زندگی در پیشرو

پسری مسلمان و حرام‌زاده به اسم محمد که مومو صدایش می‌زنند، مادرش فاحشه‌ای بوده که در ابتدای کتاب معلوم نیست چه بر سر او و پدر محمد که یکی از مشتری‌هایش بوده، آمده است
مومو در خانه‌ی پیرزنی یهودی که خود در زمان جوانی فاحشه بوده بزرگ میشود؛ خانه‌ای که در ازای گرفتن پول از فرزندان فاحشه‌ها مراقبت می‌کند.
مسلمان، حرام‌زاده، فاحشگی، یهود، دین، خدا … اینها واژگانی است که در این داستان زیاد میشنوید و شخصیت‌ها و بن‌مایه داستان بر پایه‌ی آن بنا شده است
پسرک مسلمان به پیرزن جهود کمک میکند تا آخرین خواسته‌اش برسد و پیرزن جهاد یک پسرک حرامزاده مسلمان را بزرگ کرده است.

دوست داشتم در زمان سفر کنم و بفهمم چه شده طرح چنین داستانی در ذهن رومن‌گاریِ یهودی که نهایت با اسلحه خود را می‌کشد، شکل گرفته است

اصل داستان و ایده‌هایش را دوست داشتم، اما روح حاکم بر آن را، نه

نوشته شده در اکانت گودریدز

موش‌ها و آدم‌ها

همین الان تمومش کردم و گسی پایانش هنوز همراهمه، گسیِ تلخ
انتظار یه پایانِ غیرشیرین رو داشتم ولی در این حد تلخ، نه
شخصیت‌پردازی و تصویرسازی نویسنده، عالی بود. وقتی داستان رو دنبال میکردم، انگار فیلم سینمایی دارم میبینم و ذهنم فضا و آدمها و تیپشون رو کامل تصور میکرد

یک ستاره چرا کم دادم؟ بخاطر پایان خیلی تلخش، کاش بدبختی و تنهایی آدم رو یک‌کم یواش‌تر تو صورتمون میکوبید جناب استاین‌بک

من نسخه صوتی گوش دادم. خوانش خیلی خوبی داشت و گوینده برای هر شخصیت،با لحن خاصی میخوند. و گمونم نسخه بدون‌سانسور بود.
این نکته رو هم باید بگم که داستان با آموزه‌های دینی و رفتار انسانی جور نیست. صرف یک داستان و قصه دوستش داشتم وگرنه جای نقدر بسیار دارد.

منتشر شده در گودریدزم

مادمازل شنل

قبلا هم نوشتم؛ زمان‌هایی که دارم کار خونه میکنم، رمان صوتی گوش میدم از فیدی‌پلاس و چون رمان‌های صوتی محدودی داره، تقریبا انتخاب زیادی ندارم و چون زمان مُرده محسوب میشه برام، سختگیری در انتخاب ندارم. ولی همین زمان مرده هم، تا حدی تحمل داره برای شنیدن! درواقع این کتاب که زندگینامه موسس برند شنل بود، تا نصفه تونستم گوش بدم و دیگه حتی برای زمان‌های مرده‌ام هم حوصله‌شو نداشتم. تکراری شده بود برام و چیز تازه‌ای نداشت. تا جاییکه تصمیم به ساختن عطر شنل کرد گوش دادم و رها کردم و فصل آخرش رو گوش دادم

خلاصه اش میشه: دخترکی فرانسوی که مادرش میمیره، باباش سرپرستی‌شون رو قبول نمیکنه، میرن یک مدرسه شبانه‌روزی دینی، اونجا مادر روحانی‌ها بهشون خیاطی یاد میدن، از مادرش هم خیاطی بلد بوده، پیشرفت میکنه. کلاه طراحی میکنه، لباس طراحی میکنه، عطر می سازه و … تو جنگ جهانی هم با آلمان‌ها در ارتباط بوده
این وسط با دو سه تا مرد هم زندگی میکنه بدون ازدواج کردن

به نظرم ارزش خوندن نداره خیلی چون حجم زیاد و تکراری‌ای داره

نوشته شده در اکانت گودریدز

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱.۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

فوق سری

بهزادپور، بهزادپور، بهزادپور
چرا دیگر نمینویسی مرد؟ چرا دیگر نمیسازی گرامی؟ چرا گوشه‌نشین شدی؟ چرا، چرا، چرا؟
کاش و واقعا کاش آقای بهزادپور دوباره به عالم فیلمنامه و کتاب و نوشتن و ساختن برگردند.
سوژه‌ کتابهایشان عالی، قدرت قلم قوی، گره و طرح داستان‌ها پرقدرت، شخصیت‌سازی خوب، صحنه‌پردازی هنرمندانه
پس آخر چرا گوشه‌نشینی؟
‌
گمانم میزان حرصی که میخورم، از بین واژه‌هایم مشخص است.
اواسط کتاب که بودم، غیر از ناراحتی از غیرفعال بودن سالهای اخیر اقای بهزادپور، از این موضوع ناراحت بودم که فیلمنامه “فوق سری” هم مانند “امپراطور عشق”، ساخته نشده؛ کتاب را که تمام کردم، طبق عادت همیشگی‌ام نامش را در نت جستجو کردم و متوجه شدم اشتباه میکردم؛ در دهه هفتاد فیلم “باشگاه سری” را جمال شورجه بر اساس این فیلمنامه ساخته است. در پلتفرم‌های نمایش فیلم گشتم نبود، لینکی برای خریدش، نبود؛ فقط چند لینکی در سایت‌های ایرانی از خود فیلم یافتم که کیفیت بسیار پایینی داشت، آخر در یوتیوب کیفیت بالایش را پیدا کردم و دیدمش. باید اعتراف کنم بیشتر از آن زمانی که فکر میکردم فیلمی از آن ساخته نشده، حرص خوردم! فیلم به نسبت فیلمنامه بسیار ضعیف و ابتر بود.
گمانم من هم جای اقای بهزادپور بودم، بعد دیدن این فیلم از آن فیلمنامه عالی حقیقتا کنج عزلت را انتخاب میکردم! (این جمله مزاح است. اینطور برداشت نشود که علت کم‌کاری آقای بهزادپور این دلایل است. یا این برداشت نشود که کل کارهای آقای شورجه را زیر سوال برده‌ام؛ خیر، منظور من فقط همین کارشان است که جزو کارهای ابتدایی بوده و قطعا تجربه کمی در فیلم‌سازی داشته‌اند یا بخاطر کمبود امکانات، مجبور شده‌اند تغییراتی در فیلمنامه بدهند)

اگه در دهه هفتاد یا بعدتر، فیلم “باشگاه سری” را دیده‌اید، از ذهنتان بشوریدش و این کتاب را بخوانید.
‌
🚢 داستان درباره یک کشتی باری ایرانی است که از کره شمالی محموله‌ای سری، که ظاهرا اسلحه است، بار میزند (در فیلم کره شمالی را به چین تغییر دادند) اسرائیلی‌ها کاری میکنند که کشتی مجبور به بارگیری در فلیپین می‌شود و یک کانتینر مواد میکروبی وارد کشتی میشود و سعی میکنند به کمک رسانه‌های مختلف جهانی، کشتی را در سنگاپور متوقف و بررسی کنند و با کشف آن کانتینر، در مجامع بین الملل ایران را متهم به ساخت سلاح‌های میکروبی کنند.

یک سوژه عالی که به نظرم جا دارد با امکانات امروزی، مجدد ساخته شود

شاگرد ته کلاس

در یک جمله بخوام بگم کتاب درباره پناهندگان جنگیه
احمد یک پسر کرد سوری‌ه که بخاطر جنگ از کشورش خارج میشه و با گذشتن از ترکیه و یونان و فرانسه، به انگلیس میرسه. با پدر مادر خواهر و گربه اش از کشور خارج میشه ولی تنها به انگلیس میرسه
تو اخبار اطلاع میدن انگلیس قراره مرزهاشو به روی پناهنده‌ها ببنده و دوستای احمد به فکر می افتن کاری کنن تا خانواده احمد قبل بسته شدن درهای کشور، بتونن وارد بشن
چاره چیه؟ درخواست دادن به ملکه تا دستور بده گارد ویژه اش و فرمانبردارهاش دنبال خانواده احمد بگردن
بله به همین قشنگی و لطافت کودکانه

چند جای کتاب از زبون بچه ها میشنویم ملکه خیلی قدرت داره و هرکاری بخواد میتونه بکنه
یک جا، معلمشون بهشون میگه درسته ولی بعضی کارها هست که حتی ملکه هم نمیتونه انجام بده

و در آخر چی میشه؟ ملکه میتونه! بله ملکه بزرگ بریتانیا به یه کودک آواره سوری کمک میکنه تا والدینش رو پیدا کنن. چقدر انسانی و چقدر قشنگ و چقدر لطیف! حالا اینکه چه کسانی یا چه انگیزه هایی باعث شده تو کشور احمد جنگ بشه و مجبور به مهاجرت و فرار، مهم نیست و لازم نیست به بچه و نوجوون گفته بشه

بله دوستان! اینطور کتاب مینویسن برای نوجوون هاشون و حکامشون رو بزرگ میکنن

جنگی که نجاتم داد

تا حالا تصور کردید اگه از وقتی دنیا اومدید نمی‌تونستید از خونه‌تون بیرون برید چی میشد؟ چقدر با مفاهیم و رخدادها ممکن بود بیگانه باشید؟ (با این فرض که اینترنت و تلویزیونی هم وجود نداره)

آلای دختر نوجوونیه که پا چنبری داره. مادرش هیچ‌وقت اجازه نداده از خونه بیرون بره. حتی عصا براش نگرفته و آلای مجبوره اکثرا رو زمین خودشو بکشه. مادرش همیشه تحقیرش میکنه. تنبیهش میکنه. توهین میکنه

جنگ‌جهانی دوم شروع شده و بچه‌ها رو برای امنیت از لندن به روستاهای دورتر میبرن. یکروز آلای تصمیم میگیره با برادرش از خونه بره بیرون و به همراه بچه‌های دیگه از لندن و خونه و مادرش دور بشه و اینجا شروع قصه‌ی آلای و ظهور توانایی‌هاشه

داستان عالیه. جا داره فیلم اقتباسی ازش ساخته بشه
یک داستان انگیزشی برای نوجوانان که در حینش کمی هم تاریخ یاد میگیرن

انقدر دوستش داشتم و داستانش برام کشش و جاذبه داشت که شبها وقتی همسر می‌اومد خونه، قسمتی که تو روز خونده بودم رو براش تعریف میکردم