محبوبه

خودم را رساندم بالای سرت!
می‌خواستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم. ببینم تا باور کنم. می‌خواستم وقتی برای آخرین‌بار صورتت را به این دنیا نشان می‌دهند، ببینمت.
خودم را رساندم بالای سرت؛ نه بالای سر نه، بالای قبرت! هنوز نیامده بودی، هنوز نیاورده بودنت. زمین را کنده بودند برای میزبانی‌ات. برای تنِ بیست‌ساله‌ات.
نشستم سمت راست. با درماندگی نشستم و چشم دوختم به دومتر زمینی که پیش رویم بود؛ خالی. آماده‌ی در آغوش گرفتن تو.
پدرت نشسته بود بالای قبر. نگاه می‌کرد به خاکها، به قبر گود شده. به تنها دخترش که چند لحظه‌ی دیگر تمام میشد برایش. در ظاهر آرام بود؛ در ظاهر …‌
صدای لااله‌الاالله که آمد، دیدم سرش می‌رود و می‌آید. بالا می‌رفت و بعد محکم به زمین سیمانی بالای قبر می‌خورد. محکم، باشتاب. و خون بود که از پیشانی‌اش فواره می‌زد. دیگر حتی ظاهرش هم آرام نبود.
آمدی؛ آوردنت. سفیدپوش. مثل بیست روز قبلش که در مکه احرام بسته بودی.
برادرت رفت داخل قبر. در آغوشت گرفت و آرام روی خاک گذاشت و کفنت را باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد. قیامتی بود آن بالا از شیون و گریه. مثل دوران مدرسه جمع شده بودیم دور هم و برایت قرآن می‌خواندیم. بهت‌زده و اشکریزان قرآن می‌خواندیم. آخر سنی نداشتی؛ سنی نداشتیم. تازه بیست و یک ساله شده بودیم. تازه دوستی‌هایمان داشت عمیق و واقعی میشد که تو رفتی.
آه محبوبه … محبوبه … محبوبه
دوازده سال است که رفته‌ای. رفته‌ای و هنوز وقتی از تو می‌نویسم، اشک میریزم. دوازده سال از شهریور هشتاد و شش گذشته است و من هروقت جوانی فوت می‌کند و دوستانش بی‌تاب می‌شوند، یاد تو می‌افتم؛ یاد رفتنت؛ یاد پدرت که شش ماه هم بدون تو نماند و رفت.
محبوبه، دلم برایت تنگ است دختر جان. دلم برایت تنگ است.

ممنون میشوم اگر دوستم را به صلواتی یا فاتحه‌ای مهمان کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *