آن وقت ها، زمانیکه مجرد بودم و تو خونه بابا زندگی میکردم، گاهی میشد که مامان بخاطر کارهای خونه و نداشتن مسئولیتی بیرون از محیط خونه چند روز، مثلایک هفته، از خونه بیرون نرند؛ این زمان بود که شیطنت من گل میکرد و اذیتشون میکردم که “اوووه خبر ندارین، خیابون روبرویی را کندن، دارن پل میزنن”، “یه ایستگاه مترو سر کوچه مون دارن راه میندازن ها”، “مامان خبر نداری، گوله گوله کوچه را کندن و میخوان دوباره آسفالت عوض کنن”، “اتوبان زدن سر کوچه، ندیدین؟” اولش مامان باور میکردن و با تعجب سوال میپرسیدن ازم، ولی وقتی جملات باورناپذیر، مثل جمله آخری” میگفتم، میفهمیدن که دارم شیطنت میکنم و با خنده میگفتن “اذیت نکن دختر”
حالا شده حکایت خودم؛ گاهی اوقات پنج، شش روز میگذره و من از خونه بیرون نرفتم؛ حوصله ام هم که سر بره میشینم پای نت، یا کتاب میخونم. گاهی اوقات فکر میکنم اگه یه دختر داشتم و می آمد همون حرفای من را به خودم میزد و سربه سرم میذاشت، چه عکس العملی بهش نشون میدادم؟ بعید میدونم مثل مامانم با خنده برخورد کنم باهاش! شایدم منم مثل مامانم، مامان خوبی باشم.
… چقدر دلم برای مامانم تنگ شد …
خدا حفظشون کنه ان شاءالله
چرا من فک میکردم شما هر روز سرکاری!!!
واقعا چرا چنین فکری میکردی؟ :دی
البته بودم، الان نیستم.