نقره‌نبات

بعد سالها، دوباره حیوون خونگی دارم! دو تا طوطی برزیلی بامزه

نقره رو فاطمه بهم هدیه داد. از اصفهان آوردش تهران و دادش به من

نبات رو هم هفته بعدش خواهرم بهم هدیه داد تا جفت داشته باشه.

فقط اینکه به گفته آقای همسر حق ندارن تو قفس باشن 🙂 باید تو خونه آزاد باشن! و بتونن راحت پرواز کنن! بله کارم دراومده

نخلِ آرزوهایم

نخل که می‌بینم، در خیالم پسر جوانی میشوم که “پروند” بدست، می‌رود سمت نخلها
دست می‌کشد به تنه نخلش، انگار دوستی دیده و می‌خواهد دست بدهد با او.

پروند را به تنه درخت می‌پیچد و بالا می‌رود؛ بالا می‌روم؛ پله پله.
عرق میریزم و بالا می‌روم تا برسم به رطب ها. خودم رطب دوست ندارم، میچینم برای دیگران، شاید برای دخترِ همسایه که دوستش دارم…
باید بروم، پرنده خیالم دیگر نمی‌تواند پرواز کند، برمی‌گردد و میشوم “سیده فاطمه” و راه می‌رود…

پ ن‌‌: پروند ریسمانی است که با آن از نخل بالا می‌روند

زبان مشترک

بچه‌های دنیا یه زبون مشترک دارن که هرچی هم زبون تکلممون باهاشون مختلف باشه، با اون زبون مشترک، میتونیم باهاشون ارتباط بگیریم و “حرف” بزنیم و بازی کنیم و بخندیم.
امشب با زینب و محمد و احمد و حسین و نرجس، همون بازی رو کردم که همیشه با فاطمه و علی و علیرضا و محمد و زینب، خواهرزاده‌هام میکنم؛ شکلک بازی و عکس گرفتن و خندیدن.
نوه‌های میزبانمون تو اولین شبِ پیاده‌روی
باهم کتاب درسی هاشون رو ورق زدیم، حرف زدیم و زینب غلط‌های افعال منو گرفت و کلی تلاش کرد تا مثلِ خودشون “حسین” رو “اِحسن” تلفظ کنم؛ عکس گرفتیم؛ بادبادک باد کردیم؛ عکسای خواهرزاده هامو دیدن و اسماشون رو پرسیدن؛ طرز کار با دوربین حرفه‌ای رو بهشون یاد دادم، باهم شام خوردیم و آخر شب وقتی تو رختخواب دورم نشسته بودن و به صفحه موبایلم که داشتم استوری میذاشتم نگاه میکردن و حرف میزدن، خانم عربی که اونم مهمان بود، دعواشون کرد که ساکت، باهم ریز ریز خندیدیم و سعی کردیم آرومِ آروم حرف بزنیم؛ حرفایی که زبونش مشترک نبود ولی میفهمیدیمش…

از همین الان که هنوز پیششون هستم، دلم براشون تنگ میشه؛ مخصوصا زینب که با چشم‌های “حلو” اش نگام می‌کرد و لبخند میزد و گاهی به عربی حرف زدنم می‌خندید

روز می‌شود

وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ
سوگند به صبح چون دمیدن گیرد

سوره مبارکه تکویر
آیه ۱۸

صبحِ خانه‌ی ما

بهار

‌فروردین را
کوچه به کوچه میگردم به دنبالت
تا تو را از این بهار عاشقانه
عیدی بگیرم.

به تاریخ ۱۸ فروردین ۹۷
تهران بارانی

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود.
عادت همه‌چیز را ویران می‌کند؛
از جمله عظمت دوست داشتن را،
تفکر خلاق را،
عاطفه جوشان را.

عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان!

روزگاری‌ست چه بد،
که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست
و آواز عاشقانه‌ خواندن دلیل عاشق بودن.

متن از  کتاب یک عاشقانه آرام، نوشته نادر ابراهیمی
عکس: تهران، حیاطِ خانه، هشت بهمن ۹۶

سفر به شهر حافظ / روز اول

چهارشنبه شش دی ۹۶

فرصت بین دو ترم مدرسه که بچه‌ها مشغول امتحانات هستن، فرصت خوبی بود برای سفر زمستونه. احمد بشدت کار داشت و نمی‌تونست مرخصی بگیره؛ از هفته بعد هم دوباره ترم جدید مدرسه شروع میشد و خودم دیگه فرصت نداشتم. از طرف دیگه مرضیه و فاطمه چندین‌بار گفته بودن بریم شیراز و اصفهان؛ منم که از اردیبهشت پارسال که رفتم شیراز، بال‌بال میزدم تو پاییز یا زمستون یکبار دیگه برم شیراز و مسجد نصیرالملک عزیز رو تو این فصل ببینم.

با فاطمه و مرضیه هماهنگ کردم و قرار شد چهارشنبه فاطمه از اصفهان بره شیراز و منم از تهران؛ تا شنبه شیراز باشیم و بعد باهم بریم اصفهان. مرضیه ولی نمی‌تونست مرخصی بگیره و باهامون بیاد اصفهان.

برای چهارشنبه هفت صبح بلیط شیراز گرفتم. وقتی تو فرودگاه از احمد خداحافظی کردم و به سمت گیت پرواز حرکت کردم، حسی شبیه حسی که اول دبیرستان داشتم و برای اولین‌بار می‌خواستم مستقل از خانواده و با مدرسه برم مشهد، داشتم؛ حسِ استقلال که از یک طرف حسِ خوبیه و از طرف دیگه یک مقدار ترس و اضطراب داره؛ علاوه بر این، شبِ قبل تهران زلزله اومده بود و یک کم نگران بودم اگه دوباره زلزله بیاد و ریشتر زیادی داشته باشه و … من چطوری خودم رو به خونه و خانواده‌ام برسونم … قبل هر سفر، نگرانی‌های مختلف سراغ آدم میاد ولی با شروع سفر تقریبا به فراموشی سپرده میشن، مثل وقتی هواپیما اوج گرفت و بین ابرها پرواز کرد و چند ثانیه بعد فقط سفیدی بود که دیده میشد و هیچ نشونی از زمین نبود، سعی کردم اضطراب و نگرانی‌ها رو از خودم دور کنم.

چهارمین سفرم به شیراز بود و تقریبا همه جاهای دیدنی شهر رو حداقل یکبار دیده بودم. این سفرم دو تا هدف داشت؛ دیدن مرضیه و دیدن مسجد نصیر تو آفتاب زمستونی 🙂 برای همین، زیاد اصراری به برنامه فشرده و رفتن به این سمت و اون سمت شهر، نداشتم. عصر با مرضیه رفتیم باغ ارم و دیدار سروناز. البته از هرکی پرسیدیم نمی‌دونست کدوم یکی از سروهای باغ، همون سروناز معروف هست؛ هیچ تابلویی و نوشته‌ای هم نبود. تا بالاخره موقع خروج از باغ، یکی از نگهبان‌های باغ بلندترین سرو باغ رو نشون‌مون داد و گفت سروناز مشهور ایشون هستن.

باغ ارم، در واقع باغ گیاه‌شناسی شیراز هست و درخت و گیاه‌های مختلف رو میشه اونجا پیدا کرد. یادمه فروردین هفتاد و شش باغ ارم رو دیده بودم و فضای اون موقع با الان که زمستون بود و فصل سرد سال، خیلی فرق می‌کرد.
دقیقا مشخص نیست این باغ برای اولین بار کِی و بدست چه کسی ساخته شده، ولی از دوران سلجوقی وجود داشته و معروفیتش بیشتر به دوره قاجار و ساختن عمارت وسط باغ برمیگرده که البته عمارت همیشه بسته است و امکان بازدید برای عموم وجود نداره 🙁
فقط میشه تو خود باغ که باغ چرخید؛ سروناز معروف رو (اگه پیدا کرد) دید و حسرت دیدن عمارت سه طبقه ای که نصیرالملک ساخته و معروفه زیرش سردابی وجود داشته که از وسطش جوی آب میگذشته و محل زندگی اهل عمارت تو تابستون بوده رو کشید!

بعد از دیدن باغ ارم، رفتیم دانشگاه شیراز و نماز مغرب عشا رو تو مسجد دانشگاه خوندیم. تصمیم داشتیم بریم دروازه قرآن. سوار تاکسی شدیم، راننده از مسیری رفت که از جلو آرامگاه حافظ رد میشد. دیدیم انگار حضرت لسان الغیب دعوت کردن به محضرشون شرفیاب بشیم؛ از ماشین پیاده شدیم و جهت فاتحه خوانی و تجدید دیدار! وارد حافظیه شدیم.
حال و هوای شبهای حافظیه رو از روزهاش بیشتر دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی خلوت باشه و از بلندگوها هیچ آهنگ و صدایی پخش نشه و بتونی در آرامش و سکوت برای شاعر ” شب تار است و ره وادی ایمن در پیش، آتش طور کجا موعد دیدار کجاست” فاتحه بخونی.

از حافظیه رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو کرمانی که بالای کوه کنار دروازه است.
قبلا شیراز شش تا دروازه داشته که از اونها فقط دروازه قرآن مونده؛ البته دروازه قرآن هم چندبار خراب شده و دوباره تجدیدبنا شده. آخرین بار هشتاد و یکسال پیش، بخاطر اشتباه شهرداری با دینامیت ویران میشه و پونزده سال بعد یه بازرگان شیرازی دوباره دروازه رو میسازه و بعد از مرگش هم تو اتاقکهای کناری دروازه دفن میشه!
زمان دیلمیان و زندیه( سازندگان دروازه) بالای دروازه، قرآنی خطی بوده برای اینکه مردم موقع خروج و ورود به شهر، از زیر قرآن رد بشن. بعدها قرآن خطی ب موزه سپرده میشه و نمیدونم قرآن دیگه ای جایگزینش کردن یا نه!
دروازه قرآن برام یادآور خاطرات بیست سال پیش بود. فروردین هفتاد و شش؛ وقتی دخترکی ده ساله بودم و سرخوشی هام خیلی زیاد بود.

با بابا رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو که تو کوه کنار دروازه بود. یه دختربچه ده ساله بودم که از دیدن یه طاووس بزرگ وسط میدون شهر ذوق زده شده بودم؛ از دیدن یه غار واقعی که میگفتن خواجو اونجا زندگی میکرده، شگفت زده بودم و سرخوش راه میرفتم؛ از خواهرم میخواستم با دوربینی که فقط ۳۶ تا عکس میشد باهاش گرفت و جیره کل سفرمون بود، یه عکس تکی ازم بگیره جوری که طاووس بزرگ پایین هم دیده بشه.
هنوز هم وقتی آلبوم خانوادگی مون رو ورق میزنم و میرسم به عکس های دروازه قرآن اون سال، انگار یه حس خوشی تزریق میشه زیر رگم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
دو سفر بعدی که سالهای بعد به شیراز داشتم، نشد بالای کوه و مقبره خواجو برم و خاطرات خوش ده سالگیم رو زنده کنم تا این سفر؛ با اینکه پرهای اون طاووس بزرگ وسط میدون نبود، با اینکه شب بود، با اینکه غار خواجو شده بود نمایشگاه خطاطی، با اینکه مجسمه بزرگ سر خواجو که یکی از خاطرات ده سالگیم بود، دیگه نبود، ولی همون حس خوش، قلب و روحم رو تسخیر کرد. حسی که نمیدونم چرا تو اون فضا برای من جاریه …

خواجو تو ذهن من یه شاعرمرد مظلوم تجسم شده؛ نمیدونم چرا! شاید چون اشعارش و حتی خودش خیلی معروف نیستن

چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را