سلام بر محمدِامین

شما نوزاد بودید؛ شهرتان خشکسالی و قحطی شده بود. پدربزرگتان قنداق‌تان را برداشت و رو به آسمان کرد و از خدای یگانه خواست به برکت وجود شما، خشکسالی را از مکه رفع کند. باران آمد. خشکسالی رفت.
ما، عبدالمطلب نیستیم، درست؛ ولی شما، شمائید و خدای ما نیز، همان خدای یگانه‌ی عبدالمطلب است. پس قسمش می‌دهیم به وجود نازنین شما، به مولود امروز، به پسرِ عبدالله و آمنه که جانم فدایتان باد، که کمکمان کند؛ نجاتمان دهد از ویروس و خشکسالی! از درماندگی و بیماری.

میلادتان مبارک عزیزِ ما؛ آقای ما؛ پدرِ ما🌸


کاش دوباره حلاوت زیارت بارگاه‌تان نصیب‌مان شود

حبیب‌م

شام درست می‌کردم؛ کوکوی سیب‌زمینی
سیداحمد در هال نشسته بود پای لپ‌تاپ و فایلی از سرودهای حزب‌الله را پلی کرده بود.
بعضی از سرودها برایم آشنا بود و یادآور اوایل جوانی و دانشجویی و مجردی. روزهایی که آرمان فلسطین و لبنان یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بود. سی‌دی‌های «اناشید» حزب‌الله را می‌خریدم و بار‌ها و بار‌ها گوش میدادم و حفظ میشدم.
حالا بعد از سالها، مواد کوکو بر دست، پای گاز ایستاده بودم و زیر لب اشعار عربی و حماسی را می‌خواندم.
ذهنم رفته بود به سال‌ها پیش؛ نشسته بودم پشت میز کامپیوترم در خانه پدری؛ شرح لمعه روبرویم باز بود و در گوشم «یا قدس السما، نفدیک دما، النصر لنا، نحن الغالبون» خوانده میشد.
دو قاشق از مواد برداشتم و با دستم صاف و گِردَش کردم که یاد شعری افتادم. شعری که مدت‌ها وِرد زبانم بود و هم‌نشین گوشم. کوکو را داخل تابه گذاشتم و گفتم «احمد، احمدیاحبیب حبیبی رو داری» و چند ثانیه بعد صدای نوستالژی‌ای که سالها همراه من بود، در خانه طنین انداخت.
«احمد یا حبیب حبیبی سلام‌علیک. یا عین الغریب سلام‌علیک»
کوکو بعدی را که درست کرده بودم، در روغن انداختم و زیر لب زمزمه‌کنان از گاز دور شدم. اصلا مگر میشد دیگر پای گاز بیاستم؟ روحم رفته بود… ذهنم رفته بود… اشک‌ها ناخودآگاه سرازیر شده بودند و لب‌ها تکان می‌خوردند و «امن و سلامٌ سلام‌علیک» می‌خواندند.
پشت اپن ایستادم. دستانم را تکیه‌گاه کردم و زل زدم به صفحه لپ‌تاپ و همراهش زمزمه کردم و غرق خاطرات شدم.
روزهایی که رابطه‌ام با “محمدبن‌عبدالله” که سلام و درود خدا بر او باد، صمیمی‌تر و بیشتر از امروز بود؛ روزهایی که ضمیر پاک‌تری داشتم و «او» برایم فقط پیامبری از قرن‌ها پیش نبود. پدرِ بزرگی بود که حاضر بود؛ مرا میدید، می‌شنید، نوازش می‌کرد.
و من، بچه لوس و کوچکی بودم که در دامانش می‌پریدم، حرف میزدم، گریه می‌کردم، خاطره تعریف میکردم و حتی گاهی از اینکه زیاد پرچونگی می‌کنم، معذرت می‌خواستم.
حبیب بود برایم
حبیب هست برایم
فقط شاید زلالی قبل را کمتر دارم
کمتر یادم می‌افتد پدری دارم که هروقت بخواهم هست و می‌توانم بنشینم روبرویش، دستانم را روی دو زانو بگذارم و حرف بزنم برایش.
«او» همیشه حبیب است برایمان

{ و این روزها که موسم حج است چه دلمان تنگ‌تر شده برایتان یابن عبدالله؛ برای یثرب‌تان و برای پاره‌تنتان ، نور چشمتان، میوه دلتان. کاش مقدور شود دیدار مجدد تان }

مادر شدنت مبارک آمنه

امروز صبح، نقره و نبات (پرنده‌هام) عجیب سرحال بودن و می‌خوندن و تو خونه پرواز می‌کردن.
شاید بعضی‌ها مسخره کنن ولی وقتی تو چنین روزی طاقِ کسرا ترک بخوره؛ آتشکده فارس بعد سال‌ها خاموش بشه؛ دریاچه ساوه خشک بشه و … دیگه آواز خوندن و سرحال بودنِ پرنده‌ها عجیب نیست.
.
دوستایی‌م که مادر شدن می‌دونن که من روز تولد بچه‌هاشون به خودشون تبریک میگم؛ سالگردِ مادر شدنشون رو. امروز هم اول از همه به آمنه و حلیمه علیهماالسلام تبریک گفتم؛ میلادِ محمدِعبدالله رو 💐💐
.
🌷🌷 عیدتون مبارک🌷🌷

والا پیام‌دار، محمد

وقتی از کوه بالا می‌رفتیم و پامون رو روی سنگ‌ها و شن‌ها می‌گذاشتیم، وقتی برای رسیدن به غار مجبور بودیم از بین دو تخته سنگ بزرگ که کنار هم بودند و بینشان فقط جای عبور یک نفر بود، رد شویم و شانه و بازوها به کناره‌ی دیواره‌ی سنگ‌ها میخورد، همه‌ی بدنم می‌لرزید، میدانستم جائی پا گذاشتم که روزی شما آنجا راه رفته بودید، به سنگ‌هایی بازوان‌م می‌خورند که روزی دست شما به آن خورده … در غاری نماز خواندم که روزی شما آنجا به عبادت خدا مشغول بودید … همان‌جائی که صدا آمد “اقرا”
چه حسِ خوبی بود … چه لحظات خوبی بود …

همه‌ی افتخارم این‌ه که خونِ شما در بدنِ من جاری‌ه … پدربزرگِ مهربان‌م

اخلاق، اخلاق، اخلاق

دین ظرف می‌خواهد و ظرفِ دین، اخلاق است.

پیامبر اعظم (صل‌الله‌علیه‌وآله)
کنزالعمال

اینجا مدینه است

السلام علیک یا رسول الله صل الله علیه و آله
اینجا مدینه است.
مدینه الرسول. شهری که جای جایش یادآور غم و سختی‌های خانواده ایست که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز ظلم و ستم رفته به این خانواده باقیست و عثمانیان هنوز کینهٔ علی و آلش را بر سینه دارند.

اینجا مدینه است.

دلم گرفته، اینبار بیشتر از هر دفعهٔ دیگر

محدودیت‌ها برای خانم‌ها بیشتر از قبل شده. درهای بقیع فقط ساعت چهار تا شش باز می‌شود و دیگر حتی نمی‌توانی قبور ائمه را از پشت پنجره ببینی.

ولی لذت بخش است این محدودیت‌ها گاهی.

«الانسان حریص بما منع» را اینجا درک می‌کنی.
وقتی فقط یک ربع در روضه منوره فرصت داری و نه بیشتر، انگار قدرش را بیشتر می‌دانی.
وقتی پشت بقیع هاج و واج به اطرافت و به دیوار‌هایی که نمی‌گذارند تو جلو‌تر بروی، نگاه می‌کنی، انگار دلت بیشتر می‌شکند و مخلصانه‌تر زیارتشان می‌کنی.

وقتی نمی‌توانی به راحتی نام مادرت را بیاوری و سلام بر ایشان بفرستی و قاتلانشان را لعن کنی، انگار درون دلت بیشتر و سبکبال‌تر صحبت می‌کنی.

من به نیت تو اینجا سلام داده‌ام ولی تو هم هم اهنگ من بخوان:

السلام علیک یا خاتم الانبیا صل الله علیه و آله
السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علی‌ها

السلام علیک یا‌ام الحسین الشهید علیه السلام

السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن ابن علی

السلام علیک یا زین العابدین

السلام علیک ایها الباقر بعلم الله

السلام علیک ایها الامام الصادق

السلام علیکم جمیعا و رحمته الله و برکاته

نگین هستی

در کتاب کافی جلد دوم حدیثی از پیامبر(صل الله علیه و آله ) است که نشانه های منافق را در سه چیز ذکر کرده اند :

اول دروغ گفتن

دوم خلف وعده

و سوم خیانت در امانت

کمی به اعمالمان فکر کنیم …

نکند ما هم …