هر دو بالای هفتاد داشتند.
آمده بودند دفترخانه برای سند زدن ملک.
پیرمرد در خودش بود؛ غمگین و ساکت.
حال پیرزن هم تعریفی نداشت. آشفته بود و غمی در عمق چشمانش خانه داشت.
میخواستند سند خانهشان را به اسم خانم بزنند.
زن گفت: “پسرم خیلی ناخلفه. مدام باباش رو میزنه که این خونه رو باید بدی من. حالا اگه خونه به اسمش نباشه، پسرم نمیتونه کاری کنه؟”
میخواستند سند خانه را به اسم خانم بزنند تا پسرِ ناخلفشان دست از سر پدر و کتک زدنش بردارد. خواستم بگویم اگر اینبار دست روی مادر بلند کرد چه؟
حرفم را خوردم و نگاهم را از چهره پیرزن، برگرداندم …
آه
دسته: وادي جامعه
یازده ثانیه لرزش
آرام از تخت پایین آمد. با هر حرکت انگار
چاقویی در شکمش فرو میرفت؛ اما لبخند میزد. چادرش را از دست مادر گرفت.
دستانش را که بلند کرد تا چادر را به سر اندازد، لبهایش به هم فشرده شد و
چشمانش را بست. ثانیهای بعد که نگاهش به پتوی صورتی در دست مادر افتاد،
لبانش باز شد و چشمانش برق زد.
مادر، پتوی صورتی در دست از اتاق خارج
شد. زن دست راستش را در دست چپ همسرش گذاشت و آرام آرام به سمت راهرو
بیمارستان قدم برداشت. بخیههایش تیر کشیدند، ناخودآگاه دست همسرش را فشار
داد.
_ خیلی درد داری؟
_ طوری نیست؛ خوب میشه. سر راه یادت باشه داروهامو بخریم.
_ چشم مامانش.
از پرستارها خداحافظی کردند و برگه ترخیص به دست به سمت آسانسور رفتند.
_ آخر خودش اومد ولی ما هنوز اسم براش انتخاب نکردیم، باباش.
_ فردا جمعه است، پدرت و بزرگای فامیل که میان دیدنش، اسمها رو مینویسم، میذارم بین قرآن، باز کنیم هرچی اومد.
_ راستی یادت نره دکتر گفت یکشنبه، باید بچه رو ببریم برای چکآپ.
_ یکشنبه این هفته یا بعدی؟
_ همین یکشنبه، هفت دی میشه.
_ باشه، باشه. انشاءالله میبرم گلدخترمو. عزیز بابا.
به
خانه رسیدند. زن، نوزاد را در آغوش گرفت و شیر داد. قربانصدقهاش میرفت و
در خیالش سالهای پیشرو را مجسم میکرد؛ راه رفتنش، به حرف افتادنش، مدرسه
رفتنش، عروس شدنش.. دلش قنج رفت از تصور آینده.
مرد کاغذی آورد و
اسمهای پیشنهادی همسر و خودش را نوشت. قرآن یادگار پدرش را از طاقچه
برداشت. کاغذهای کوچک شده را بین برگههای قرآن گذاشت تا فردا ظهر که
بزرگان فامیل بیایند و اسم دخترک را انتخاب کنند.
چراغ را خاموش کردند و خوابیدند.
فردا
صبح زمین لرزید. یازده ثانیه. زن، همسرش، مادرش هیچکدام نتوانستند اسم
دخترک را انتخاب کنند. یکشنبه هفت دی را ندیدند. همگی با هم رفتند… دخترک
اما ماند؛ بزرگ شد. راه رفت. به حرف افتاد. مدرسه رفت و امسال هجده ساله
شد.
داستانکی به بهانهی هجدهمین سالگرد زلزلهی بم
گوش بودن
عصبانی بودم؛ خیلی زیاد. از اینکه کار کوچکی را انجام نداده بودند. از اینکه نتوانسته بودند برنامه را مدیریت کنند و مردم موقع خروج همه باهم به سمت درب خروج رفته بودند و داشتند جیغ و داد میکردند و کفشها را له میکردند. عصبانی بودم.
با همان عصبانیت به قسمت آقایان رفتم. نمیدانستم مسئول اصلی کیست و باید عصبانیتم را بر سر که فرود آوردم. چشمم افتاد به آقایی که میدانستم مسئولیتی در برگزاری مراسم دارد. به سمتش رفتم. سلام کرده و نکرده شروع کردم اعتراض کردن؛ که این چه وضعی است. چرا مدیریت نکردید؟ چرا دربها را کامل باز نکردید؟ میتوانستید فلانکار را بکنید؛ بهمانکار را اگر میکردید این وضع بوجود نمیآمد… گفتم و گفتم و گفتم. گوش داد و گوش داد و گوش داد.
پنج دقیقهای در میانِ همهمه و فریادِ زنان، حرفها و فریادهای مرا گوش داد.
ساکت که شدم، گفت “تمام شد؟ همه چیز را گفتید؟ خالی شدید؟” خالی شده بودم؛ شایدکمی! حرفها و توضیحاتِ بعدش، قانعم نکرد و بیشتر توجیه بود اما، اما همان پنج دقیقه گوش دادنش و اهمیت دادنش به اعتراضم، آرامم کرد.
یاد گرفتم گاهی فقط کافیست برای دیگران شنونده باشیم؛ همین کمک بزرگیست.
آدمها… آدمها… آی آدمهای زندگیام
اینرل
کارهای آقای بهزادپور را دوست داشتم و دارم. از خداحافظ رفیق تا تئاتر شب آفتابی تا کتابها و فیلمنامههایشان.
چندسال پیش در اینستاگرام گلایه کردم از کمکاری ایشان در سالهای اخیر. یکی از دوستان که با ایشان در ارتباط بود گفت «حساس هستند بر اثرِ کاری که مینویسند یا میسازند و به همین خاطر کمکار شدهاند و سختگیر.» شاید آنموقع از این اعتقاد ناراحت شدم و برایم سخت آمد اما حال که بعضی کارهای کمترفکرشده را میبینم و پیامدها و اثرات مخربش که بیشتر از اثرات مثبتش است را مشاهده میکنم یا میخوانم، به آقای بهزادپور درود میفرستم!
چندشب قبل مستند «اینرل» را دیدم. قصد تحلیل و بررسیاش را ندارم که نقد و تحلیلش در این چندروز زیاد نوشته و گفته شده است. تنها دو نکته که برای خودم حین دیدنش پررنگ بود را، بیان میکنم.
یک: حرفها و نظرات خانمی که در تیتراژ انتهایی به عنوان کارشناس زبانبدن معرفی شدند و ظاهرا از بلاگرهایحجاب هستند، برایم بسیار عجیب بود. کلیگوییها و یک نسخه برای همه پیچیدنهای ایشان به نظرم یکی از بزرگترین اشتباهات این مستند بود. از توهین و کوبیدن غرور شخصیت اول مستند بگذریم چون ممکن است همه دیالوگها، فیلم و ساختگی باشد، اما اینکه سطح توقع همه دخترها و پسرها و مدل پوشش و سبکزندگیشان را براساس آنچه خود میپسندد بیان کرد، اشتباه بزرگ و شناختِ حداقلیشان از انسانها بود. درحدیکه یک حرکتدست ناپسند از نظر خودش را چندش عنوان کرد و به نظر همه دختران تعمیم داد.
دوم: شخصیت اول مستند، امیرحسین نامی است که جوانی دانشجو و مجرد است؛ اهل فسق و کارهای خلافشرع نیست؛ حجبوحیا دارد و در برخورد با نامحرم، زیاد راحت نیست. در طول مستند بارها و بارها چماق شمقدری و بافقی بر سر امیرحسین فرود میآید و او را میکوبند؛ چون نمیتواند با دخترها ارتباط بگیرد، چون تیپ و ظاهر خودش را دارد، چون حجب و حیا دارد.
بعد از اتمام مستند به پسران جوانی فکر کردم که مانند امیرحسین هستند در پوشش و شخصیت و رفتار؛ چه بر سر اعتمادبهنفسشان بعد از دیدن این مستند میآید؟ اگر این یک ساعت نماینده و برای نشان دادن این قشر بود، چه کمکی به آنها کرد؟
ادامه دارد؟ باشد، منتظر ادامه هم میمانیم اما همین قسمت اول برای امیرحسینها و حتی برای شقایقها چه کرد؟
زهره کوداییها
حتما خبرهای مربوط به دروازهبان تیم ملی بانوان را شنیدهاید. دختر جوان ایرانی که در بازی با اردن توانست دو پنالتی را بگیرد و بعد از این جریان، تیم اردن، بخاطر چهره کمی مردانه این دختر، خواست که جنسیتش احراز شود. سیل پستها و لایکها در جهت حمایت از خانم کودایی براه افتاد. از کاربران ایرانی تا کاربران عرب.
این وسط یک مساله دیگر فارغ از شخص زهره کودایی مطرح میشود که جا داشت انجمنهای حمایت از زنان به آن میپرداختند. آن هم توهین به همهی خانمها توسط فدراسیون اردن است. تیم اردن پس از باخت در برابر ایران و گرفتن دو ضربهی پنالتی توسط کودایی این ادعا را مطرح کرد. میتوان اینطور نتیجه گرفت که اردنیها این میزان دقت و قدرت را از یک زن بعید میدانند و اگر فردی بتواند چنین خوب بازی کند، قطعا مرد است نه یک زن! آیا این ده روز، انجمنهای بینالمللی زنان از این جهت اعتراضی به این موضوع کردند؟
زندگی
در واتسآپ، با دوستان دبیرستانم کانالی داریم برای خبر داشتن از حالِ همدیگر. مثلا کسی بچهدار شده باشد یا مقطع جدید تحصیلی قبول شده باشد، آنجا به بقیه خبر میدهیم. یا اگر کسی مریض باشد یا یکی از عزیزانش کسالتی داشته باشد یا به دیدار الهی رفته باشد، خبر میدهیم برای دعا کردن و خیر خواستن.
چند هفته قبل، یکی از دوستان پیام داد که دارد برای زایمان سومش به اتاق عمل میرود. خبرش را در کانال گذاشتم و خواستم رفقا برایش انشقاق بخوانند. چند دقیقهای نگذشته بود که دوست دیگری پیام داد که در کانال بخواهم برای مادر یکی از بچهها که حال مساعدی ندارد دعا کنیم.
چند ساعت بعد، دوست اول خبر از دنیا آمدن دخترش داد و دوست دیگر خبر فوت مادرش …
دنیا اندازه همان چند دقیقه فاصله، بین آن دو خبر بود برایم … آمدن و رفتن …
آمدن و رفتن …

راننده خوشخیال
هفتهی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
گفتم: بخاطر کرونا.
گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.
امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسیران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
کاش همانطور بود که تاکسیران فکر میکرد؛ کاش.