روزهای بعدِ روز مهمانی، روزهای تلخی هستند؛ سنگینند و افسرده.
هر
طرف خانه را که نگاه میکنی، خاطرهای از دیروز دارد. یادآوریات میکند که
خانه دیروز چه شلوغ بود و امروز تویی و تو. مغزت گوشه به گوشه خانه را
میچرخد و میگوید فلانجا آن عزیزت نشسته بود و بهمانجا، آن یکی.
مدام ساعت را نگاه میکنی و با خودت میگویی دیروز همین ساعت داشتیم چه میکردیم…
دلت تنگ میشود برای همه شیطنتها و شلوغی بچهها.
همه محبتها.
دور هم بودنها.
آری زندگی همین است؛ شادی و غم شانهبهشانه هم