کرونا؛ لعنت به تو

می‌توانستم همان وسط ایستگاه بنشینم و زار زار گریه کنم.
گریه کنم به حال این روزهای شهرم، کشورم، جهانم.
ساعت نه صبحِ روز وسط هفته‌ی اسفند ماه و ایستگاه انقلاب به این خلوتی؟
‌
زیرگذر چهارراه ولیعصر و بدون دست‌فروش؟
بدون ازدحامِ مردمی که همیشه‌ی خدا تندتند راه می‌رفتند تا زودتر برسند به آنجایی که باید برسند؟
‌
شهر در سکوتی مبهم، نشسته است؛ نشسته‌است به انتظار روزهای خوب.
روزهای خوبی که شکوفه‌های روی درختان، نویدش را می‌دهند.
‌
شهر خسته است ولی ناامید نیست؛
نگران است ولی ترسو نیست؛
غمگین است ولی ضعیف نیست.
‌
این روزهایمان هم تمام می‌شود.
یادگاری که از این روزها برایمان می‌ماند محبت‌های قرنطینه‌ایست. باهم بودنمان در عینِ دور از هم بودن. مهربانی کردنمان در عینِ ممنوع‌البغل بودن.
‌
کشورمان، شهرمان، خودمان دوباره زنده‌ی زنده می‌شویم. اما از همین امروز باید به فکر روزهای زنده‌شدن شهرمان باشیم. به فکر روانِ بچه‌هایمان، روحِ خودمان، زندگی آدمهای شهرمان.
‌

به #بحران_های_بعد_از_کورونا حواسمان باشد.
‌
پ‌ن: دوباره که متن را خواندم دیدم چقدر مشوش است. پایان سریع، پاراگراف‌هایی با ارتباط‌هایی نادرست به هم. مثل وقت‌هایی که کلی حرف داری ولی نمی‌دانی کدام را بگویی.
عذرخواهی میکنم اگر وقتتان بابت خواندن این مشوش‌نامه گذشت. بگذارید پایِ شلوغی و خستگی این روزهایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *