مادر

پریروز مامان برگشتن بهم گفتن “زانوهات برا چی درد میکنه؟” گفتم: “زانوهای من؟ از کجا فهمیدین زانوهام درد میکنه؟” گفتن: “از نماز خوندنت”

کپ کردم!
چون چند وقته زانوهام درد میکنه ولی به مامان چیزی نگفتم و دردش هم اونقدر زیاد نبوده که تاثیر خیلی زیادی روی خم و راست شدنم موقع نماز بذاره، ولی همون مقدار کمی که شاید تاثیر گذاشته رو، مامان فهمیدن. خیلی برام عجیب بود. آخه چطور متوجه شدن؟ و دقیقا هم فهمیدن درد از زانوهاست!

مادر است دیگر، بچه‌اش رو اسکن میکنه و بدون هیچ حرفی، متوجه درد و ناراحتیش میشه.

دیروز پسرم، پایش را شکست

سال گذشته، گوش گنده* با دندان‌هایش یکی از دگمه‌ها (پالتویم)* را کنده بود، چون نخواسته بودم از ساندویچم یک گاز به او بدهم. او دندانش شکست و من دگمه‌ام را از دست دادم.

مادر گوش‌گنده او را تسلی داد در حالیکه مادر من یک پس‌گردنی با تاثیر درازمدت نثارم کرد. از همان‌هایی که تا نیم‌ساعت بعد جایش درد می‌کند. آن روز فهمیدم که اگر می‌خواهی دل مادرت را به دست بیاوری، بهتر است که یک جای بدنت را بشکنی تا اینکه لباست را پاره کنی.
مادرها از لباس‌های پاره اصلا خوششان نمی‌آید، در حالیکه تا چشم بچه‌هایشان را دور می‌بینند از بلاهایی که سر آنها آمده با آب و تاب برای هم تعریف می‌کنند.

“دیروز پسرم، پایش را شکست”
“اوه اینکه چیزی نیست، مال من سرش را شکسته”

مادرها دوست ندارند که جلوی مادرهای دیگر کم بیاورند.

مانولیتو
نوشته: الویرا لیندو
انتشارات آفرینگان
رمان کودکانه اسپانیایی

*دوست شخصیت اصلی داستان
**کلمه داخل پرانتز را خودم به متن اضافه کردم تا برای خواننده مفهوم باشد این قسمت از کتاب، بخاطر حذف جملات قبلی

الهه‌ی درد

همه میگن سلاح زن گریه‌س
میگن اینم یه راه دلبریه
نمی‌دونن  شبیه تنهایی
اشک زن‌ها یه ارث مادریه

کسی هیچ وقت باورش نمیشه
سوختن توی ذات خورشیده
که یه مادر بهای عاطفه شو
با چروکای صورتش میده

کَسی  باور نمی‌کنه؛ سخته
روز و شب گرمِ سوختن بودن
سخته، انقدر سخته که باید
مرد باشی برای زن بودن

سخته دیوار خانواده شدن
زیرِ آوارِ درد خندیدن
که بدونی همه فقط از تو
دستپختِ لذیذتو دیدن!

اینکه دلواپسِ همه باشی
ولی هیچکس غمت رو نشناسه
که عزیزات معتقد باشن
نگرانیت یه جور وسواسه!

تو دلت شور میزنه هر شب
وقتی که خواب خونه شیرینه
همه میخوابن و تو با دردات
حبس  میشی توو این قرنطینه

قِدمَتِ دردهات یک عُمره
صحبتِ روز و ماه و سالش نیست
شاهد گریه‌هات هیچ‌کس جز
تارِ موهای روی بالِش نیست

زن شدن امتحانِ سختی بود
که تو با افتخار رَد کردی
غمِ دنیا رو شونه‌های توئه
مادرم تو الهه‌ی دردی

حمیده سادات غفوریان

وقتی با دخترم آشپزی می‌کنم

گاهی اوقات، وقتی دارم آشپزی می‌کنم دوست دارم یه دختر داشتم؛ یه دختر هفت هشت ساله که بیاد کنار دستم تو آشپزخونه و من براش حرف بزنم و یاد بدم چطوری باید آشپزی کنه. چه موادی را با چه ادویه ای قاطی کنه و چقدر بذاره بجوشه و چقدر بپزه و کی برداره و تو دیس جا کنه؛ گاهی اوقات هم میرم تو رویا و دخترم را کنارم تصور می‌کنم مثل همین امروز ظهر که داشتم قرمه‌سبزی درست می‌کردم و دخترم را کنارم تصور کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن «مامان ببین، برای اینکه گوشت غذات خوب بپزه نمکش را آخر آخر اضافه کن» «ببین غذا یک کم شور شده یه سیب‌زمینی بردار پوست کن بنداز توش، شوری را میگیره به خودش» «برنج را ببین هنوز نرم نیست، دو تا قل دیگه بخوره کافیه و میشه آبکش‌ش کرد» همین‌طوری باهاش حرف می‌زدم و باهمدیگه اینور آنور آشپزخونه راه می‌رفتیم و کار می‌کردیم … بعد به خودم آمدم و دیدم همش یه رویا بود … رویایی که چندین سال باید صبر کنم که شاید بهش برسم …

روزمرگی

آن وقت ها، زمانیکه مجرد بودم و تو خونه بابا زندگی میکردم، گاهی میشد که مامان بخاطر کارهای خونه و نداشتن مسئولیتی بیرون از محیط خونه چند روز، مثلایک هفته، از خونه بیرون نرند؛ این زمان بود که شیطنت من گل میکرد و اذیتشون میکردم که “اوووه خبر ندارین، خیابون روبرویی را کندن، دارن پل میزنن”، “یه ایستگاه مترو سر کوچه مون دارن راه میندازن ها”، “مامان خبر نداری، گوله گوله کوچه را کندن و میخوان دوباره آسفالت عوض کنن”، “اتوبان زدن سر کوچه، ندیدین؟” اولش مامان باور میکردن و با تعجب سوال میپرسیدن ازم، ولی وقتی جملات باورناپذیر، مثل جمله آخری” میگفتم، میفهمیدن که دارم شیطنت میکنم و با خنده میگفتن “اذیت نکن دختر”

حالا شده حکایت خودم؛ گاهی اوقات پنج، شش روز میگذره و من از خونه بیرون نرفتم؛ حوصله ام هم که سر بره میشینم پای نت، یا کتاب میخونم. گاهی اوقات فکر میکنم اگه یه دختر داشتم و می آمد همون حرفای من را به خودم میزد و سربه سرم میذاشت، چه عکس العملی بهش نشون میدادم؟ بعید می‌دونم مثل مامان‌م با خنده برخورد کنم باهاش! شایدم من‌م مثل مامان‌م، مامان خوبی باشم.

… چقدر دلم برای مامانم تنگ شد …