم.
پن: بابا چه گفتند؟ خندیدند و گفتند “اینطوری هم درسته”
آه بابای مهربانم …
صفحات فروش را دنبال نکنیم
روسری را سفارش میدهم؛ در اینستاگرام. صفحهی اینستای فروشنده را از طریق معرفی یکی از دوستانم شناختم. دنبالش کردم و سر فرصت پستها و استوریهایش را دیدم. روسری را سفارش دادم. روسری که رسید و به صفحهاش پیام رسیدنش را دادم، صفحه را آنفالو کردم. انگار خریدم را کرده و از مغازهشان بیرون رفته باشم.
قبلترها هروقت احتیاج به خرید چیزی داشتم بازار یا مرکز خرید میرفتم و خریدهای مورد نیازم را تهیه میکردم. آن وسطها، موقع چرخیدن در بین مغازههای رنگارنگ، ممکن بود چشمم جنسی را ببیند که احتیاجی به آن نداشتم ولی چون خوشم آمده بود، میخریدمش؛ کم پیش میآمد البته. چون در ماه نهایت یکبار به بازار میرفتم.
این روزها نیازی به بازار رفتن نداریم بلکه بازار به خانه ما آمده و هر لحظه و هر ساعت انواع پوشاک، وسائل خانه و آشپزخانه، انواع خوراکیها در جلوی چشمانمام رژه میروند. هربار که گوشی دست میگیریم و اینستا را باز میکنیم، انگار پا به همان مغازههای رنگارنگ گذاشتهایم که هزار وسیلهی جدید آوردهاند و برای خرید ما را دعوت میکنند. همان وسیلههایی که اکثرا احتیاجی به آنها نداریم ولی طرح جدید یا رنگ و شکلشان، ترغیبمان میکنند به خرید. خریدِ بدون نیاز. وای از روزی که تخفیف و جشنواره و مسابقهای داشته باشند. انگار در مسابقهای شرکت کرده باشیم و نباید از بقیه جا بمانیم. بدون نگاه کردن به کمد و کابینت، سفارش میدهیم.
تصور کنید شما هر روز چندین ساعت بین مغازههای مختلف خیابان و بازار راه بروید و مدام جنسها و وسیلههای مختلف را نگاه و قیمت کنید. گاه بخرید و گاه حسرت بخورید و آه بکشید. حتی اگر به آن وسیله احتیاجی نداشته باشید، اما چون نمیتوانید آن را بخاطر مسائل مالی بخرید، آه میکشید و ناراحت میشوید.
قبلترها اگر نیاز ضروری به خرید نداشتید یا از لحاظ روحی به بازارگردی احتیاج نداشتید، به بازار میرفتید و وقتتان را میگذراندید؟ چاره در این زمانه و مجازی شدن اکثر وجوه زندگی همین بازار نرفتن است! بازار مجازی نرفتن. اینکه چندین صفحه مختلف فروش را دنبال میکنیم و روزی چندین پست از وسایل جدید و زیبا جلوی چشممان رژه میروند و ما بدون نیاز واقعی داشتن به خیلیهایشان مجذوب آنها میشویم، جز ایجاد نیاز کاذب یا تشویق به خرید بدون نیاز، سود دیگری برایمان دارد؟
برای خودم به این نتیجه رسیدم که دنبال کردن صفحات فروش، خصوصا صفحات پوشاک و ظروف آشپزخانه، ترغیب به خریدم میکنند و باید با خودم کلنجار بروم که فلان وسیله را نیازی ندارم و خریدش مصداق اسراف در مال است تا دایرکت را ببندم و سفارش ندهم. پس چاره را در این دیدم که به بازار نروم، یعنی صفحات فروش را دنبال نکنم.
در بخش سیو، پوشهای ساختهام به اسم بازار. یکی از پستهای صفحات فروش و برندهایی که میشناسم و از آنها خرید میکنم را سیو کردهام تا گمشان نکنم. هروقت احتیاجی به وسیلهای داشتم، پوشه را باز میکنم و در بین صفحات میچرخم و خریدم را میکنم. انگار به بازار رفته باشم و بعد از خرید به خانه برمیگردم! بعضی از صفحات که غیر از خرید، میخواهم از جهت تعداد دنبالکننده حمایتشان کنم را نیز استوری و پستشان را بیصدا (میوت) کرده ام.
به نظرتان با این روش، بهتر نمیتوانیم هم در زمان و هم در هزینه زندگی، برنامهریزی و صرفهجویی کنیم؟
این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشتهام