فقط، من مهم هستم ۲

حدود سی سال داشت.

شکایت می‌کرد از فاصله سنی بین خودش و پدر مادرش؛ میگفت درکم نمی‌کنن و حرف من را نمی‌فهمن و علت‌ش هم همین فاصله سنی و نسل‌های متفاوت و دیدگاه‌هامونه.

ازش پرسیدم: «ازدواج کردی؟

گفت: «نه، تا سه چهار سال دیگه، نمی‌خوام ازدواج کنم و آزادیم را محدود»

ادامه خواندن “فقط، من مهم هستم ۲”

من چقدر بدم

از اتوبوس پیاده شدم . 
عجله داشتم و دیرم شده بود .
تا پیاده شدم یه پیرزن اومد جلوم و گفت : دخترم این اتوبوس میره آزادی ؟
گفتم : نه . اتوبوساش اونور میدون وایمسته .
یه دفه پیرزنه دستمو گرفت .
یخ کردم . با خودم گفتم : الانه که بگه منو ببر تا اونجا . 
منم که دیرم شده . پس چیکار کنم. خدایا. نه 
ولی پیرزنه با مهربونی گفت : ممنون دخترم و رفت . 

خدایا  من چقدر بدم .

اه . از دست خودم ناراحتم و عصبانی .
از فکرم . خودم  . کارام .
مسخره و لوس 

خدایا کمکم کن