در حیاط دانشگاه راه میرفتم یا در یکی از
کلاسها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن
اسممان برای عمرهدانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه
هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر
دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود.
آخرینباری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان
محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل
محبوبه بیخبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
دیشب وقتی خواستم برایت نماز
بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم،
با تو نماز طواف میخواندم. “دو رکعت نماز وحشت میخوانم به ثواب فاطمه بنت
احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر میشود؟ مگر میشود رفته باشی؟ چرا
یکدفعه؟ چرا بیخبر؟ چرا مریضیات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت
نبودیم رفیق … آه …
داغ دوست سخت است؛ جانکاه است؛
جگرخراش است. داغ مادر سختتر. دعا کنید برای خانوادهاش، دو دختر ساداتِ
کوچکش که در کودکی بیمادر شدند