قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.
پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.
قسمتی که من صحبت کردم را اینجا منباب آرشیو اینجا میگذارم.
چند دقیقه از آخر کلاس نگارش برای بچهها کتاب میخوانم. برای نهمیها “امپراطور عشق” و برای هشتمیها “مرغ شل”
به نظرم این کتابخوانی و در واقع بلندخوانیها سر کلاس، بچهها را به خواندن و حتی نوشتن، مشتاق میکند. برای جذابتر شدن و برانگیختن حس کنجکاوی بچهها، کتابها را جلد میکنم تا جلد و اسم کتاب مشخص نشود. وقتی کتاب تمام شد، آنوقت اسم کتاب را بهشان میگویم.
سختی این کار، انتخاب کتاب مناسبی برای خواندن سر کلاس است. کتابی که هم به سن و روحیات بچهها بخورد، هم کتاب چرت و خنثیای نباشد و هم برای اکثریت بچهها جذاب باشد!
فکریام که از این کتابها برای سوالات امتحانات آخر ترمشان هم کمک بگیرم!
سحری را خوردهایم؛ اذان گفتند و نمازمان را خواندیم؛ همسر خوابیده؛ خوابم نمیآید؛ کتابی که دیشب قبل افطار شروع کردم به خواندنش را میخوانم؛ فیلمنامه است و با خواندن هر سکانسی صحنههای آن را در ذهنم میسازم و مجسم میکنم. بعضی صحنهها خودم را بازیگرِ نقش اولش تصور میکنم، بعضی صحنهها کارگردان میشوم و بعضی از صحنهها مینشینم روبرویِ صفحه تلویزیون و سریال را تماشا میکنم. ساعت شش است؛ آفتاب کمکم از پنجرهی اتاق داخل میشود. چندماه پیش که کتاب را خریدم، به شکوفه قول دادم طبقِ عادتِ همیشگیام نروم آخرِ کتاب را اول بخوانم، به سختی تلاش میکنم به قولم پایبند باشم؛ میرسم به صفحهی آخر کتاب؛ اشک اشک اشک؛ سطرهای آخر را تار میبینم و میخوانم و کتاب را میبندم و میزنم زیر گریه؛ هق هق گریه میکنم. نمیدانم گریه ام برای چیست … همسر بیدار نشود. بلند میشوم مینشینم پای لبتاپ؛ میدانم اگر الان دربارهی کتاب ننویسم، دیگر نمینویسم یا سخت مینویسم. وارد مدیریت سایت میشوم و شروع می کنم به نوشتن. ساعت هفت شده و باید همسر را بیدار کنم. بلند میشوم پرده را کنار میزنم تا آفتاب و نور به گلدانهایم برسد؛ مینویسم و به “رباح” فکر میکنم و “حمامه”؛ چقدر دوستشان دارم. هنوز بغض دارم و نمیدانم دلیلش چیست. صدای قرآن میآید، صدا زیادتر میشود؛ از خانهی یکی از همسایههاست؛ بغضم دوباره برمیگردد، صدای عبدالباسط است گمانم و سوره شمس؛ ذهنم میرود به چند سال پیش؛ به خانهی مادربزرگم وقتی سیاهپوش بود و مادربزرگ رفته بود و صدایِ صوتِ سورهی شمس عبدالباسط. دلم میگیرد و برای همسایهی داغدار میسوزد؛ نگاهم به کتاب میافتد، کاش میشد حمامه را بغل کنم و ببوسم. ساعت هفت و نیم است، همسر هنوز خواب است. باید بیدارش کنم …
صفحهی آخر کتاب را با بهت و حیرت و اشک خواندم؛ اصلا فکر نمیکردم انتهای کتاب اینگونه تمام بشود و به یکی از شخصیتهای تاریخی موردعلاقهام ختم شود.
بهزادبهزادپور را با سهگانهی “خداحافظ رفیق” شناختم و بعد تئاتر محشر و فراموشنشدنی “شب آفتابی”؛ و همین دو اثر عالی باعث شد کتاب امپراطور عشق که فیلمنامهای از بهزادپور است را با امید به خواندن یک متن خوب شروع کنم و به حق همینطور هم بود.
داستان کتاب از حملهی ابرهه به مکه برای خراب کردن خانهی خدا شروع میشود و مقابلهی قبیلهی خثعم و مردان بتپرست مکه با آنها؛ داستنِ اصلی هم دربارهی خواهرزادهی زیبا پادشاه یمن “ابرهه” است؛ “حمامه” ای که در همهی سفرها و جنگها دائیاش را همراهی میکرده و کبوتر شانس ابرهه بوده است ولی در سفرِ آخر به مکه، کبوتری اسیر میشد در دستِ بزرگان و ثروتمندانِ شهر مکه که خشم و کینهی بزرگی از ابرهه دارند.
آنقدر این کتاب برایم شیرین و جذاب بود که دوست ندارم بیشتر از این دربارهی موضوع و محتوای کتاب چیزی بنویسم تا اگر کسی قصدخواندن کتاب را کرد، مثل من آرام آرام با سکانسهای کتاب همراه شود و طعمِ شیرین داستان را بچشد و لبخند بزند و اشک بریزد.
طرح جلدِ کتاب
این کتابِ نود و دو صفحهای توسط انتشارات نیستان در قالبِ فیلمنامه فارسی منتشر شده است.
این فیلمنامه بخشِ اول سریالی است که آقای بهزادپور میخواستند دربارهی زندگی یکی از یاران پیامبر بسازند، نمیدانم این سریال ساخته شده یا در دست ساخت است. با تمام شوق منتظرِ دیدن این سریال هستم.
آقای بهزادپور، متشکرم برای خلقِ این آثارِ ارزشمند