در حیاط دانشگاه راه میرفتم یا در یکی از
کلاسها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن
اسممان برای عمرهدانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه
هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر
دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود.
آخرینباری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان
محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل
محبوبه بیخبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
دیشب وقتی خواستم برایت نماز
بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم،
با تو نماز طواف میخواندم. “دو رکعت نماز وحشت میخوانم به ثواب فاطمه بنت
احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر میشود؟ مگر میشود رفته باشی؟ چرا
یکدفعه؟ چرا بیخبر؟ چرا مریضیات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت
نبودیم رفیق … آه …
داغ دوست سخت است؛ جانکاه است؛
جگرخراش است. داغ مادر سختتر. دعا کنید برای خانوادهاش، دو دختر ساداتِ
کوچکش که در کودکی بیمادر شدند
برچسب: وداع
محبوبه
خودم را رساندم بالای سرت!
میخواستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم. ببینم تا باور کنم. میخواستم وقتی برای آخرینبار صورتت را به این دنیا نشان میدهند، ببینمت.
خودم را رساندم بالای سرت؛ نه بالای سر نه، بالای قبرت! هنوز نیامده بودی، هنوز نیاورده بودنت. زمین را کنده بودند برای میزبانیات. برای تنِ بیستسالهات.
نشستم سمت راست. با درماندگی نشستم و چشم دوختم به دومتر زمینی که پیش رویم بود؛ خالی. آمادهی در آغوش گرفتن تو.
پدرت نشسته بود بالای قبر. نگاه میکرد به خاکها، به قبر گود شده. به تنها دخترش که چند لحظهی دیگر تمام میشد برایش. در ظاهر آرام بود؛ در ظاهر …
صدای لاالهالاالله که آمد، دیدم سرش میرود و میآید. بالا میرفت و بعد محکم به زمین سیمانی بالای قبر میخورد. محکم، باشتاب. و خون بود که از پیشانیاش فواره میزد. دیگر حتی ظاهرش هم آرام نبود.
آمدی؛ آوردنت. سفیدپوش. مثل بیست روز قبلش که در مکه احرام بسته بودی.
برادرت رفت داخل قبر. در آغوشت گرفت و آرام روی خاک گذاشت و کفنت را باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد. قیامتی بود آن بالا از شیون و گریه. مثل دوران مدرسه جمع شده بودیم دور هم و برایت قرآن میخواندیم. بهتزده و اشکریزان قرآن میخواندیم. آخر سنی نداشتی؛ سنی نداشتیم. تازه بیست و یک ساله شده بودیم. تازه دوستیهایمان داشت عمیق و واقعی میشد که تو رفتی.
آه محبوبه … محبوبه … محبوبه
دوازده سال است که رفتهای. رفتهای و هنوز وقتی از تو مینویسم، اشک میریزم. دوازده سال از شهریور هشتاد و شش گذشته است و من هروقت جوانی فوت میکند و دوستانش بیتاب میشوند، یاد تو میافتم؛ یاد رفتنت؛ یاد پدرت که شش ماه هم بدون تو نماند و رفت.
محبوبه، دلم برایت تنگ است دختر جان. دلم برایت تنگ است.
ممنون میشوم اگر دوستم را به صلواتی یا فاتحهای مهمان کنید
مسافرِ بهشت
این نوشته در تاریخ ۲۶ تیر ۹۰ منتشر شده و امروز دوباره نوشته میشود.
سفری در پیش داریم،
سفری که تا ابد در سوگمان خواهد نشاند.
از مولا رخصت دیدار گرفتهایم،
اذن حضور.
کاروانی گویا انتظارمان را میکشد،
انگار نامهای نیز به دستمان دادهاند؛
به خطی سبز،
با خاتمی سرخ.
بااولین جملهاش دنیا بر سرم خراب میشود:
«من الغریب الی الحبیب …»
درنگ جائز نیست،
بارتان را ببندید
توشهای سبک بردارید؛
وقت تنگ است
راستی!
برنخواهیم گشت، وداع کنید …
دل بکنید
عزم خاکی پربلا داریم
…
کجا رفتی ماه مهربان
ماه رمضون هم تموم شد.
با همین سرعت
سرعت از روزها و ساعت ها نبود
سرعت در غفلت من بود
صادقانه اعتراف میکنم از ماه رمضون امسال شاید فقط ده درصد استفاده کردم.
نمیدونم چرا … شاید می خواستم به خدا اعتراض کنم
و این من هستم که جزو “خاسرین” قرار گرفتم الان.
دلم تنگ میشه برای همه لحظات این ماه عزیز
از نماز ظهری که به جماعت “آقایم” در حسینیه امام خمینی خواندم
سحری هایی که با صدای فرزاد جمشیدی خوردم
غروب هایی که نمیدونستم اول برم نماز بخوانم یا بشینم افطار کنم
حتی برای روزهای اول این ماه که سرماخوردگی شدیدی با خودم از مکه آورده بودم و هر روز تحلیل میرفتم.
واااای که مثل همیشه کارم حسرت خوردن است.
شب عیدی، بدجور دلم گرفته. نه فقط برای تمام شدن ماه مبارک
مرثیه محرم گذاشتم … کم کم داره نزدیک میشه
صدای زنگ قافله شنیده میشه
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
خدا جونم؛
ماه رمضونتم تموم شد و تا سال دیگه نعمت ها و خوبی هاش از ما گرفته شد.
ازت میخوام اگه هنوز گناهی برای من مونده و نبخشیدیش و میخوای به خاطر آن گناه منو عذاب کنی، به آبروی خودت قسمت میدم تا سحر امشب، از آن گناهم بگذری.
ای خدای مهربون و بزرگوارم *
* برداشتی آزاد از دعای وداع ماه رمضان
اللهم انک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل و قولک الحق شهر رمضان
الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان، و هذا شهر
رمضان قد انصرم فاسالک بوجهک الکریم، و کلماتک التامات ان کان بقی علی ذنب
لم تغفره و ترید ان تحاسبنی به او تعذبنی علیه او تقایسنی به ان یطلع فجر
هذه اللیله، او ینصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لی یا ارحم الراحمین
