نشسته بودیم سر سفره افطاری و مشغول خوردن بودیم که تلفن زنگ زد. برداشتمش و طبق عادت همیشهگیم قبل از اینکه دکمه را فشار بدم به صفحهاش نگاه کردم تا ببینم شماره آشناست یا نه؛ شمارهاش آشنا نبود ولی کد شهری که افتاده بود خیلی آشنا بود ۰۵۱۱
یکهو دلم گرفت. یاد سالهای پیش افتادم که مادربزرگم زنده بودند و از مشهد زنگ میزدند بهمون. وقتی گوشی را برمیداشتم و میدیدم کد مشهد افتاده، میدویدم سمت مامانم و میگفتم :«مادرجان؛ مادرجانن”
الان ولی چند ساله که وقتی ۰۵۱۱ روی گوشی میافته دیگه نمی دوئم سمت مامانم تا خوشحالشون کنم که مادرشون زنگ زده؛ وقتی ۰۵۱۱ میافته رو گوشی، یک غمی دوباره توی قلبم تیر میکشه؛ غمه نداشتن مادربزرگ