امروز خریدمش و لاجرعه سر کشیدم!
غزل غزل خوندم و رفتم جلو
دیدم نمیشه فقط خوند
مدادو برداشتم و مثل چند سال پیش، شروع کردم به نوشتن بیتهای ناب تو فضای خالی صفحات
به دریا میزنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم
شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسوییست
سپیدیها، سیاهیها چه درهم برهم خوبی
بگو چه شد که من انقدر دوستت دارم
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه اما، پس از این با تو سلمانم
گاهی اوقات فکر میکنم ابیات و واژهها به #سید_حمیدرضا_برقعی وحی میشه! انقدر که ناب هستند و زلال؛
خداقوت سیدِ شاعر
پن: حتماً یادتونه دوران مدرسه، باید یک یا دو شعر برای درس ادبیات حفظ میکردیم.
امسال کتابهای #فاضل_نظری و برقعی رو بردم سرکلاس و بین بچهها پخش کردم؛ گفتم بخونید و بعد باهم کتابها رو جابهجا کنید، هر کدوم یه شعری که خوشتون اومد رو انتخاب کنید و بهم بگید؛ حدود شصت دقیقه بچهها آروم شعر خوندن، کتابارو جابجا کردن و هرکس یه شعر انتخاب کرد و اون شعر شد، شعر حفظیشون
شعری که دوسش داشتن و خودشون انتخابش کردن و قطعاً تا سالها تو ذهنشون میمونه و فراموشش نمیکنن.
.
پن۲: کتابی که امشب خوندم #رقعه آقای برقعی بود.
به تاریخ شبِ اول ماه مبارک هزاروچهارصدوچهل مصادف با شانزده اردیبهشت نود و هشت