اوایل جوانی، همان ایام که کمکم سروکله خواستگار برای دخترها پیدا میشود و دغدغه جدید انتخاب، رهایشان نمیکند، دوست داشتم همسرِ “طلبهی تبلیغرونده” ای شوم تا همراهش بروم! بروم و زنآقا بشوم.
رفتن و کشف کردن را دوست داشتم؛ رفتن و تعامل با آدمهای جدید را دوست داشتم؛ رفتن و تحمل شرایط سخت را دوست داشتم.
بزرگتر که شدم، فقه و حقوق را برای «خواندن» انتخاب کردم تا رویای «آموختن» را مستقلاً محقق کنم. میخواستم معینه* شوم، بروم در شرایط سخت و با آدمهای جدید بر سر احکام خدا، سروکله بزنم؛ اما تقدیر رویای آموختن را، طوری دیگر برایم رقم زد؛ بگذریم.
زن_آقا خاطرات زهرا کاردانی است از روزهای رفتنش و کشف کردنش؛ از روزهای رفتن و تعامل با آدمهای جدید؛ از روزهای رفتن و تحمل شرایط سخت روستا.
قطعا خواندنِ شرایطی که افراد کمی میتوانند درکش کنند، جذاب و جالب است. بخوانید

*معینه کاروان، به خانمهایی میگویند که همراه کاروانهای حج، راهی میشوند برای گفتن احکام و کمک به خانمها در مناسک.